Persian Section
صفحه اصلی | عکاسان | نقاشان | طراحان | مجسمه سازان | کاريکاتوريست‌ها | 100 نظرآخر | پيوندها | عضويت | هنرمندان ميهمان
لینکده عکاسی| ارسال مقالات و نظرات | صفحه در دیگر سایت ها
ü در همين زمينه:

ü گزيده‌ی مطالب
» نامه ای از هنری ماتیس Henri Matisse به یک دوست ؛ ترجمه سیاوش روشندل
» " تصویرسازی تئوری‌ها " ؛ مدرسه، هنر را خشک می‌کند
» جایگاه هنر عکاسی، تشکیل انجمن فراگیر و برگزاری اکسپو عکس در گفتگو با معاون هنری وزیر ارشاد
» "هنريك توماشفسكی" Tomaszewski طراحی که هر ضربه قلمش یک هایکو بود
» فتوامپرسيونيسم در هنر عكاسي ديجيتال ِ پل السون (Paul Elson)
» پرتره‌هایی از آلزایمر؛ نقاشي‌هایی‌ از Utermohlen هنرمند مبتلا به آلزايمر
» هنر و مالیخولیا ؛ نوشته‌ی آزاده طاهایی پیرامون نمایشگاه مالیخولیا در پاریس
» يادداشتي درباره‌ی پرتره‌های فريدا كالو " Frida Kahlo " نقاش نامدار مکزيکی

ü گالری‌های جديد


 kargah

Powered By:
Gardoon Web Solutions
MovableType
بازگشت به صفحه اول
  صفحات فرهنگی "وقایع اتفاقیه" و نوشته ی محمد ین شمخانی به یاد کاوه گلستان
شنبه، 29 فروردینماه 1383

مدرنيته را در بشقاب به هيچ ملتي تعارف نمي‌كنند.

همايش ايراني ادوارد سعيد

كانت در حلقه دوستداران ايراني‌اش


مطالب بالا را در این آدرس بخوانید


امروز براي تئاتر ايران بايد روز مهمي باشد .

جانشين ايراني براي انگليسي‌هاي خشك


مطالب بالا را در این آدرس بخوانید

گاوخوني اولين ميهمان ايراني در سواحل كن

پيانوي انوشيروان روحاني براي ژاله كاظمي

جنگ تلويزيون‌ها براي مصائب مسيح


مطالب بالا را در این آدرس بخوانید.

ودر ادامه " سیاهی بخت و آبی آسمان" نوشته ی محمد شمخانی در باره ی کاوه گلستان را می خوانید:


به یاد کاوه گلستان

سال گذشته در همين روزها بود كه عراق به دست آمريكا و انگليس افتاد و «كاوه گلستان» از دست ما رفت. هنرمند بي‌آرام و آسايشي كه همواره بود و نبود و در هر حالت ماجراهايي مي‌انگيخت كه روايت آنها هميشه توأم با شگفتي و شور است. ما روزنامه‌نگاران بيش از هرگونه اظهار دوستي با كاوه، به همكاري او افتخار مي‌كنيم. اگرچه او با دوربين مي‌نوشت و اگرچه روشن‌تر از آن چيزي كه قلم مي‌گويد و نشان مي‌دهد.

سال گذشته بود و سيزده فروردين كه از مسافرت برگشته بودم و بايد چيزي مي‌نوشتم براي صفحه‌اي كه در اختيار داشتم. در تعطيلات نوروز متأسفانه همه چيز و از همه مهمتر بازار هنر در ايران سرد و صامت مي‌شود و اين براي كسي كه درباره هنر مي‌نويسد سكوت مضاعفي به همراه دارد. همان روز (13 فروردين) بود كه دوستي تماس گرفت و بدترين خبري را كه مي‌شد به من داد.

يادم مي‌آيد كه كمي شوكه شدم و بغض گلو گيرم شد. ولي خوب از هر چه بگذريم، با تمام بدي‌هايي كه داشت موضوع مقاله من جور شده بود: «گلستان در آتش عراق!»(1) به كمي اطلاعات دقيق نياز داشتم، كه از هر كسي پرسيدم، فهميدم خبري نيست. به دو گفت‌وگويي كه با كاوه داشتم، رجوع كردم و همه چيز جور شد. و اين شد نخستين مقاله‌اي كه بعد از گرفتاري آن بزرگوار در ميدان مين عراق چاپ مي‌شد. بعد منتظر ماندم تا نظر بقيه را ببينم و بخوانم. جالب واكنش پدرخوانده‌هاي عكاسي ما بود، كه كم‌لطفي كردند و از جنازه كاوه هم نگذشتند. بعضي‌ها خواستند هنرمندي او را زير سؤال ببرند و بعضي‌ها با استناد به اشاره من در روزنامه ايران، منكر جايزه «پوليتزر»ي شدند كه او برده بود و در گفت‌وگويش با من بدان اشاره كرده بود. جالب آنكه گفت‌وگوي كاوه در روزنامه‌ «صبح امروز» چاپ شده بود و خواننده زياد داشت و كسي همزمان با آن، به نبردن اين جايزه اشاره نكرده بود و بعد از مرگ هنرمند آن را پيش مي‌كشيدند. بعدها همين موضوع هم به نحوي علني باز شد و راه بهانه آن بعضي‌ها را-كه اسمشان بماند-بست.

كاوه گلستان چه وقتي كه بود و چه حالا كه-انگار-نيست، از ايران فراتر مي‌رفت و اين را براي نمونه جايزه‌اي مي‌گويد كه سازمان غيرانتفاعي «نمايه سانسور» (Index on censorship) براي سال 2004 به او اختصاص داده است. جايزه‌اي كه موضوع آن «آزادي بيان» است و كانديداهاي آن چهره‌هايي جهاني و شناخته شده. اين جايزه و جايزه صلح نوبل «شيرين عبادي» يك نكته را گوشزد مي‌كند و آن اينكه جوايزي اين چنين بزرگ ريشه در اصولي جهاني دارد و با افكار محلي و ملي و منطقه‌اي غريبه است. به عبارتي شامل كساني مي‌شود كه فراتر از دغدغه‌هاي شخصي و موضوعات ايدئولوژيك به طرح دغدغه‌هاي واقعي، انساني و مستند مي‌پردازد.

يكي از ويژگي‌هاي گلستان هم اين بود، كه در هر شرايطي بالاتر از ايدئولوژي و حاكميت سياسي، چشم در چشم واقعيت حركت مي‌كرد و همين از او در عرصه كار خبري كشورمان، نمونه‌اي مثالي ساخته بود. آنقدر كه اين حقيقت حتي به قيمت دور شدن و از دست دادن برخي از اعضاي خانواده براي او تمام شده بود. كه البته اميدوارم اين اعتراف و اين اشاره به رازهاي مگوي كاوه، واكنش كسي را در پي نداشته باشد، كه خوب همين همه ماجرا را روشن مي‌كند.

خلاصه براي اينكه گلستان را بشناسيم، راهي جز ورود به واقعيت نداريم. واقعيتي كه جز خود را به گواهي نمي‌گيرد و هيچ چيز را بزرگتر از آني كه هست، هستي نمي‌بخشد.

هنرمندي كاوه هم جز در عكس‌هايش به چشم نمي‌آيد.

يادم مي‌آيد يكي از دفعاتي را كه با او بودم و پاسخي را كه به دوست و دستيار جوانش مي‌داد اين كه براي گرفتن پرتره بايد هم افق با چهره ايستاد و درست روبه‌روي آن. راز اين سخن بعدها بر من آشكار شد. وقتي به عكس‌هاي او رجوع كردم، به ويژه مجموعه‌هاي مستند اجتماعي‌اش كه انگار چيزي نمي‌گويد و فقط نشان مي‌دهد و در عوض اشاره به ناگفته‌هاي زيادي دارد.

همه آن عكس‌ها هم افق با موضوع آفريده شده‌اند و نه اغراقي در آنها هست و نه انتخاب زاويه ديد خاصي براي مهم نشان‌دادن موضوع و مضمون و نه حاشيه رفتني كه بخواهد بيننده را به برداشت عكاس گره بزند و از خود واقعيت بيرون ببرد. در عوض همه اين راه‌هايي كه عكاس نرفته، يك راه ناهموار بوده كه همان جرأت و جسارت ارائه عكس‌ها و در اصل واقعيت موضوع است. چيزي كه كاوه در يكي از يادداشت‌هايش(2) (به نقل از بي‌بي‌سي) و درباره جنگ چنين توصيف مي‌كند: «جنگجويي كه يك چشم از دست داده بود مي‌گفت براي هدف كردن تنها به يك چشم نياز دارد. ما هشت سال از زيوه تا فاو نگاهمان در چشم مرگ بود. همان‌طور، با يك چشم، دوخته به تصوير داخل تاريك و جداي دوربين و تصوير فشرده‌اي بود از واقعيت. هدف، واقعيت بود.»

توصيف اين «واقعيت» در همان يادداشت به اينجا ختم مي‌شود كه: «ديگران هم بودند كه رها كردند. يكي فيلمبردار شد بهتر از عكاس خوبي كه بود. تاب فشار و سردرگمي و هيجان را نداشت. يكي كه در به دست آوردن جايزه پوليتزر دست داشت، درون صندوقي آهنين زير باري از آجر از مرز كردستان به تركيه گريخت. يكي طاقت محدوديت‌هاي حرفه‌اي موجود را نياورد و در كشور ديگري خود را به تبعيد كشاند و عكاسي شد بين‌المللي و پركار و مشهور. يكي سر از آمريكاي مركزي درآورد با مقام مسؤول بخش عكس. يكي از خبرگزاري‌هاي مهم در آمريكاي جنوبي و مركزي. فرشته پوتين‌ها در گل هم سر از نقاط داغ جهان در آورد. لبنان و نوار غزه، افغانستان، پاكستان، هند، روماني، چك‌اسلواكي، لهستان،‌برلين همه هم موفق. اما ديگر جدا از اين واقعيت. اما آنچه باقي ماند و روان جريان دارد تصاويري است كه ارزش در ثبت و انتقال واقعيتي يك دوره از زندگي مردم اين مملكت دارند.»

واقعيت كه كاوه مي‌گويد همان چيزي است كه بالاخره دست و پاي او را محكم بست و اجازه نداد همزادش را رها كند و سر از جاي ديگري در بياورد!

حالا يك سال از مرگ كاوه گلستان گذشته است و انگار نه انگار كه او نيست. تا ما هستيم و تا واقعيت هست و شيريني‌هاي ناگزير و تلخ آن، او هم اين جاست و در آسماني كه تكه تكه روي عكس‌هاي سياه و سفيدش وصله كرده است. مردي كه در سياهي بخت، آبي آسمان را مي‌ديد و باز مي‌ساخت! منظورم اينجا بازگشت كاوه به واقعيتي است كه سال‌ها از ثبت آن گذشته بود و همين زندگي هميشه و همواره او را باز مي‌گويد! نوشتن درباره او هم همان قدر مشكل است كه فراموش كردنش!




 
بازگشت به صفحه اول
 
هرگونه استفاده از مطالب و آثار ارائه شده در کارگاه با اجازه ی صاحب اثرمجاز است. سایت ها با ذکر مأخذ ولینک می توانند از مطالب استفاده کنند.
© Kargah.com 2000-2006 - All rights reserved.