"دانی کجاست جای تو؟ خوارزم يا خجند." سفرنامه؛مهدي جامي(1)
چهارشنبه، 1 مهرماه 1383
گزيده ياداشتهای سفر به ازبکستان و تاجيکستان ؛ بخش اول
"مهدی جامی"
mehdijami@hotmail.com
http://sibestaan.malakut.org
متولد 1339 مشهد، ژورناليست، عکاس و مستندساز. به عنوان مولف ويراستار در دايره المعارف بزرگ اسلامی کار کرده است(تهران 1366 تا 1372)، عضو تحريريه مجله خاوران (مشهد، دوره اول 1369 تا 1371) بوده و در دانشکده ادبيات دانشگاه علامه طباطبايی ( تهران 1370 تا 1371) و دانشکده ادبيات دانشگاه کردستان (سنندج 1371 تا 1375) درس داده است. از سال 1996 به لندن کوچيد و نخست تهيه کننده بخش فارسی راديو بی بی سی (لندن 1996 – 2002) بود و از سال 2002 با بخش آنلاين بی بی سی فارسی همکاری می کند. مجموعه مستند راديويی هويت تاجيکی و برنامه هنری و ادبی روزنه از کارهای اوست. در باره آخرين کارش خود می گويد: "آخرين کارم فيلم مستند چرخ و فلک بود که به چرخ در رقص تاجيکی و فلک در موسيقی جنوب تاجيکستان و مشخصا در کار آوازخوانی دولتمند خال می پردازد. از اين عوالم کمتر کسی خبر دارد. تازه ده دوازده سالی است که جهان آنان را باز شناخته و آنها نيز به روی جهان بيرون گشوده شده اند. اين آخرين کار من اولين کار من در فيلمسازی است. تا پيش از آن فکر نمی کردم روزی کارگردان فيلمی خواهم شد. زندگی هميشه پر از چيزهای غير منتظره است." ( برای اطلاعات فيلم: وب سايت مستند چرخ و فلك) او از عکاسی به مستندسازی روی آورده است ( تازه ترين عكسهاي مهدي جامي در: ايرانيان). "دانی کجاست جای تو؟ ..." يادداشتهای سفر اخير او به آسيای ميانه است (عکس ها از :مهدي جامي – نقل عکس ها بدون اجازه کتبی مجاز نيست).
21 آوريل 2004: همسفران سيک
در راه لندن به تاشکند هواپيما پر است از مسافران هندی و عمدتا سيک. تقريبا همگی عازم هند اند و تاشکند فرودگاه ترانزيت آنهاست. مسافرانی هم از آسيای دور هستند که انگار با يک تور آمده باشند همه در قسمت جلوتر هواپيما جا داده شده اند اما غلبه با هنديان است. حتی غذا هم که می آورند برنج است با خورشت کاری! مهم نيست هندی هستی يا نه و دوست داری يا نه. دموکراسی است و اينجا حتما اکثريت آن را دوست دارد!
در بخش روزنامه ها هم روزنامه ها يا ازبکی است يا هندی. يک نسخه از هر يک برمی دارم. تا به حال نشريه ای به زبان هندی ورق نزده ام. اين يکی از آن مجلات مخصوص سيک هاست. به قصد آشنايی با زيباشناسی هندی به روايت سيک ها آن را ورق می زنم. اول فقط دنبال سبک صفحه آرايی ام که زبان نمی دانم اما در طول تماشا کم کم متوجه نقاشی های مذهبی سيک ها می شوم. چه شباهتی دارند با تمثال های مذهبی ما.
به نظرم می رسد ايرانی ها از هندی ها اين سبک را گرفته اند. بعضی جاها انگار تمثال امامان شيعه است با همان فرم ها و حالت ها. جز آنکه اينها صورت "گورو" های سيک است و در تمثال های ائمه معمولا صورتی کشيده نمی شود. اين احتمال هم هست که سيک ها از شيعيان متاثر باشند. هند 30 ميليون شيعه دارد. گرچه محتمل تر آن است که هر دو از شيوه نقاشی مذهبی هند متاثر باشند. اما به اين احتمال ها نمی توان رجحانی قائل شد مگر انکه نخست بدانم منشا تمثال های مذهبی ما کجاست و اصلا از کی پديد آمده است. گرچه تقريبا مطمئن هستم که سابقه طولانی ندارد.
با خودم فکر می کنم چه شباهت ها و نسبت ها هست ميان ما و هندی ها که نمی شناسيم.
22 آوريل: بار ديگر تاشکند
ديگر فرودگاه را خوب می شناسم. هيچ وقت بار اولی را که به تاشکند آمدم فراموش نمی کنم. نيمه شب بود و دوستانی که بايد به فرودگاه می آمدند نيامده بودند يا مرا پيدا نکرده بودند. دور و برم کلی بار بود و جماعتی از تاکسی دارهای مجوز دار و بی مجوز که می خواستند آدم را سوار کنند. نه آنها زبان مرا می دانستند و نه من ازبکی می فهميدم. نمی دانستم به کدام تاکسی می توانم اعتماد کنم. چقدر خارجی بودن می تواند ترسناک باشد. تنهابودن در وسعت يک کشور. زبان آدم را به جمع وصل می کند. به هتل که رسيدم و اتاق شبی 150 دلار را که ناچار گرفتم دوستان سروکله شان پيدا شد. ديگر در همان هتل ماندم. اما پس از آن ديگر بدون راهنما و رفيق و بلد سفر نکردم.
حالا با دوستان سمرقندی همراه ايم. به استقبال آمده اند. هوا داغ داغ است. اولين چيزی که می شنوم نااميد کننده است. اينکه جاده تاشکند به سمرقند حالا 120 کيلومتر طولانی تر شده است. قبلا يک قطعه بسيار کوتاه از اين راه از داخل قلمرو قزاقستان می گذشت و راه کوتاه می شد. حالا ديگر آن قطعه بسته شده و بايد يک مسير نعل اسبی شکل را پايين رفت و دوباره بالا آمد تا همه راه از داخل ازبکستان گذشته باشد. در دنيايی که مدام کشورها به هم نزديک می شوند و مرزها را برمی دارند رفتار کشورهای آسيای ميانه در خط کشی های مداوم معنادار است. آنهم کشورهايی که تا همين 10-12 سال پيش اصلا مرزی بين آنها نبوده وهمه يک کشور بوده اند.
اين بار از جاده سمرقند يک چيز به خاطرم می ماند: عسل فروشهای کنار راه. در يک فاصله ده پانزده کيلومتری در نيمه نزديک تر به سمرقند دهها ايستگاه عسل فروشی پراکنده است. همه از توليد به مصرف. منظره با آن جاده بيابانی و هوای داغ و چشم اندازهای خشک کويرگون و کلاه های مکزيکی وش عسل فروشان آدم را به ياد فيلمهای جاده ای آمريکا می اندازد. با شيشه بزرگی از عسل که به ثمن بخس خريده ايم ( دو دلار -يک سوم آن در لندن نزديک 5 دلار است) به سمرقند می رسيم. سمرقند هميشه با نان مهمان را پذيرايی می کند. زنان نان فروش اولين تصويری است که از چهارراه ها و کناره خيابان های اصلی شهر در ذهن آدم می نشيند. نان گرم و گرد و براق. سمرقند بهترين نان های منطقه را دارد. از زمانی که با سمرقند و رسم های تعارف کردن نان در آسيای ميانه آشنا شده ام هميشه در فکر ساختن فيلمی در اين باره بوده ام.
23 آوريل: سمرقند خشک لب
چه گرد و غباری با باد بهاری برمی خيزد. کجاست باران؟ اين گرد و غبار چهره خسته و فقر زده حاشيه سمرقند را محزون تر می نماياند. حاشيه ای که انگار از اصل شهر بزرگ تر باشد يا همه شهر را جز چند خيابان مرکزی اش در بر گرفته باشد.
چشمانم دروغ می گويند يا شهر واقعا خلوت تر شده است؟ جمعيت به نحو قابل ملاحظه ای کمتر ديده می شود. گويا همه مهاجرت کرده باشند. من هيچ وقت در اين فصل سال سمرقند نبوده ام. شايد فصل کار است. يا فصل مهاجرت برای کار. بازارها و مرکزهای خريد ( يا مرکز سودا چنان که رسما بر ورودی آن نوشته می شود) کم رونق به نظر می رسد. قيمت ها به نسبت سه سال پيش که برای جشنواره ترانه های شرق به سمرقند سفر کرده بودم خيلی گران تر شده است. چهار نان يک دلار يا هزار سوم ( بر وزن بوم). باغچه ها خشک لب اند. باران نمی بارد. ارديبهشت است ولی گويی تابستان داغ باشد. سبزی ها، چمن ها، گل ها در حال سوختن اند.
يکی دو سه هتل جديد ساخته شده که لابد ناشی از رونق توريسم است. در فرودگاه تاشکند هم دو سه دسته بزرگ توريست بيشتر از فرانسه ديدم که در صف های طويل از فرودگاه خارج می شدند. فرودگاه رونقی يافته بود. بار اول که به تاشکند آمده بودم سال 2000 بود. آن موقع فرودگاه پايتخت ازبکستان از يک فرودگاه شهرستانی ايران هم عقب افتاده تر به چشم می آمد. اما حالا وضع قابل قبولی دارد. تاشکند تميزتر و بزرگ تر از پيش بود انگار. اما سمرقند چرا اينطور شده است؟ فقط پايتخت آباد شده؟ سمرقندی ها کجا رفته اند؟ توريستی هم نمی بينم. شب در ريگستان برنامه نور و صدا بود در معرفی شهر و بنای ريگستان. من فقط 3-4 توريست فرانسوی ديدم که برای نمايش نور و صدا به خود زحمت بيرون آمدن داده بودند.
غروب روز اول به مرکز فرهنگی تاجيکان و ديدار حيات نعمت سمرقندی می روم. تازه از سفری به بخارا بازگشته بود. می گفت در بخارا ديگر کسی به فارسی نمی نويسد. "همگی شايد ده پانزده نفر ايجادکار (هنرمند و نويسنده) مانده باشند." در باره او و کارهايش که يک تنه جای يک موسسه تحقيقاتی کار می کند بايد جداگانه بنويسم. حيات نعمت هميشه کاری برای چاپ کردن آماده می کند اما چقدرش چاپ می شود نمی دانم. بعد از تذکره شاعران قرن 20 در سمرقند که او برای تهيه آن بسياری از نسخه های دستنويس و ترسخورده عهد شوروی را از گنجه های خانواده ها بيرون کشيد و معرفی کرد حالا دارد تذکره ای برای بخارا می نويسد. با آن قامت خميده و شکسته و پای مفلوج از بسياری درست قامتان بيشتر کار می کند.
در فاصله بازاری کردن ( خريد کردن) همراهانم در ماشين نشسته ام و می نويسم. به سمت آقسای می رويم در فاصله چند کيلومتری شهر. به ديدار زيارتگاه حضرت داود که تفريحگاه هم هست. دوستان دلنواز آنجا مهمانی يی برپا کرده اند. رودی هم جاری است. هر جا رود است و آب البته شادی هم هست. خنکای بهاری هم شايد آنجا يافت شود.
تولدی ديگر

طعم نان خالی بالای کوه! چه مزه ای دارد. رسيده ايم به بلندترين نقطه کوهسار آقسای که بر فراز آن زيارتگاه حضرت داود قرار دارد. دوستان نان سمرقندی آورده اند و آب.
دست ايمان از پايين کوه تا اينجا 1350 زينه يا همان پله ساخته است. تا زائران آسان تر به زيارت روند. در هر گوشه و کنار راه کوهی زنی يامردی بساط کوچکی پهن کرده است و کارهای دستی می فروشد و تسبيح و مانند آن. کوهسار مثل همه کوهساران زيبا و سرسبز است و پر از روييدنی های بهاری. آن ميانه راه اتاقی هم برپاست و اينجا مردی چای می فروشد. چای سبز که در پياله داده می شود و معمولا بی قند نوشيده می شود.

در باره داود اينجا قصه ها هست. چطور ممکن است داود پيامبر راهش به اينجا افتاده باشد کار مردم نيست. آنها معتقدند که از دست دشمنان می گريخته و به بالای کوه پناه برده است و پس از آن به غاری شده است که آنهم زيارتگاهی غريب است. در جنوب تاجيکستان هم در شورآباد در همسايگی بدخشان و نزديک مرز با افغانستان زيارتگاهی بر فراز کوه هست که مردم آن را آرامگاه يکی از امامان شيعه می دانند. اين يکی لابد به دليل نزديکی به بدخشان اسماعيلی مذهب رنگ شيعی گرفته است. در پايين جيحون در بلخ هم که می دانيد مردم سخت اعتقاد دارند که مزار امام علی آنجاست همانجا که مزار شريف می خوانندش.
زيارتگاه حضرت داود اتاقچه ساده ای است با گنبدی بر روی آن. به سادگی دل همين مردم. به سادگی ايمانی که بر آن راسخ اند. فقط بايد از اين زينه ها بالا آمد تا دانست آنها که روزها و هفته ها در کار ساختن آن بوده اند. چه ايمانی به کار خود داشته اند.
زيارتگاه بی درخت نمی شود. بر درختان پيرامون همه جا پارچه بسته اند هر پارچه نمودار آرزويی. می گويند هر کس که مرادش حاصل شد می آيد پارچه بسته ای را باز می کند. و البته نذری هم نثار حضرت داود.
دور می زنيم و از باريکه ای با شيب تند و سخت لغزنده که ميان آن و پرتگاه حال نرده کشيده اند آسودگی زائران را، پايين تر می شويم تا از غار زيارت کنيم. اين بهترين مکان برای پنهان شدن بوده است. يا چله نشينی کردن.
از دهانه تنگ و ترش غار وارد می شويم. يادم نيست آخرين بار کی به غاری وارد شده ام. اما هرچه هست انگار بار اول است. اين واقعا غاری با خصوصيات مذهبی است. از دهانه پايين تر که می رويم رديف شمع ها محيط را روشنايی اندکی بخشيده است. با آهستگی و احتياط مرد و زن قدم به قدم دالان باريک با سقف بلند غار را تا انتها می رويم. در انتها جايی برای شمع سوختن هست. حال می نشينيم تا کسی دعا و قرآن بخواند. حس عجيبی دارم سخت تازه. ...
غار نمدار است و تاريک. درختان بالای سر ما هستند و ريشه هاشان لابد تا سقف غار رسيده است. ما داخل زمين هستيم. داخل زمين چه خيس است. غار مثل گور می ماند. وارد غار شدن همان رمز مردن است. از دنيا منقطع شدن. از غار بيرون شدن نيز رمز حيات و تولد. تولدی ديگر. يا همان مرگ پيش از مرگ. و يعنی همان اساس انديشه عرفانی. غار نه گور که زهدان است. يا هم گور است و هم زهدان. مرگ و زندگی در آغوش هم. غار رمزی شگفت است. از آنجا که بيرون می آيم براستی احساس يک زائر را پيدا کرده ام....
(ادامه دارد)
نظرات شما
فريبا:
عالي است فقط كاش اين مجموعه در قالب كتابي به چاپ مي رسيد. سفرنامه اي از اين دست به طور خاص و مجموعه كارهاي جناب جامي به طور عام مي تواند غبار فراموشي را از تن شهرهاي كهني چون سمرقند بشويد .
mohammad:
با سلام و آروي موفقيت. با اشتياق تمام خواندم چون در آرزوي آنم كه شايد روزي بتوانم آن حوالي را ببينم. اميدوارم كه قسمتهاي ديگر بنحوي باشد كه با ايجاد تصوير كلي از آن ديار كهن و جدا افتاده در ساليان دراز بتوان مسير سفري را تدارك ديد و اين سفرنامه راهنمائي باشد تا بر اساس آن بتوان از نزديك ديد كه اين جدائي چه اثراتي در فرهنگ و زبان و باورها گذاشته است.
armin:
نسخه قابل چاپ سفرنامه شماره1نميايد.مرسي
کارگاه:
دوست عزیز کاش بیشتر توضیح می دادید که چگونه مشکلی با نسخه قابل چاپ دارید یا اگر پیغام خطایی هست چه پیغامی است. نسخه قابل چاپ قاعدتا اگر اشکالی داشته باشد می بایست این اشکال در همه صفحات دیده شود. با این همه بررسی می کنیم .
sajjad:
عكس زياد نيست
saye:
عالي بود . اين هم حاصل تلاش انسان است هم حاصل لطف خدا كه توانستيد به "مهدي جامي" تبديل شويد . اميدوارم كه خداوند به همه علاقه مندان كمك كند.
|