"دانی کجاست جای تو؟ خوارزم يا خجند." سفرنامه؛مهدي جامی(3)
جمعه، 24 مهرماه 1383
گزيده ياداشتهای سفر به ازبکستان و تاجيکستان ؛ بخش سوم
"مهدی جامی"
mehdijami@hotmail.com
http://sibestaan.malakut.org
28 آوريل: صبحانه خجندی

صبح روز بعد سر صبح آذرخش در لابی هتل منتظر ماست. برای صبحانه به کافه رستورانی در همان نزديکی می رويم که در ضلع غربی اپرا باله کمال خجندی قرار دارد. اينجا رسم است که علاوه بر صحن اصلی رستوران اتاق ها يا بفرماييد لژهايی هم برای استفاده مهمانان هست که معمولا اتاقی است با يک ميز بزرگ و بدون پنجره. دلگير است و برای من که قاطی شدن با جماعت را ترجيح می دهم تا هر چه بيشتر ببينم و ثبت کنم مثل گوشه اجباری چله نشينی می ماند ولی چاره نيست چرا که اين رسم بزرگداشت مهمان است که او را حتما در يکی از اين لژها پذيرايی کنند.
صبحانه ساده من هم اينجا غايب است. در واقع اصلا پنير به رسميت شناخته نمی شود. در عوض يک صبحانه مفصل و سنگين هست که آدم اگر خورد لابد تا شام چيزی نمی خورد.
تخم مرغ نيمرو با سالاد خاصی کنار آن از هويج و کرم (کلم) به همراه خوردنی شيرين مزه ای به نام توواروک ( واژه روسی تقريبا به معنای ماست سفت) که شير ترش سفت شده است آميخته خامه و شکر. همه اينها به اضافه روغن (کره) و عسل و دو قوری چای سبز و سياه که در پياله سرو می شود. ميز رنگين می شود و صحبتها هم.
کتابفروشی خجند

در سفرهای پيشين به تاجيکستان همواره تعجب می کردم که چطور در اين کشور کتابفروشی نيست. در تمام دوشنبه که پايتخت است تنها کتابفروشی منحصر بود به الهدی که در واقع خارجی بود و با کار و سرمايه ايرانی ها می چرخيد. بنابراين امروز که آذرخش ما را به کتابفروشی خجند می برد هم حيرت می کنم و هم به فرهنگی بودن اين شهر اذعان می کنم. کتابفروشی روی هم 500 جلدی کتاب عرضه می کند. ولی از نظر ظاهر چيزی نزديک به لوازم التحرير فروشی های قديم ماست. "غفرانيها" و "باستان"- اگر در نامها اشتباه نکنم- در مشهد سالهای 40 شمسی چنين شکل و شمايلی داشتند.
اما کتاب در تاجيکستان بجز شماری کتابهای دولتی و برخی کتابهای مهم شعر و قصه چندان به آنچه ما از کتاب می شناسيم شباهتی ندارد. بيشتر کتابها کتابچه هايی است که مولفان با خرج خود منتشر می کنند و عمده آنها کم ورق و از نظر چاپ و صفحه آرايی بسيار ابتدايی است. بيشتر کتابهايی که خود خريدم يا دوستان به من اهدا کردند کتابچه هايی در قطع جيبی کوچک است و در اغلب موارد جلد آن به جای شوميز از همان کاغذ متن است با طرحی ساده و يا با عکسی از مولف که صفت فتوکپی دارد. کتابهای قطع وزيری هم بيشتر وقتها مرا به ياد دفترچه های چهل برگ دوره مدرسه می اندازد. بيش از 90 درصد دفتر های شعر مثلا به يکی از همين دو فرم است: يا جيبی کوچک مثل زيارتنامه های ما و کوچکتر ازآن يا وزيری و به وصفی که گفتم. کتابهای درسی کمی بهتر است ولی نحوه صحافی آن هم قديمی است و مثل برخی کتابهای ناشران کشورهای عربی با منگنه ته دوخت شده است. کاغذ هم در اغلب موارد کاهی است.
در اين سفر کتابهايی که ديدم و کتاب بودند يکی مجموعه 3 جلدی منتخب آثار فرزانه بود به نام قطره ای از موليان که در قطع جيبی درآمده و چاپ خجند است( نورمعرفت، 2003) يکی هم مجموعه ای از کليات لايق شيرعلی. و هر دو بسيار گران. همچنين رمانی از شادان حنيف( رازهای شهنان، دوشنبه، اديب، 2003 ) و رمانی هم از بهمنيار( سرمد ده يا دهکده سرمد، دوشنبه، ديوشتيچ، 2002 ) و مجموعه شعری هم از رحمت نذری (هفت رنگ، دوشنبه، اديب، 2002). ولی بهترين کتابی که اخيرا درآمده و از نظر صفت چاپ در تاجيکستان کم نظير است و نفيس محسوب می شود کار دفتر همکاريهای سويس است در تاجيکستان به دو زبان روسی و انگليسی در معرفی هنرهای تاجيکی (دوشنبه، 2002، 60 صفحه قطع سلطانی با ورق گلاسه و جلد سخت).
با اينهمه، بازار ادب سخت پر رونق است. همين کتابها و کتابچه ها دست به دست می گردد و از محفلی به ديگری سفر می کند. خجند روزنامه و مجله هم برای خود دارد. و از اين نظر پس از دوشنبه قابل ذکر است. در يکی از همين مجلات بود که ديدم فرزانه سفرنامه بلند و رمانتيکی هم از سفرش به لندن نوشته است. خواندنی است. اين اولين سفر او به اروپا بود.
مقايسه ای با سمرقند
اين را هم همينجا بگويم که در سمرقند و بخارا هم وضع چيزی در همين حدود است ولی در تاجيکستان البته وسعت انتشارات بيشتر است و قابل مقايسه با شهرهای تاجيک نشين ازبکستان نيست. که آنها هزار مشکل در چاپ کتاب دارند. شهزاده می گفت آرزوی من اين است که در سمرقند انتشارات ايجاد کنم و کتاب ارزان ارائه کنم تا مردم قادر به خريد باشند و زبان خود را بيش از اين گم نکنند. در سمرقند يک مغازه امانت کتاب و مجله هم ديدم که مرا به ياد کتابهای کرايه ای دهشاهی و يک قران يک شب سالهای نوجوانی در مشهد انداخت. البته محتوای کتابهايی که درآن مغازه سمرقندی عرضه می شد چيزی بيش از رمانهای روز روسی و کتابهای سبک و پليسی و عشقی و گاه مبتذل و مجلات مد و مانند آن نبود. آنهم تقريبا همگی به روسی. وضع کتاب به ازبکی و روسی و کتابفروشی های عرضه کننده آنها اما از تاجيکستان بهتر است. در سمرقند مثلا يک کتابفروشی بزرگ ديدم که در آن سفره رنگينی از کتاب وجود داشت. ولی از تاجيکی خبری نبود. تنها کتاب تاجيکی که درآنجا يافتم ترجمه کامل کتاب مقدس بود. با قيمتی نسبتا معقول ( شش هزار سوم يا 6 دلار). خريدم تا بعد اگر فرصتی شد در مقايسه اش با ترجمه مشهور آن به فارسی، چيزی بنويسم.
در هنر و تئاتر و موسيقی و اينترنت

خجند شهر جشن است. هر روز که درآنجا باشی می توانی جمعی جشنی مراسمی پيدا کنی. سهم ما آزمون هنری دانشجويان دانشگاه روسی خجند است. در سالنی برگزار می شود که پر از جوانان دانشجوست. در تيم داوران که شش هفت نفری هستند جوره بيگ مراد را بجا می آورم. ديگران هم حتما دست اندرکاران آواز و موسيقی اند و هنر.
آزمون آزمون همه هنرهای صحنه ای است. از رقص و آواز شش مقام تا موسيقی پاپ و کمدی و دکلمه و شعرخوانی. آميزه ای است از عناصر فرهنگ روسی و تاجيکی. هم رقص والس هست و هم رقص محلی هم آواز اصيل هست و هم تقليد ترانه های روز روسی. مرا باز تا دهه پنجاه شمسی می برد. که دوره باشگاههای جوانان بود و موسيقی و جمع های از غم سترده جوانی.
بعد از اجراهای صبح با جوره بيگ از نزديک آشنا می شوم. شهزاده را خوب می شناسد و مرا هم به مهمان بودن حرمت می کند و از ما و آذرخش دعوت می کند تا در تمرين گروه آوازی اش شرکت کنيم. آنها خود را برای روز شش مقام آماده می کنند. اتاق کار جوره بيگ پر است از عکس های ساليان دراز آوازخوانی و سفرها و ديدارهايش با ديگر حافظان ( ترانه خوانان) تاجيک و مقامات ديروز و امروز. جوره بيگ سابقه سياسی پررنگی هم دارد که حال از آن فاصله می گيرد. چند سالی است که به وطنش خجند برگشته تا درآرامش خود را وقف کار هنری کند. شهرت او با هيچ هنرمند آوازه خوان ديگری از نسل خودش قابل مقايسه نيست. ازآن مردانی است که با قدرت و اطمينان از جايگاه استوار اجتماعی خود کارش را دنبال می کند. با وجود اينکه از هفتاد گذشته اصلا پير و شکسته نيست. اقلا 20 سالی جوانتر می نمايد. خاطرخواه هم کم ندارد!
شرکت در تمرين گروه جوره بيگ و شش مقام خوانی دسته جمعی آنها تجربه ای يگانه و لذت بخش است. اين از آن فرصتهاست که برای هر کسی دست نمی دهد. بايد منت گزار شهزاده باشم که حضورش در همه جا راه گشا ست. اوج تمرين برای من وقتی است که گروه شعر نامدار قره العين را به لهجه رودکی وار و موسيقی شاهوار خود می خواند: گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو. شعر حقيقتا بهترين سفير فرهنگی ما مردم بوده است سفيری که زمان و مکان را در می نورديده و ما را با هم آشنا و و نزديک می کرده است.

موقع نقد و محاکمه به قول تاجيکان که می رسد ما بايد اتاق بزرگ تمرين را ترک کنيم تا استاد عيب و هنر خوانندگان اش را که جمعی از بهترين زنان و مردان آوازخوان شهر و ناحيه اند به آنها گوشزد کند. دقايقی با ما بيرون می آيد تا ما را گسيل کند. قراری برای شب می گذاريم و از اداره موسيقی خجند بيرون می شويم.
مقصد بعدی ديدار از تمرين تئاتر بچه هاست. يا تئاتر کودکان. سلاموف کارگردان تئاتر مرد جاافتاده شيفته صحنه ای است که می گويد بچه ها را بايد تربيت کرد تا تاريخ پدرانشان را از ياد نبرند. در سالن تمرين تئاتر که در ساختمان اصلی تئاتر کودکان شهر جريان دارد ماجرای جنگ بزرگ ميهنی روايت می شود. همه بازيگران نوجوانان ده يازده ساله تا پانزده سال اند. بازی ها در حد عالی است. صداها قوی و حرکت و اقدام و انرژی بسيار خوب و ديالوگ ها درست و شخصيت پردازی ها پرداخته و پيراسته. نمايش اگر چه سوسياليستی مآب اما انگيزاننده و حماسی است. و بايد تاثير عظيمی در مخاطبان جوانتر داشته باشد. تاجيکستان يکی از بهترين سنت های نمايشی آسيای ميانه را دارد. اما اين اولين بار است که تمرين و بازی گروهی از کودکان و نوجوانان را از نزديک می بينم. لذت می برم.
شب فرزانه و آذرخش و نور علی نورف که مدير نشريه تاجيکان دنياست به هتل می آيند. کمی بعد استاد جوره بيگ هم با دو همراه از شاگردان آوازی اش به ما می پيوندد. تا او هست همه بحث از موسيقی و ترانه است و شعر. فرزانه می گويد که جوره بيگ شعرهايی از اخوان و حميدی شيرازی را به ترانه خوانده است ( يا به گفت تاجيکی بر آنها آهنگ بسته است. به آهنگساز هم ظاهرا به همين جهت "بسته کار" می گويند). استاد به خواهش ما آن ترانه ها را می خواند و شاگردانش و سپس همه با او دم می گيرند.
جوره بيگ اظهار علاقه می کند که سفری به لندن داشته باشد. استقبال می کنم. اما می گويم برای معرفی شما به نهادهايی که بتوانند ترتيب دعوت و مسافرت و برگزاری کنسرت را بدهند چه خوب می شد اگر سايتی روی اينترنت می داشتيد که از فعاليت ها و ترانه ها و تصاوير شما خبر و نشان می داد. می گويد در فکر ايجاد سايت بوده است. می گويم بايد شتاب کرد. اينترنت جهانی دموکراتيک است و هر کس می تواند در در آن بی مانع و رادع گوشه ای و غرفه ای داشته باشد. برای تاجيکستان که به دنيای خارج کمتر دسترسی دارد اينترنت بهترين راه ارتباط سريع و بی واسطه است.
نورعلی آخرين نفری است که می رود. او بيشتر از ديگران نگران معرفی تاجيکستان است. می خواهد در هر گوشه دنيا تاجيکی فارسی زبانی داشته باشد تا برايش گزارش و مطلب تهيه کند و نشريه را بپراکند. سخت دلبسته بيدل است. استاد دانشگاه خجند است و بسيار به آينده جوانان و دانشگاه اميدوار. دعوت می کند تا فردا در دانشگاه نشستی با دانشجويان داشته باشيم. اما من صبح زود پرواز دوشنبه دارم. شهزاده که ديرتر و به سمرقند برگشتنی است قبول می کند که به جای هر دومان با دانشجويان صحبت کند هم از فيلم بگويد و هم از سمرقند و وضع زبان و ادب آن. قرار می شود اگر ديگر ديداری دست نداد سال 2006 به تاجيکستان برگرديم تا در جشن های سال بزرگداشت تمدن آريايی شرکت کنيم.
29 آوريل: زرافشان
هواپيمای دو ملخه شرکت هواپيمايی سغد حاليا از فراز کشتزارهای بسيار خجند می گذرد که در قطعات نسبتا منظم به رنگ های آجری و اخرايی و سبز تيره از اين بالا رخ می نمايند. سيردريا در مارپيچی دلربا از ميانه شهر می گذرد. کمی دورتر آب انبار يا درياچه سدی است که به روی سيردريا بسته شده و به قراقوم( گل سياه) مشهور است. بر خط افق نيز رشته کوه سپيد زرافشان کشيده شده است.
سيردريا خجند را آباد داشته است در طول قرن ها چنانکه فرهنگ ايرانی را. به شهر که وارد شديم از روی پلی که دو سوی رود را به هم پيوند می دهد رد شديم. زير لب گفتم السلام عليک يا سيحون. اين دومين بار بود که به زيارت اين شهر و اين رود شگفت می آمدم.
در خجند بهار بود با نسيم خنک کوهستان. اما بر فراز کوههای زرافشان زمستان است. چه زمستانی! همه جا برف و مه. پنجره من گاه سفيد سفيد می شود. گاه نقطه های تيره ای هم در بوم سفيد زرافشان پيدا می شود. نقطه هايی به مه آميخته. زرافشان مثل همه کوههای بلند و با عظمتی که می شناسيم تاريخ قدسی خود را دارد. ما آرياييان هرچه اسطوره داريم از کوه است و بر دامن کوه گسترده است از جمشيد خوروش تا زال و سيمرغ اش از ضحاک تا فريدون.
قسمت بعدی سفرنامه هفتهی بعد منتشر می شود.
|