"دانی کجاست جای تو؟ خوارزم يا خجند." سفرنامه؛مهدي جامی(7)
یکشنبه، 1 آذرماه 1383
گزيده ياداشتهای سفر به ازبکستان و تاجيکستان ؛ بخش هفتم
مهدی جامی
mehdijami@hotmail.com
http://sibestaan.malakut.org
جمعه 7 می: سوسن و لاله زار
ساعتی است پای کانال لوس آنجلسی تپش مانده ام. به خاطر سوسن. از لاله زار می گويد. همان سوسن کوچه بازار ماست. "لاله زار" مجموعه ای است که سعيد نوشين فر ساخته و در آن با سوسن هم گفتگو کرده بوده. حالا که سوسن با کاروان مرگ رفته آن مصاحبه مثل فرصتی کم نظير جلوه می کند. من بار اول است که فيلم را و گفتگو را می بينم. دست آخر وقتی سوسن می گويد دلم برای هموطنانم پر می کشد بغض گلويش را می گيرد. بی اختيار می گويم آفرين. سوسن يک خواننده مردمی بود.
کهنه ترين خاطره های من از راديو با صدای او و آغاسی آميخته است و ويگن و مرضيه و دلکش. يک راديوی بزرگ بود در خانه يکی از بستگان که همسايه ما بود. راديو را در طاقچه ای گذاشته بودند که در آن کودکی برای من بسيار بلند می نمود. يک دستمال سفيد گلدوزی هم زير راديو روی طاقچه پهن کرده بودند که سه گوش آويزانش از روی طاقچه پايين سريده بود. صدای ويگن و مرضيه و دلکش و شايد الهه که آن موقع اسمشان را نمی دانستم ولی مادرم ترانه هاشان را بلد بود و زمزمه می کرد از همان راديو می آمد. بعدها در سالهای آخر دبستان يک راديوی زرد رنگ کوچک به اندازه کف دست وارد خانه ما شد. می گفتند ترانزيستوری است. می شد آويزانش کرد هر جا توی خانه يا آشپزخانه و گوش داد به صدای راديو.
از همان راديوی زرد من ترانه های سوسن را شنيدم و ديگر از ياد نبردم. يک بعدازظهر پنجشنبه بايد بوده باشد. ما هر پنجشنبه روضه خوانی داشتيم. خاله جوانم در حال چيدن استکانهای بسيار پای سماور جوش بود. فضای مطبوع قند و چای و استکان و غلغل سماور بود و مهمان. و سوسن می خواند. لابد ساعتی قبل از شروع روضه بود. بعد بزرگ و بزرگتر شديم. سوسن را هميشه دوست داشتم و شعرهای آغاسی را همه می خوانديم. کمی بزرگتر که شديم فروغی و بعضی دیگر را هم زمزمه می کرديم ولی هرگز آغاسی و سوسن را فراموش نکرديم. من هميشه به صميميت سوسن دلبسته بودم. و خوشحالم که او تا آخر تغييری نکرد. صدايش زنگ خاصی داشت که او را از همه متمايز می کرد. چند تا از ترانه های او حتما جزو پرشنونده ترين ترانه های فارسی است. دلم می خواست يک روز بتوانم به تحليل محتوای ترانه های مشهور فارسی بپردازم. ترانه های پرطرفدار خيلی چيزها از جامعه ما و آرزوها و حسرتهای مردم ما را در خود ثبت کرده است.
7 می: آب جنگ زده
 تا يکی دو روز پس از توقف باران آب لوله کشی گل آلود است
از ديشب باران می بارد. باران که می بارد من برای مردم خوشحال می شوم. در سمرقند مردم از بارش کم نگران بودند. در سالهای اخير خشک سالی از آفتهای بزرگ منطقه بوده است. باران دوشنبه بنابراين شادی آور است. اما برای من اين نگرانی را هم در بردارد که تا يکی دو روز پس از توقف باران آب لوله کشی گل آلود خواهد بود. بنابراين شست و شو و استحمام ممکن نيست. حتی وقتی هم باران نباريده باشد آب لوله کشی در مرکز دوشنبه که از رودخانه ورزاب تامين می شود 10 درصدی گل آلود است. بايد آب را در ظرفهای بزرگ تر نگاه داشت تا ته نشين شود و بعد جوشاند و استفاده کرد.
صبح که برخاستم حيرت کردم که آدمی زاد چقدر با شرايط تطبيق می يابد. بايک ليوان آب تميز صورتم را شستم! سفر پيش که برای فيلمبرداری چرخ و فلک آمده بوديم حتی برای استحمام به بيش از 10 ليتر آب نياز نبود به شرط آنکه يکی آب بريزد کم کم و تو سرت را بشوری و بعد صابونی به تن و تمام.
روز را تا ساعتی به حيرانی بی آبی می گذرانم. با خود می پرسم با اين آب گل آلود که از شير آب جاری است چه بايد کرد؟ پنج سال پيش که برای اول بار اينجا آمده بودم می گفتم جنگ بوده و همه چيز رو به ويرانی رفته است. درست می شود. حال خيلی چيزها درست شده يا تغيير کرده اما آب هنوز جنگ زده است.
9 می: روز غلبه
 مجسمه لنین و نمایش کودکان به مناسبت سالگرد جنگ و روز غلبه
امروز روز پيروزی در جنگ يا چنانکه خود تاجيکان می گويند "روز غلبه" است. کهنه سربازان جنگ جهانی دوم که امروز هر که از آنها باقی مانده باشد در سنين 70 و 80 سالگی است جمع می شوند و در مراسم رسمی که با جديت و رسميت تمام برگزار می شود شرکت می کنند و مورد تقدير و تفقد مقامات عالی کشور قرار می گيرند.
اين روز نه فقط در تاجيکستان که در سرتاسر کشورهای منطقه همزمان بزرگ داشته می شود با مراسمی تقريبا مشابه. تقديم سبدهای گل به پای بناهای يادبود سربازان گمنام و پيام های رسمی و اعطای امکانات نقدی و جنسی به کهنه سربازان از آن جمله است. همين حالا تلويزيون قزاقستان از چنين مراسمی گزارش می داد و با کهنسالان دوره جنگ گفتگو می کرد. (ضمنا اين را هم بگويم که قزاقستان بهترين تلويزيون ماهواره ای منطقه را دارد با زيباشناسی درست تصويری. تقريبا چيزی از تلويزيون روسيه کم نمی آورد.)
در انگلستان هم چنين رسمی هست و روزی و شايد هفته ای به بزرگداشت بازماندگان و کهنه سربازان و نيز قربانيان جنگ اختصاص دارد. در انگلستان اين مراسم فقط دولتی هم نيست. مردم در ايام بزرگداشت ياد قربانيان جنگ گل سينه قرمزی که "پاپی" ناميده می شود و شبيه شقايق است (اما در واقع گل خشخاش است) به سينه نصب می کنند تا همراهی و همدردی و احترام خود را نشان دهند و ضمنا پولی هم برای خيريه های جنگ از طريق فروش هماهمنگ و سراسری اين پاپی ها به دست می آيد که تا سال بعد از آن هزينه می کنند.
اين جالب است که رسم های سوويتيک همچنان در جمهوريهای سابق شوروی دنبال می شود. تمامی کهنه سربازان با آويختن نشان ها و مدالهای آن دوره خود در مراسم شرکت می کنند. طبيعی است که آدم فکر کند ياد و خاطره شوروی به اين زوديها از ميان اين مردم گم نخواهد شد.
ماهواره های 600 کانالی
 میدان شهیدان جنگ در دوشنبه
خورشيد پسر بزرگ و محبوب دولتمند با سيف الله برادر دولتمند به خانه می آيند تا بعد از ظهر طولانی اين روز تعطيل را با هم بگذرانيم و من هم زياد احساس تنهايی نکنم. گشتی در شهر می زنيم و نزديک خانه دولتمند در کنار ميدان تانک در کافه ای ساعتی به بحث و گفتگو مشغول می شويم. در ميدان تانک يک تانک قديمی جنگی قرار دارد و ستون يادبودی برای جنگ. برای عکاسی دقايقی از دوستان عذر می پرسم. وقتی وارد ميدان می شوم دسته های گل قرمز که به ستون يادبود تکيه داده شده توجهم را جلب می کند. از زاويه های مختلف از ميدان عکاسی می کنم. دو بار يکبار دو خواهر و يکبار يک زوج جوان به من نزديک می شوند و می خواهند که عکسی ازآنها در کنار ستون يادبود بيندازم. ولی وقتی می فهمند من عکاس محلی نيستم منصرف می شوند. آخر عکس هاشان را يکی دو روزه می خواهند و من می گويم تا لندن نرسم عکس ها را چاپ نمی کنم. اين را هم بگويم که مردم آسيای ميانه گرايش عجيبی به عکس گرفتن دارند. معمولا هر جا که دوربينی به دستت ببينند می خواهند از آنها عکس بگيری. يکبار دو بچه گدا از من در خيابان پول خواستند و من پول تاجيکی همراه نداشتم. وقتی گفتم پولی همراه ندارم با اشاره به دوربينم خواستند دست کم از آنها عکس بگيرم. کمترين کار بود. ژستی کنار درختان پياده رو گرفتند و من يکی دو قطعه عکس گرفتم. راضی شدند و خندان رفتند.
خورشيد و سيف الله می آيند و بعد از اينکه از آنها چند عکس کنار بنای يادبود می گيرم مرا دعوت می کنند که به خانه يکی از آشنايان آنها رويم تا از آنها هم چند عکس بگيرم. چاره ای جز قبول نيست. در ميان راه مثل هميشه موضوعات جالب برای عکاسی کم نيست. از کودکانی که با خاک بازی هايی می کنند که ما در بچگی می کرديم وقتی هنوز خيابانها آسفالت نبود تا درختانی که در نور دير وقت بعد از ظهر حالتی دلپذير پيدا کرده اند. از کنار يک کافه می گذريم. يک گروه موسيقی دارد خود را برای اجرای برنامه در حياط کافه آماده می کند. تابستان نيست ولی بهار دوشنبه هيچ کم از تابستان تهران ندارد. و چقدر کافه زياد شده در دوشنبه. هيچ کدام هم بی مشتری نيست.
 مرد می گوید ماهواره 1000 کانالی اش هم هست ولی پول آن را نداريم
پس از عکسبرداری از خويشان دولتمند برای نان و چای به داخل خانه دعوت می شويم. البته خلاف رسم تاجيکی من دعوت آنها را برای چای و نان در آغاز و پيش از عکسبرداری رد کرده بودم چون آفتاب رو به غروب می رفت و من نمی خواستم عکس هايی که می گيرم کم نور در آيد ( از فلاش بيزارم). در خانه هم چای هست و هم البته تنقلات تاجيکانه از کشمش و خشکبار و برگه ميوه ها گرفته تا شکلات و خوردنی های خرد و ريز ديگر. بعد سالاد و سيب زمينی سرخ کرده خوشمزه ای هم اضافه می شود.
چشم ام از همان بيرون متوجه دو سه ديش بزرگ ماهواره بر فراز مجموعه آپارتمانی آنها شده است. تصوير شفاف و بی نقص از هر کانالی که بخواهی از ايتاليا و مصر و ترکيه تا هند و چين. ميزبان ما که مردی است بازنشسته ( نفقه خور به گفته تاجيکان) می گويد تا 600 کانال را می گيريم. عجب تفريحی شده ماهواره برای مردم کشورهای غير غربی. می گويد 1000 کانالی اش هم هست ولی پول آن را نداريم. 600 تا هم کم نيست. ولی دلخور است که برای بعضی کانال های آنچنانی بايد مشترک شد! پرس و جو که می کنم می فهمم از ميان اين همه کانال بيشتر خانواده همان کانالهای مانوس روسی و هندی را می بينند و بس. چرا بايد به زبانی تلويزيون ديد که اندر نيابم. هندی ها هم که خب رقص دارند. زبانی جهانی.
|