"دانی کجاست جای تو؟ خوارزم يا خجند." سفرنامه؛مهدي جامی(8)
جمعه، 27 آذرماه 1383
گزيده ياداشتهای سفر به ازبکستان و تاجيکستان ؛ بخش هشتم
مهدی جامی
mehdijami@hotmail.com
http://sibestaan.malakut.org
برای من اما خوش ترين لحظه و در عين حال به طرزی شيرين حيرت آور وقتی بود که جوره بيگ شعری از لايق شير علی خواند با اين مضمون که: يکی ايرانی ام گويد يکی افغان دگر تاجيک ببين که چگونه ما را پاره پاره می خواهند.خواندن اين شعر لايق با کف کوبی های بی اختيار جمعيت مهمانان روبرو شد و مرا متعجب ساخت. متعجب از اينکه چقدر تاجيکان به اين يگانگی 3 پاره حوزه زبان فارسی به شکلی آرمانی فکر می کنند و از هر سخنی که جدايی را می نکوهد استقبال می کنند و ابايی ندارند که در يک مجلس رسمی هم آن را با طرز رفتار خود آشکارا اعلام کنند.
12 می : روز ملی شش مقام

امروز روز شش مقام ( يا به قول گلرخسار شاه مقام) بود. گروههای برجسته اين موسيقی اشرافی که نسبت به دربار اميران بخارا می رساند در پايتخت جمع آمده بودند تا هنرنمايی کنند. شش مقام موسيقی خطه شمال است که هم خجند و پنجکنت باشد و هم فرغانه و بخارا ( اين دو در ازبکستان).
برنامه را توصيف نبايد کرد. بايد ديد. من هر چه توانستم عکس گرفتم و بين آنهمه مهمان موقر سنگين و محيط نسبتا رسمی در تالار تلويزيون؛ لولی وش بالا و پايين رفتم و روی پلکان کتان پوش و نه در صندلی نشستم و با دو لنز مختلف عکس گرفتم.
گروه رقص محبوب من، آنسامبل گلريز، که در فيلم چرخ و فلک هم زيبارويانش رقصيده اند سه رقص با سه ترانه يا سرود به قول تاجيکان اجرا کرد که هم رقص عالی بود و هم لباس ها که در هر اجرا عوض شد. فاخر با رنگها و تناسبی که از آن بهتر تصور نتوان کرد.
در برنامه يک ترانه استرادی ( واژه روسی برای موسيقی سبک پاپ) هم گنجانده بودند از برای تنوع يا تفريح خاطر بيشتر. همچنين، در کنار شش مقام خوانان درجه اول دو فلک خوان برجسته نيز حضور داشتند. نشانه ای از نوعی گرايش به وحدت شمال و جنوب. يکی از آنها از "درواز" بود که ترانه ای را به سبک فلک بدخشی خواند و ديگر استاد دولتمند خال که انصافا صدای نفيس دارد و موسيقی تازه و پر حس و حال. اما مهمانان و تماشابينان از همه بيشتر از استاد جوره بيگ مرادف استقبال کردند که اوج سرودخوانی شش مقام در تاجيکستان امروز است.
برای من اما خوش ترين لحظه و در عين حال به طرزی شيرين حيرت آور وقتی بود که جوره بيگ شعری از لايق شير علی خواند با اين مضمون که: يکی ايرانی ام گويد يکی افغان دگر تاجيک ببين که چگونه ما را پاره پاره می خواهند. خواندن اين شعر لايق با کف کوبی های بی اختيار جمعيت مهمانان روبرو شد و مرا متعجب ساخت. متعجب از اينکه چقدر تاجيکان به اين يگانگی 3 پاره حوزه زبان فارسی به شکلی آرمانی فکر می کنند و از هر سخنی که جدايی را می نکوهد استقبال می کنند و ابايی ندارند که در يک مجلس رسمی هم آن را با طرز رفتار خود آشکارا اعلام کنند.
مجلس که به اوج خود رسيده بود فکر کردم مجلسی شاهانه برپا شده است و با حس و حال خوب و لباس های فاخر و مرغوب و رقص و موسيقی دلنشين . تاسف خوردم به حال دولتمردان که خود را و مردم را از چه مجالسی محروم داشته اند. لذت حيات چيست جز همين لذت های هنری. گوش اگر موسيقی خوب نشنود و دل اگر به خوبی و هنر ميل نکند آخر به چه کار می آيد؟ چه بهره از آزادگی در او هست؟
تاجيکان و چه بسا ازبک ها کهن الگوی دربار اميران بخارا را در سر دارند که آن را اين يکی به عصر سامانی هم می رساند و آن ديگری به عصر پرشکوه تيموری. از اينجاست که تاجيکان و هم ازبک ها محافلی می آرايند که آدم خود را در دربار شاهان حس می کند. آنها همان سنت قديم را ادامه می دهند که در آن اشرافيت نگهبان و حامی سنت های هنری و ادبی بود.
13 می: دختر روزنامه فروش

آتش می گيرم وقتی دختر روزنامه فروش می آيد تا هفته نامه های دوشنبه را به دفتر بسپارد. دفتر يکدوره هفته نامه مشترک است. يعنی هر هفته از همين دختر 16-17 ساله شرمين آنها را می خرد. به 15 سامانی ( 5 دلار). لابد 10-15 درصد ( يا فائض به گفت تاجيکانه) برايش می ماند. من هم يکدوره برای خود می خرم تا با آنها در خانه مشغول باشم و هم به لندن ببرم تا نمونه ای از نشريات تاجيکی را داشته باشم.
زرينه از همکاران می گويد دختر را از خردسالی می شناسد. با خواهر و مادرش زندگی می کند. پس از درس و مدرسه، هفته نامه ها را در گذرگاههای شهر می فروشد. او را در حال فروش روزنامه ديده ام و از دور عکسی هم گرفته ام. برای من مثال نجابت و سختکوشی و فقر و بلندمنشی است. زرينه می گويد خوب هم درس می خواند. می خواهم باقيمانده 20 سامانی را که داده ام پس نگيرم. قبول نمی کند. عزت نفس اش اجازه نمی دهد. کار می کند و از کارش برای خود و خانواده اش پولی به دست می آورد.
دوشنبه انگار شهر زنان است. تقريبا همه فروشنده ها يا بيشتر آنها زنان و دختران اند. نان می فروشند، جارو کشی می کنند، مغازه می گردانند، در رستوران مشغول اند، در بازار بساط دارند، سودا می کنند پولی به سختی به دست می آورند و زندگی می کنند. مردها هم لابد برای کار به جاهای دور رفته اند از روسيه و کره و دوبی تا اروپا و آمريکا پراکنده شده اند. به ياد آن روز می افتم که دخترهای بسيار و زنان را ديدم که در کلخوز زمين را آماده کشت می کردند. در راه تورسون زاده. در همه راهها مزرعه ها و کشت و کار و کلخوز به دست آنهاست. دختر روزنامه فروش پولی به دست می آورد. اما دختران زمين و مزرعه همان پول را هم نمی بينند. در مقابل کار آرد و چای و جنس های ديگر دريافت می کنند.
زندگی برا ی آن گروه از تاجيکان که در شرکتها و نهادهای خارجی کار نمی کنند يا کسی را در خارج ندارند که پولی بفرستد بسيار دشوار می گذرد با قناعتی مرتاضانه. درس خواندن و زبان آموختن امروز هدف جوانانی است که جز همتی که دارند و عزت نفسی و استعدادی کسی را پشتيبان ندارند. آنها می خوانند به اين اميد که بتوانند به خدمت سازمانهای خارجی درآيند. از آن به بعد راحت تر زندگی می کنند. پروژه های نوسازی کشورهای خارجی و سازمانهای بين المللی در تاجيکستان گروههای بسياری را به کار می گيرد و تامين می کند و در عين حال می آموزاند. دخترک روزنامه فروش تا رسيدن به آن روز
زندگی سختی در پيش خواهد داشت.
|