با دستهایم میبینم ؛ نوشته و عکسهای فریبا اباذری
چهارشنبه، 19 مردادماه 1384
وقتي صحبت از ديدن مي شود تنها عضوي كه در نظر هر كس ميآيد چشم است. پيش از اين فكر مي كردم كه اگر روزي چشمانم را از دست بدهم ديگر نمي توانم زندگي كنم و آن روز پايان همه اميدها ،آرزو ها و زندگي من است. آنقدر اين فكر مرا به خود مشغول كرده بود كه كمكم نگرانم ميكرد. يكي از معما هاي زندگيم اين بود كه نابينايان چگونه زندگي مي كنند؟ چگونه ابتدايي ترين اعمال يك فرد را انجام مي دهند ؟ چه فكر و حسي نسبت به محيط پيرامون خود دارند؟ خواب ديدن براي آنها مفهومي دارد؟ رنگ چطور و...
با سؤالات بيشمار و با اميد تهيهی عكس و فيلمي مستند از زندگي آنها براي اولين بار وارد مدرسه شبانه روزي نرجس شدم . دخترها دوتا دوتا يا چند نفري دست دردست هم در حياط و راهروهاي مدرسه راه مي رفتند ، با هم شوخي ميكردند و مي دويدند . همه چيز آنقدر عادي بود كه من تا مدتي شگفتزده بودم هر چه بيشتر با آن مدرسه و دانش آموزانش آشنا ميشدم سئوالات جديدي كه با سئوالهاي قبلي بسيار متفاوت بود در ذهنم نقش مي بست. آنقدر جذب محيط شدم كه ابتدا فراموش كردم براي عكاسي و تهيه فيلم به آنجا رفتهام . پس از اينكه به گروهي از دخترهاي دبيرستاني معرفي شدم كارم آغاز شد . تعدادي از دخترهاي علاقهمند به عكاسي و فيلمسازي دور و برم جمع شدند و سئوالاتي از من پرسيدند كه خيلي تخصصي بود و ارتباط زيادي با تصوير داشت . همين سؤالات ، شگفتي مرا دو چندان كرد و البته فرصت خوبي بود براي برقراري ارتباط نزديك و پرسیدن سؤالهايم . از طرفي عدهاي تا صداي پايم به گوششان ميرسيد با نگراني فرار مي كردند و از من ميخواستند كه از آنها عكس يا فيلم نگيرم. روز اول دوربين را كنار گذاشتم و وارد يكيك اتاقهايشان شدم . چيزهايي كه ميديدم خارج از تصورم بود . يكي در حال اتو كردن لباسهايش بود ، يك نفر اتاق را جارو مي كرد، يكي كمد لباسها را مرتب مي كرد و به شريك كمدش براي شلوغ كردن بالاي كمد نق مي زد ، يكي درس مي خواند، دو سه نفر پشت ميز عصرانه مي خوردند و …
هيچ فرقي با خوابگاه دوران دانشجويي خودم نداشت . از خوابگاه بيرون رفتم تا كمي در حياط تنها باشم و به خودم و سئوالاتم فكر كنم ، ديدم يكي از دخترها كه اتفاقا نابيناي مطلق هم بود فرش ميشست ( بعضي از آنها نيمه بينا هستند ) به طرف سرويس بهداشتي و حمام رفتم دخترها با خنده و شوخي دور لگنها نشسته بودند و لباس مي شستند وبرخي هم حمام ميكردند همه چيز عادي بود و من بيش از پيش متعجب میشدم.
پس از يك روز پر از شگفتي ، شب را كنار الهام كه با هم دوست شده بوديم گذراندم . صحبت با او كه نابيناي مادرزاد بود ذهن مرا از بهتزدهگي بيرون آورد . صبح روز بعد احساس كردم كه مي توانم كارم را شروع كنم . در مدت يك هفته اي كه آنجا بودم الهام مثل يك دستيار با من بود و كمك زيادي براي برقراري ارتباطم با بقيه كرد. روزهاي آخر ، ارتباطم آنقدر با آنها خوب شده بود كه خودشان براي من سوژه پيدا مي كردند ، اتاق و فضاهاي مختلف را آماده مي كردند و از من مي خواستند كه عكس و فيلم بگيرم. در آن یک هفته خيلي چيزها آموختم.
وقتي از آنها پرسيدم شما چطور همهی اين كارها بدون اينكه ببينيد انجام مي دهيد؟ يكي از آنها گفت : "ما نابينايان با دستهايمان میبینیم ما همه چيز را با لمس كردن حس و درك مي كنيم" همین حرف او عنوان عکسهای من شد.
براي تكميل عكسهايم به مدرسهی پسرانه نيز رفتم البته چون در آن مكان امكان ماندن شبانه روزي نبود فقط توانستم از محيط آموزشي آنها عكس تهيه کنم. دوباره به مجتمع نرجس رفتم .آنقدر به آن محيط خو گرفته بودم كه تا مدتها يعني تا فارغ التحصيلي دوستم الهام هر هفته حداقل يكبار به آنجا مي رفتم .
هنگامي كه عكسهايم را براي نمايشگاه آماده مي كردم نكته اي توجهم را جلب كرد. چرا اكثر آنها منزوي و در خود هستند ؟ چرا آنها در جامعه كم ديده مي شوند؟ چرا دوستان بسيار كمي دارند و … همین را از ایشان پرسيدم،گفتند:
" جامعه ما را نمي پذيرد ما بودن در جامعه و در كنار بيناها را بدون حس ترحم دوست داريم اما اين حس وجود ندارد همه عادت دارند با ديدن يك نابينا سكه اي كف دستش بگذارند و اين بيشترين آزاري است كه جامعه به ما مي دهد ما تر جيح مي دهيم در همين دنياي كوچك خود با آرامش و احترام زندگي كنيم تا در دنياي بزرگ بيرون با نگراني و حس سربار بودن، به همين خاطر اغلب اوقات تنها هستيم و تنها بودن را دوست داريم " .
عکسهای زیادی از نابینایان و زندگی روزمرهشان دارم.در مجموعهای که میبینید صرفا در صدد انتقال همین حس بودهام: تنهایی و انزوا.
اميدوارم روزي انسانها را بهخاطر انسان بودنشان دوست داشته باشيم.
فريبا اباذري
....................
برای دیدن عکسها روی نمونهی سمت چپ کلیک کنید.
|