Persian Section
صفحه اصلی | عکاسان | نقاشان | طراحان | مجسمه سازان | کاريکاتوريست‌ها | 100 نظرآخر | پيوندها | عضويت | هنرمندان ميهمان
لینکده عکاسی| ارسال مقالات و نظرات | صفحه در دیگر سایت ها
ü در همين زمينه:
» کلاغ‌های خوش خبر ؛گزارش نمایشگاه نقاشی‌های سمیرا کرمي
» مضموني سپيد زير لايه‌های سياه زندگی؛ وجیهه پری‌زنگنه
» سیاوش روشندل و پنج گالری از آثار طراحی و نقاشی‌اش در کارگاه
» يادداشتي درباره‌ی پرتره‌های فريدا كالو " Frida Kahlo " نقاش نامدار مکزيکی

ü گزيده‌ی مطالب
» نامه ای از هنری ماتیس Henri Matisse به یک دوست ؛ ترجمه سیاوش روشندل
» " تصویرسازی تئوری‌ها " ؛ مدرسه، هنر را خشک می‌کند
» جایگاه هنر عکاسی، تشکیل انجمن فراگیر و برگزاری اکسپو عکس در گفتگو با معاون هنری وزیر ارشاد
» "هنريك توماشفسكی" Tomaszewski طراحی که هر ضربه قلمش یک هایکو بود
» فتوامپرسيونيسم در هنر عكاسي ديجيتال ِ پل السون (Paul Elson)
» پرتره‌هایی از آلزایمر؛ نقاشي‌هایی‌ از Utermohlen هنرمند مبتلا به آلزايمر
» هنر و مالیخولیا ؛ نوشته‌ی آزاده طاهایی پیرامون نمایشگاه مالیخولیا در پاریس
» يادداشتي درباره‌ی پرتره‌های فريدا كالو " Frida Kahlo " نقاش نامدار مکزيکی

ü گالری‌های جديد


 kargah

Powered By:
Gardoon Web Solutions
MovableType
بازگشت به صفحه اول
  می‌خواهم درباره‌ نگاه و هدفم از نقاشی "حرف" بزنم ؛ سیاوش روشندل
جمعه، 30 دیماه 1384

*در دنيا تقريبا همه‌ي نقاش‌ها درباره‌ي كارشان و یا دیدگاهشان "حرف" زده‌اند


سياوش روشندل


اگر هر چيزی روال خودش را طي مي‌كرد، لازم نبود من اين مطلب را بنويسم يا شايد نوشته شكل ديگري به خود مي‌گرفت. اما چنين نيست. پس بايد بگويم:

من سياوش روشندل هستم و نقاشي كار و حرفه‌ي اصلي من است، هر چند بسياری كارهاي ديگر هم در زندگي‌ام انجام داده‌ام و هنوز هم انجام مي‌دهم- براي ادامه‌ي بقا در جنگل زندگي امروز "انسان متمدن".


سیاوش روشندلمن نقاشي خود-آموخته هستم و در واقع نقاشي غير آكادميك. بايد بگويم شانسي هم براي ورود به آكادمي واقعی نداشته‌ام. با اينكه در سال 67 در دانشگاه هنر پذيرفته شدم و يك ترم هم در كمال تاسف در آنجا گذراندم، اما سطح علمي، آموزشي، و هنري "دانشگاه" در آن سالها بسيار پايين‌تر از حد انتظار بود تا حدي كه به نظر من دانشگاه شايسته‌ي نام خود نبود، به هر حال عوامل زيادي دست به دست هم دادند تا گريزان شوم و امروز نيز از اين بابت متاسف نيستم. قصد من يادگيري بود و چنانكه پائولو فريره و ايوان ايليچ گفته‌اند همه‌جا مي‌تواند دانشگاه باشد و اساسا آموزش آكادميك خود محل بحث و ترديد است.


اگر انسان بخواهد، راه‌ها و شيوه‌هاي ديگري نيز براي آموزش هست، من هم بسياري از اين راه‌ها را رفته‌ام، كه اين مقاله‌ي كوتاه محل بازگويي آنها نيست، اما شايد اشاره به اين موضوع بد نباشد كه من نه تنها از طريق كتاب‌هاي تئوريك، نقاشي‌ها، طراحي‌ها، چاپ‌ها و خلاصه انبوهي از شاهكارهاي هنري كه در موزه‌هاي ايران و اروپا يافت مي‌شود، آموخته‌ام، كه مديون بسياري از افراد غير نقاش هستم كه به نحوي با تصوير كار مي‌كنند، از زني روستايي و بي‌ادعا كه استاد ساختن و تركيب رنگ‌هاي قالي بوده تا نقشه‌كش‌هاي حرفه‌اي فرش در اصفهان، تا نقاش‌هاي اتومبيل و تابلوسازها، از خوشنويس‌ها كه بخش بزرگي از دانش فرمم را مديون آن‌ها هستم. و خلاصه از هر كسي كه به نحوي با تصوير، رنگ و فرم سروكار داشته و به تور هم خورده‌ايم. همينطور از بچه‌ها كه استادان بزرگ انتزاع هستند. و از طبيعت كه آموزگار بزرگي است با خصوصيات همه‌ي آموزگاران بزرگ، كه گاه اصرار بر آموزش ناقص و خطاهايي دارند كه خود مرتكب شده‌اند.


گفتن اين نكته نيز در اينجا ضروري است كه من نقاشي را بخشي از دنياي هنر مي‌دانم كه امكانات و محدوديت‌هايش فقط در صورت آشنايي با هنرهاي ديگر روشن مي‌شود. به اين ترتيب من ريتم را از موسيقي، فرم را از معماري، حركت را از رقص...و بسیاری چیزها از ادبيات، شعر و داستان و فيلم آموخته‌ام، و برآنم كه هر كدام از اين هنرها با شيوه‌ی برهان خلف مي‌توانند مرزهاي كار نقاشي را بيشتر روشن كنند.

همچنين نبايد علم را نيز فراموش كرد، ارتباط هنر با علم همواره در طول تاريخ ارتباطي پويا و تاثير گذار بوده، در عين‌حال من از تجربه‌های خود نيز بسيار آموخته‌ام، اما سرانجام بايد گفت كه گرچه دانش نقاشي در بسياری موارد به كار مي‌آيد و اصولا كار هنري جدی بدون آن ممكن نيست اما همه‌ي آموخته‌ها در عمل بسيار ناقص و ناكارآمدند و تنها چيزي كه مي‌توانم بر آن تكيه كنم غريزه است و بس. و با اين گفته مي‌خواهم آب پاكي را روي دست خودم و ديگران بريزم و اعتراف ‌كنم كه دانش من از نقاشي هنوز با انچه می‌بایست فاصله دارد. من همواره انساني تجربه‌گر بوده‌ام و خواهم بود، هر چند در اين ميان گاهي نيز چيزهايي يافته‌ام كه ارزش نگاه‌داري و عرضه را داشته باشند.


بارها گفته شده كه در ميان ما –ايرانيها- سنت نوشتن وجود ندارد. بنابر اين خود اين نوشته شايد عجيب به نظر بيايد، كه هميشه قرار بوده ديگري درباره‌ي كار نقاش حرف بزند. اما اين شيوه‌اي ناپسند و غير طبيعي است. در دنيا تقريبا همه‌ي نقاش‌ها درباره‌ي كارشان و یا دیدگاهشان "حرف" زده‌اند و من همين‌جا به همه‌ي دوستان توصيه مي‌كنم كه در این باره بنويسند كه اين نوشته‌ها نهايتا به آرشيو بزرگي بدل خواهد شد، تا جا را براي شرح و تفسير هنر بيشتر باز كند و فضايي بوجود آورد كه نهايتا فرهنگ و هنر بشري را به شيوه‌اي مدون و مكتوب قابل شرح، بيان و تفسير مي‌كند. اين نياز به خصوص در جامعه‌ي ما شديدا وجود دارد، جايي كه در باره‌ی كار نقاش‌ها مطلب جدی و قابل بحث نوشته نمي‌شود و اين خود به يك جور سنت بدل شده، براي مثال در باره‌ی كار خود من به عنوان يك نقاش –امسال بيستمين سالي است كه من نقاشي مي‌كنم- يك خط نقد جدي وجود ندارد، اين فضايي خشك، غير منصفانه، و غير فرهنگي است. پس اين نوشته را با اشتياق مي‌نويسم و ابايي ندارم از اينكه گفته‌ شود "زبان" نمي‌تواند " تصوير" را تفسير كند. اين محدوديت "زبان" از قضا شامل حال همه‌ي هنرهاي ديگر، همچنين همه‌ي تجارب ذهني و عيني بشر نيز مي‌شود،‌ اما زبان و آنچه مکتوب می‌شود تنها راه ارتباط انساني است كه قابل ثبت، گردآوري و ترجمه است و بيشترين بخش اطلاعات مدون ذهن ما از همين طريق بدست آمده، فرايندي كه تفكر " تنها" بخشي از آن است. پس اجازه دهيد تا در باره‌ي نگاه و هدفم از نقاشي "حرف" بزنم.


نقاشي براي من يك شيوه‌ي ارتباط است. ارتباط با خودم و با دنياي اطرافم، شيوه‌اي‌است براي شكل دادن، تفسير كردن و تجسم ادراك و احساسي كه از دنيا دارم. در عين حال نقاشي برايم يك بازي است. بازي‌ای به پيچيده‌ترين شكل ممكن. برخي از قوانين اين بازي نوشته شده، خوانده شده، ديده و تفسير شده. اما اگر فقط قرار باشد كه بازي بر اساس آن‌ها پيش برود، پيشاپيش بازنده خواهيد بود.

شايد اصطلاح بازي هم گمراه كننده باشد. نقاشي نيازي براي شكل دادن به سطح دو بعدي است. اين امر به بينايي انسان مربوط ميشود، و خود بينايي پديده‌اي شگفت‌آور است كه بخشي از كاركرد مغز انسان را مي‌توان از طريق آن دريافت. تصاويري كه به چشم انسان مي‌رسد به دليل ديد دو چشمي خصلتي سه ‌بعدي دارد. هر كدام از دو تصويري كه هر يك از چشم‌ها دريافت مي‌كند و به مغز مي‌فرستد اندكي با ديگري تفاوت دارد. با اين حال وقتي ما به چيزي مي‌نگريم دو تصوير نمي‌بينيم تصوير حاصل تركيب جديدي است كه مغز ساخته و تركيبي از هر دو تصوير جداگانه است. اما هيچ كدام آن دو نيست. بلكه چيزي متفاوت است كه از قضا نياز ما را براي ديدن بيشتر از هر كدام از تك تصوير‌هاي مربوط به چشم بر‌آورده مي‌كند. تصوير جديد عمق دارد و مي‌توان فاصله را نيز از روي آن تخمين زد. براي درك نقاشي دانستن اين حداقل از فيزيولوژي و كاركرد چشم و مغز لازم است.


به هر روي بخش بزرگي از تاريخ نقاشي چالشي است كه نقاش با سطح دو بعدي دارد تا بتواند به مرز بينايي ذهني يا طبيعي و سه ‌بعدي‌اش نزديك شود. همه‌ي تلاشهايي كه در خطوط قلم‌گيري شده‌ي مينياتور شرق هست براي ايجاد حس سه‌بعدي و عمق در تصوير است. سايه‌ روشن‌ها و نورپردازي‌هاي سبك كلاسيك براي رسيدن به همين منظور است. پرسپكتيو به عنوان راه حلي علمي يكي ديگر از اين تلاش‌ها است. در سبك امپرسيونيسم، تلاش‌هاي سزان، سپس پيكاسو، براك، و خوان گري در سبك كوبيسم نهايت اين تلاش‌ها از سوي طيفي از نقاش‌ها است كه گرايش به فرم داشته‌اند.

نمود ديگري از بينايي رنگ است. فركانس‌هاي نور از طريق چشم دريافت مي‌شوند اما اين مغز انسان است كه اين اطلاعات را تفسير مي‌كند. رنگ پديده‌ي بسيار پيچيده‌ايست كه تا هنوز،هم نقاش‌ها و هم دانشمندان، هر كدام به شيوه‌ي خود با آن درگيرند. طيف بزرگي از نقاش‌ها سعي كرده‌اند تا با استفاده از امكانات رنگ به منظور خود دست پيدا كنند. و بخش بزرگي از تاريخ نقاشي نيز كشف راز و رمزهاي رنگ و ارتباط آن با چشم انسان است. تکیه‌ی بسیاری از نقاش‌ها مثل مینیاتوریست‌های ایرانی، دلاکروا، ون‌گوگ یا ماتیس بر رنگ است و بخشی از دانش ما از رنگ مدیون تلاش‌های آن‌ها است.


در عين حال همان پديده‌ی دخل و تصرف مغز در رنگ نيز مثل اتفاقي كه براي فرم مي‌افتد بر دانش ما از واقعیت تاثیر می‌گذارد. همه‌ي تئوري رنگ براين اساس استوار شده و كارش شناختن مسيري است كه با آن بتوان اين اثيرِ زميني آسماني را رام كرد. نهايتا رنگ‌ در تضادها، و هماهنگي‌ها نمود پيدا مي‌كند. جالب اين است كه براي دريافت فرم و رنگ دو بخش جداگانه در مغز انسان وجود دارد، شايد اين موضوع بتواند تفاوت محسوس بين كار نقاش‌هايي كه به يكي از اين دو بيشتر گرايش دارند را روشن كند.

به اين ترتيب قرار است تا با تركيب دو پديده‌ي نا استوار چيزي استوار بوجود آورد. منظورم تركيب فرم با رنگ است كه نقاش چه بخواهد و چه نخواهد مجبور و ملزم است تا اين هر دو را با هم و در يك زمان روي سطح دو بعدي ثبت كند. از اين روي بازي پيچيده و پيچيده‌تر مي‌شود و هم‌زمان جالب‌تر و هيجان‌انگيزتر.

اتفاق ديگري كه در اين ميان مي‌افتد باز دخالت ذهن است. ذهن چه در جزئياتش مثل حافظه، تفسير، داوري و چه در كليتش به عنوان هستي و هويت انسان در هيچ كدام از اين مراحل ساكت و خاموش نيست. برداشتي كه ذهن انسان از همه‌ي اين كنش و واكنش‌ها دارد، برداشتي كاملا كل‌گرايانه است كه معنا مي‌خواهد و معنا مي‌بخشد. ذهن با حافظه، با خاطراتش، با كليت فلسفي‌اش و خلاصه با همه‌ي هويتش در كار نقاشي دخالت مي‌كند و خواستار رساندن بازي به حد كمال آن است.


سیاوش روشندلشايد بتوان نام همه‌ي اين داستان را هنر نقاشي گذاشت. يا حد‌اقل از ديد من نقاشي نزديك به چنين چيزي است. به اين ترتيب كشيدن يك خط، يا گذاشتن يك لكه‌ي رنگ روي صفحه‌ي كار توسط نقاش به مراتب سخت‌تر و هم‌زمان، با ارزش‌تر از چيزي است كه معمولا تصور مي‌شود.

كاري كه در نقاشي‌ام انجام مي‌دهم بر اين اساس استوار است. كار من اساسا به تجربيات نوري‌ و كار بر روي سطح دو بعدي تعلق دارد ، چيزي كه مارسل دوشان به خطا آن را تجربه‌ي "شبكيه"‌ مي‌ناميد ، خطاي دوشان در اين است كه اساسا چشم و شبكيه تنها ابزار ساده و كاملا بي‌شعوري براي دريافت تصويرند. تصوير نهايتا، چنانكه گفته شد در مغز انسان است كه پالوده و تفسير مي‌شود و شكل مي‌گيرد. (اين موضوع و درك آن اساس وجودي نقاشي را توجيه مي‌كند) و عدم درك يا نپذيرفتن آن منجر به ظهور نوعي ديگر از هنر مي‌شود كه خودِ دوشان پايه‌گذارش بود. هنري متفاوت و غير دو ‌بعدي كه امروز به ويديوها و اينستاليشن‌ها رسيده، ارزش‌هاي خود را دارد و مسير ديگري را براي تجربه انتخاب كرده است.

اما تعبير من از نقاشي چنانكه گفتم بر اساس بينايي و تصوير است و به اين ترتيب هنوز ما در ابتداي كار نقاشي هستيم نه در پايان آن. كار من نيز دقيقا در اين نقطه قرار مي‌گيرد. سرو كله زدن با بينايي و سطح دوبعدي، با فرم و رنگ. به خصوص تجربيات جديدم و هر روز كه مي‌گذرد فضاهاي بيشتر و بزرگتري براي كار برويم گشوده مي‌شود. تجربه‌هاي من در روند زندگي و كار پالوده و آزموده مي‌شود، اما همواره بر آن ترديد حاكم است، داستاني است كه پايان ندارد، اما داستان هم نيست، شايد مثل يك رود است كه جريان دارد و در كنارش زندگي جاري است، يا شايد همه‌ي آن از ابتدا تا انتها مثل پرواز يك پرنده باشد از لحظه‌اي كه از زمين كنده مي‌شود، چرخيدن، رفتن و بازگشتن و ديدن از زاويه‌ي نگاهي است كه مدام در حال تغيير است و نهايتا چيزي كه بيننده مي‌بيند، داستان بازگفته‌ي آن پرواز است. هرچند همه‌ي اين‌ها به قول لوركا "داس بي‌ترحم تمثيل‌هايند" و هيچگاه كامل نيستند. اما اين همان نقطه‌ ايست كه هنر از آن شروع مي‌شود. و بازهمه‌ي اين‌ها فقط ذهنيتي بدون تصويراند. بهتر است نگاهي به نقاشي‌ها بيندازيد.


درباره‌ی سیاوش روشندل و لینک به پنج گالری او در کارگاه





 
بازگشت به صفحه اول
 
هرگونه استفاده از مطالب و آثار ارائه شده در کارگاه با اجازه ی صاحب اثرمجاز است. سایت ها با ذکر مأخذ ولینک می توانند از مطالب استفاده کنند.
© Kargah.com 2000-2006 - All rights reserved.