همدستی عکاسی با مرگ، به بهانهی عکسهای رامیار منوچهرزاده
سه شنبه، 14 آذرماه 1385
متن زیر نوشتهی "نجف شکری" است که به بهانه و دربارهی مجموعه عکس "رامیار منوچهرزاده" با عنوان " پدر" نوشته شده است. در اکثر عکسهای مجموعه، مادر منوچهرزاده و تصویر قاب شدهی پدر درگذشتهاش دیده میشود.در معدودی از عکسها هم شاهد حضور یکی از دو نفر هستیم.
.
.
نجف شکری
اين نوشته نوار مشكیای است بر حاشيهی عكس ِ "عزيز " پدر دوستم – راميار – براي به درگاه ِ در ايستاده منتظر ، مادرش فرنگيس به پاس مهربانیاش.
......
اگر سخن رولان بارت را دربارهی نسبت عکاسی و مرگ بپذیریم که: «...عکاسی با مرگ عجین است.» و با او همداستان شویم، پیشاپیش پذیرفتهایم همدستی عکاسی را با مرگ.
هرگاه در برابر لنز دوربین قرار میگیریم، کمتر اتفاق میافتد به این مسئله که ممکن است این آخرین عکس زندگیمان باشد فکر کنیم. (حتی احتمالش را هم نمیدهیم). با این وجود همهی نیروی خودمان را به کار میگیریم که چهرهی موجهی از خودمان نشان دهیم (به جا بگذاریم) چرا که «به شواهدی احتیاج داریم که ثابت کند ما هم جوان و زیبا، موفق و مورد توجه، شاد و بیخیال بودهایم»
و شاید به سبب ناخودآگاهیمان در مورد این واقعیت انکارناپذیر و البته بغرنج است (این که ممکن است بعد از آن عکس دیگر وجود نداشته باشیم) که عکس وظیفهی تجسم اعلای ما، در نظر دیگران را عهدهدار میشود. «مایی» میشود در حصار ِ خاموش قابی نقرهفام. (ارضای تمنای خصوصیتی دوریان گِرِی وار).
اینجور مسائل را کسانی که عکاسی پرتره کردهاند خوب درک میکنند. تقریباً هر روز با نخوت آدمها سر و کار دارند (نخوت: چیزی که مرا وا می دارد بهتر و زیباتر از آنی بنمایم که هستم) همهی آدمهای غیرعکاس هم اگر با خودشان صادق باشند بر این مسئله صحه میگذارند (اصرار بیاندازه آنها برای رتوش عکسهایشان برای چیست؟!) نسبت عکاسی و جاودانگی، نخوت هنگام عکاسی شدن، و مسایلی از این دست همه دربارهی خودمان، مورد مُداقه قرار گرفتهاست. اما دیگران چه، دیگرانی که دوستشان داریم، این چیزی است که میخواهم دربارهاش بنویسم.
همهی ما –با اندکی خوشبینی در این باره- عکسهایی از محبوبی، عزیزی ( کسی که از دوست داشتنش خرسندیم و
بودن با او و حتی به یاد آوردنش - حباب خوشبختی تازهای در ما میآفریند) را در کیف پولمان، دیوار اتاقمان، میز کار و یا هر جای دیگری که شما سراغ دارید، مثلاً دسکتاپ کامپیوتر و . . . برای خودمان نگاه میداریم که نگاهش کنیم و حضورش را حس کنیم ( به معنی واقعی کلمه به آن محتاجیم) میخواهیم به بودنش مطمئن شویم.
همانطور که سوزان سونتاگ اشاره میکند، ما (بنا به نظریات فروید) هر چند وانمود نمیکنیم، اما در ضمیر خودآگاهمان از اینکه عکس کسی را که دوست داشتهایم و یا عاشقش بودهایم، دور بیندازیم، اکراه داریم، حتی میترسیم. به ویژه وقتی آن شخص عزیز دور از ما یا مرده باشد. (نقل قول از هالابلاف)
میلان کوندرا در کتاب «وصایای خیانت شده» ، جاودانگی و فراموشی را به گونهای شاعرانه با زندگی معنوی «خاطرات بر جای مانده از ما» مرتبط میداند. کوندرا برای بیان مطلب خود، پیرمردی را متصور میشود که در زمان حیات خود درختی (خاطره ای) در حیاط خانهاش غرس کرده است (تجسمی از حضور و یادِ پدر خانواده در ذهن فرزندان). کوندرا معتقد است تا زمانی که آن درخت از پنجرهی اتاق بچههای پیرمرد قابل رؤیت باشد، پیرمرد خیالش راحت خواهد بود که زنده است. و احساسی از جاودانه ماندن، تا زمانی که ایمانش به استواری درخت پابرجاست، همراه او خواهد بود. به رغم آنکه ایمان دارد جسمش محکوم به زوال است. این تمهید همیشهی آدمی برای پیوند با زندگی؛ چنگ انداختن به هر امکان ناچیزی برای امیدواری به ادامهی حیات.
تا زمانی که یک زندانی محکوم به مرگ امیدش به حضور عشق و دوست داشتهشدن در ذهن معشوقهاش رنگ نباخته باشد، ترس و یأسش از مرگ، حقیر و ناچیز خواهد بود. عاشقی که معشوق از دست نداده، به زندگی وفادار میماند (دخل خودش را نمیآورد) امید به زندگی با معشوق در ذهن او و رویاهای عاشقانهاش، مانع کنجکاوی خطر کردن، تجربهی یک بار مردن برای خلاصی از «رنج تنهایی» میشود.
تا زمانی که به حضور خداوند ایمان داشته باشی او هنوز زنده است و به حیاتش در قلب تو ادامه میدهد. خانهی خدا، نه یک مکعب تهی ، نه آسمان هفتم (و نه حتی هشتم یا بیشتر) که قلب و ذهن آدمی است و نه هیچ جای دیگر، اگر به او ایمان داشته باشی قطعاً وجود دارد، اگر به وجودش شک داشتهباشی، وجود نخواهد داشت.
استعلا بسیار وسیعتر از آن چیزی است که یادمان دادهاند. و نیایش؛ "عکس-کاشیهای" (رقص گندمزار در برابر باد) اثر یحیی دهقانپور است و نه حضوری ریاکارانه در صف نماز در برابر دوربین.نوار مورب مشکی حاشیهی عکس ِ رفتگان، تلاش و حیلت بازماندگان است برای در حصار حیات نگاهداشتن از دست شدهها (از فنا رهاندن عزیزان) بدون حضور این نوار مشکی، عکس از رنج تنهایی میپوسد (میفراموشد) چه عذابی است وقتی از ذهنی رانده میشویم و در خاطری میمیریم. عکس محبوبی از دار دنیا رفته، همهی دارايیمان از اوست، روزی چند بار میبینیمش، دوست داشتنش را در حصار قاب، در میان کیف پولمان –پنهان در ذهن- پاس میداریم و زندگیاش را امتداد میدهیم.
انگار آن نوار مشکی ریسمانی باشد که فنا را به بقا متصل میکند. آن نوار مشکی، نمایندهی احترام ما به متوفی و تعزیت و تسلیتی بر مرگ اوست. همان که رولان بارت یادآور میشود: «سوگواری با توانفرسایی تدریجی اش آرامآرام رنج را کمرنگ میکند» آن نوار اگر به سحرش باور داشتهباشیم، تسکینی و البته پذیرشی بر رنجیدگیمان از مرگ نیز هست. «جسم عزیز کرده با پا درمیانی فلز ارزنده نقره - مانا و مجلل - نامیرا شده است» رولان بارت
آن عکس نمایندهی ایمانی است که پیرمرد به استواری درخت باغچه دارد. نوارِ مشکی ِ اطمینان دهنده، پیرمرد را از «شک به دیده نشدن» درخت باغچه از پنجرهی اتاق فرزندان میرهاند. عکسی از ما وظیفهی ادامه حیات را در ذهن و دیدهی دوستدارانمان به دوش خواهد کشید. «به قدر عمر محدود کاغذ» این وظیفه از عکسی به عکس دیگر منتقل میشود. درست مثل دو امدادی. (راه سخت جاودانگی در نظر من دو امدادی با مانع است). عکسی از ما که مهربانتر و موجهتر جلوه کند، آن گاهی که دیگر نیستیم، (زمانی که لفظ مرده دربارهمان صادق است). عکسی از ما (لحظهی منجمد شدهی زیسته شدهای) هنوز به حیات ما وفادار مانده (بیخبر از مرگ ما) همهی تلاش خود را برای نگاهداشت یاد ما در ذهنها خواهد كرد. (همه تلاشی که جسم مردهمان از انجام آن عاجز است) در واقع ما زمانی به درستی میمیریم که آن آخرین تصویرمان از ذهنها زدوده شود، زمانی که خاطرهی حضورمان از یادها پاک شود، موعدی که آخرین «گرین»های (اخیراً پیکسل) تصاویر به جا ماندهمان مرگ را با ذره ذره اتمهایشان تجربه کنند، آنوقت دیگر حتی چیزی از ما باقی نخواهد ماند که بخواهیم در مورد آن، لفظ مرده را به کار بریم.
نوار مشکی مورب گوشهی عکسها خط پایانی است بر یک عمر. این نوار صحه گذاشتن بر آن حقیقتی است که عکس با خود همراه دارد. عکاسی همدست مرگ است، قرار گرفتن در برابر دوربین، ایستادن در صف منتظران الهه مرگ است. عکاسی امری مرگآور است. «عکاسی با مرگ عجین است» . . .
فکر میکنم که، دوستم –رامیار- آن هنگام که در حال عکاسی کردن از مادرش در کنار محبوبترین عکس ِ پدرش است، تداوم عشقی را پاس میدارد که گذر زمان از پس سالیان به رغم همهی بیمهری و بیرحمیاش از آنکه بتواند یادش را از ذهن، دیده و جسم و جانِ اندوهگین مادر بزداید، عاجز مانده (چه میگویم، زدوده شده باشد؟! رنگ باختهباشد؟!) نه، رستنیتر و بالندهتر شده، باید یک اصل برای خودم تعریف کنم، باید جملات تسکیندهندهای بر این یگانهی ویرانگر بسازم و آن اصل: هرگاه یکی از آن دو تن که عاشق هم بودهاند از میان برود، جسمش به زوال بپیوندد، همهی آن نیروی عاشقانه، همهی آنچه بر آن نام عشق نهادهایم ، پیکر آنی که هست را به اندوه خویش آغشته کرده و جسمی میسازد اندوهآجین برای یادداشت/ سوگداشت آنچه از آن دو تن در خاطر میآید. رسنی میسازد از اندوه، که معراج آن دیگریِ در حصار حیاتِ فانی مانده را ، به رستگارگونه جای آنی که رفته متصل میسازد. این چروک بر چهره عایدات، همان خاطر خواستنی است که به خود مشغولش کرده و از یاد خود، از جسم خویش فارغش کرده و به ابدیتی محتوم اخبارش میدهد، روحش را از حصار تن آزاد ساخته و به خانه ای که "بخت" بر آن نام نهادهایم وعدهاش میدهد، با خود میبردش .جسم اندوهاندود مادر در کنار محبوبترین عکس پدر ، غربت را از خانه میزداید؛ آن عکس –در نظر من- انگار سایهای است از برای مهر تصدیق نهادن بر این مَثَل قدیمی که «خانه مرد میخواد».
مجاب شدم که یادداشت گونهای کوچک بر آن تصاویر بنویسم، نه از آن رو که خواسته باشم قضای دوستی را به جا آورم (بی چشم و رو تر از آنم که چنین به تزویر سزایی ناحق ، روحم را بیالایم) و به سِزای مِهر، آن عکسها را "یکتا" بپندارم.
نه، آنچه به این کار وامیداردم، همه آگاهیام از این بیهمتا رازگونه واژه –مرگ- است ، که در لحظه لحظهی فکر بیمارم حضور دارد. خودش را بِم حقنه کرده به خود بستهام کرده به خود مشغولم کرده . . . از خودم دورم میکند. و به هر آنچه از او دورم کند کمند میاندازم و از من دریغ میدارد.
و این یکتا رازگونه واژه را در حرکت دوربین پانورامای روسی که رامیار عکسهایش را با آن میسازد میبینم، استعارهای میبینم از مرگ، این چرخش لنز کنایتی است از گذر عمر، از آمد و شد بیسبب شبان و روزان، استعارهای از مرگ، از لحظه لحظههایی که در برابر چشمهایمان به مرگ قانع شدهاند . . . به فنا رضا دادهاند.
با آگاهیای که از خلقیات دوستم سراغ دارم خیال میکنم (میگویم خیال میکنم، برای اینکه ناراحت نشود و از این حرفها) خیال میکنم که با تحکمی مثالزدنی بلورهای نقرهی عکسهایی که میسازد را به این امر وامیدارد که به خلوت عاشقانهی آن دو دوست ، وفادار بمانند و فرشتگانی باشند مقرب و گماشته برای یاری رساندن به او در تصویرگری یادمانگونهی خاطرهای سیاه و لطیف،درست مثل خود "عشق" سیاه و لطیف و اغواگر، فریبا و رسواکننده، ویرانگر. بلورهای نقره را میخواهد که بمانند بر عریانی تن کاغذ عکاسی و از تنهایی خویش نهراسند و بیهودگی ِ آفرینششان را با یاد عشق این دو تن، معنا ببخشند، به هیئت شاباشخوانانی، رقصندگانی دستافشان درآیند تا او آخرین یادگار مانده از گرم آغوش آن دو، تحمل رنجآور ِ خیال خاطرهی آغوش حیاتدهندهی آن عشقِ مغضوبِ تقدیر را داشته باشد.
فکر میکنم، شرافتمندتر از آن باشم که بخواهم به شکلی ناجوانمردانه داستان ادیپ را از عمل او بازخوانی کنم. آن آخرین یادگار، محبوبان مغضوب را در خلوت خانهای تاریک به روشنیِ اتاقی به همآغوشی هم میخواند. نه از آن جهت که با قرار دادن تصویر پدر در کنار آن محبوبهی اندوهگین، آن فرنگیس قصهها، بخواهم خوانشی از "خواستن" ،جستجویی دربارهی عشق کرده باشم. نه. (خیلی باید ساده بوده باشم، اگر اینگونه اندیشیده باشم) برای توضیح "خوانش ِ" خود شاید لازم باشد یک بار دیگر یادآور شوم این عقیدهی خرافی متقدمین را که فرایند عکاسی شدن گونهای لایهبرداری از جسم است (چگونه میتوان از هیچ، یک عکس پدید آورد؟!) با ایمان ِ (هر چند کذب) به این خرافهی ارزشمند، غریب و اندوهناک، شاید بتوانم آنچه را در ذهن میآید به زبان آورم (میگویم شاید، چه چند وقتی است که اعتماد و ایمانی به گفتههای هر چند بدیهی خود ندارم) :
هر بار که عکسی از مادر گرفته میشود، لایهای از لایههای تناش کنده میشود (بهایی، برای امکان پیوندی دوباره، کوتاه و گذرا) و هر بار از تصویر پدر عکس برداشته میشود، انگار که لایهای از لایههای عمر به او بازگردانده میشود، از او برای زیستنی دوباره دعوت میشود. به زندگی فراخوانده میشود به تعداد فریمهای عکسهایی که از آن دو گرفته میشود، مادر به مرگ نزدیکتر شده و در راه ابدیت سوده میشود و پدر به زندگی باز گردانده میشود. زمانی هست، رستاخیزی شاید، نمیدانم که من این دو تن را در آن پاسداشتگونه سوگواری آخرین ، همآغوش هم میبینم. گویی که عکاسی در حکم مسیح شفابخشی عمل نماید، مانند یحیای حیاتدهندهای، در بازآفرینی آن "یکتایی" و "یکتوییِ" به وجودآورندهمان، عشق.
در این تصاویر، پدر به "حضور" میآید و مادر در سایهاش لحظه لحظههای عمر، به راه "فنا" سپرده میشود. قربانی کردن برای استجابت آن آرزوی همیشه خواستنی یکرنگ، عشق، که اگر نبود که این همه به هم بسته و پیوسته نبودیم. در فردیت خویش آماسیده بودیم آسوده.
به کار مرگ مشغولیم که اینسان بیرحم و بیاعتنا عشق را در زوال دیگری میجوییم و میخواهیم . . .
و زوال اما سرنوشت محتوم همهمان است.
نجف شكري شهريور ماه 1385 خورشيدي
...........
|