تنها مرگ ما را به خیابانها میکشاند
چهارشنبه، 6 دیماه 1385
امیر علی قاسمی
به بهانه درگذشت ایرج زند هنرمند نقاش و مجسمهساز
روزگار غریبی است، دیریست ما به کنج آتلیههامان خزیدهایم یا به کنج کافههای مسموم و گس یا به کنج گالریهای مغموم از کسادی بعد از افتتاحیه، تنها ما را مرگ، به خیابان ها می کشاند، ما را چه میشود؟
تا عزیزی بر دوشمان رکاب نمیزند و نمیرود تا یادمان بیاورد که چه از هم دور افتادهایم، یادمان نمیافتد تلخی هیچ چیز، انگاری هوای اینجا همه را منگ کرده است. حضور ما در جامعه آیا باید به تدریس لِک و لِک در دانشگاه های فکسنی بی روح یا کلاس های خصوصی از سر بینیازی غالبا برای مرفهان با درد و بی درد بگذرد؟ یا افتتاحیه گالریهای بالا و میان شهر، آن هم روزی چهار- پنچ افتتاحیه و سه - چهار ناامیدی و پشیمانی از اتلاف وقت در ترافیک دوست داشتنی تهران؟!
سهم ما از فضای عمومی این ابر شهر بی ریخت دودآلود چیست؟ مشایعت هنرمندی تا قطعه هنرمندان؟
تا روستای کردان؟ یا تا قبرستانی در نا کجا؟ اینکه پرفورمانسی دسته جمعی داشته باشیم چون والسی شکسته به دنبال روحی سربلند؟ اینکه می توان چند دقیقهای به آسانی و بی مزاحمت، در شهری که برای راه رفتنت کم کمک مجوز صادر می کند، عکس بگیری و برایت سخن بگویند و تریبونی هست و دل چرکینی و غرولندهایی و خاطرات دور نزدیکی!
و تصویر مرگ که تَُند تُند تدوین میشود و Render میشود و DVD میشود و پخش می شود در سالنی که از ازدحام ناله می کند، انگار تا کسی از میان ما نرود یادمان نمیآید که چیزهای برای یاد گرفتن از زنده ها هم هست، اصلا راش های فیلم ها پس از مرگند که کیمیا می شوند به جشنواره تصویر هنرمند میرسند و در سالمرگ ها، برنامه پُرکن میشوند، گاه انگاری حرفی برای گفتن نداریم جز برش های زندگی مردان و زنانی که از دستشان داده ایم رو حلقه های کوتاه و بلند فیلم ها.
ابتکاراتِ ما ایرانی های مُرده پرست، تمامی ندارد و خلاقیت پوسیده مان جان میدهد برای چنین اوقاتی، نمایشگاه ترتیب می دهیم، بزرگداشت برگزار میکنیم پوستر چاپ میکنیم و طبع شعرمان گل می کند و اخیرا کنسرت می دهیم، چه باک اگر یاد عزیز از دست رفته با خندههای دخترکان تو راهرو که با اشتیاق برای دیدن خواننده محبوبشان صف کشیدهاند قاطی شود و کف و دیازپام، و بخیه بخورد به مرگ.
این همه گفتم اما بین این بیماری مزمن مردهپرستی و ارزش نهادن به انسان و به ویژه هنرمند انسان، یک گام هست که آن هم بلندی و تلخی خود را دارد...
به خود بیاییم!
امیرعلی قاسمی
دیماه هشتاد وپنج
|