13 بهمن 88 | February 02, 2010
»
هدیه تهرانی +پس لرزههای زلزله+ کامران عدل+ اسفندیار
فکر میکردم دیگر زلزله و پس لرزههای آن تمام شده اما با گذر از کنار کیوسک روزنامه فروشی فهمیدم نشده. روی جلد مجلهای عکسها و نوشتهای دیدم که فهمیدم ماجرا پس لرزه دارد هنوز.
چند هفته پیش پاسخ کامران عدل به نوشتهی محسن راستانی را (http://www.akkasee.com/news/13869/ ) که در مورد نمایشگاه عکس هدیه تهرانی با عنوان " گناه او معصومیت اوست" نوشته بود ، در روزنامه اعتماد خواندم. کامران عدل و ابتدای مطلبش: "نمایشگاه هدیه تهرانی زلزلهای به پا کرد که تهران را لرزاند" !
نه فقط به خاطر این جمله اش بلکه به دلیل موارد دیگری که در مطلبش آورده بود (و من با بعضی از آنها خیلی هم موافق بودم ) کلی خندیدم. زلزلهای که در ابتدای مطلب نوشته بودم برگرفته از همین نوشتهی عدل بود.
لینک نوشتهی عدل را فردا پس فردا پیدا میکنم و برایتان می نویسم تا اگر نخواندهاید، بخوانید و کمی تا قسمتی و احیانا شاید هم بیشتر یعنی خیلی بیشتر بخندید. [ لینک نوشته کامران عدل که زودتر پیدا کردم: http://www.etemaad.ir/Released/88-10-26/189.htm ]
مجلهای که ابتدا به آن اشاره کردم را فردا میخرم تا دقیقتر بدانم موضوع چیست و احیانا برایتان چیزهایی بنویسم. البته نوشتهام ربط زیادی به نمایشگاه هدیه تهرانی نخواهد داشت. اگر میخواستم من هم در زلزلهی مورد اشاره کامران عدل مشارکت کنم یا به آن دامن بزنم زودتر از این حرفها این کار را کرده بودم. اما موضوع از چنان اهمیتی برخوردار نبود که بخواهم در موردش بنویسم. این که هر کس میتواند عکاسی کند و نمایشگاه بگذارد بدیهی است اما بعضی موضوعات دیگر این گونه نیست که آنها هم با توجه به جمیع شرایط این روزها (از هر لحاظ که فکر کنید) عجیب و غریب نیست. بلکه خیلی هم طبیعی است. برای همین ننوشتم. دوستم میگوید خب اشتباه میکنی. میگویم من اصولا به مواردی ورود نمیکنم . اما او هی دارد مرا تشویق می کند که ورود کنم.
..............................
روی جلد مجلهای که اشاره کردم با حروف نسبتا بزرگی نوشته بود " اسفندیار رويین تن " بعد چند عکس از از او( اسفندیار) و هنرمندان ستاره ی کشورمان گذاشته بود و خبر داده بود که که اسفندیار رويين تن این اشخاص را هم به حضور پذیرفته ، مثلا گلزار را یا مهناز افشار را و اینها. من از این که هنر و هنرمندان تا این حد مورد توجه هستند خیلی و زیاد بسیار خشنودم. به راستی که هنرمندان را قدر مینهند ، من خیلی خوشحالم برای هنر و هنرمندان. خوش به حالتان !
....
فکر می کنم قسمتی از مطلبی را که میخواستم بعدا بنویسم در پاراگراف قبل نوشتم. یعنی از دستم در رفت. حالا تفصیل احتمالی آن بماند برای بعد از خرید آن مجله .
این لینک را هم ببینید بد نیست: http://www.mehrnews.ir/newsprint.aspx?newsid=1012564
...............
توضیحی در مورد مطلب پیشین این وبلاگ:
سایز عکسی که همراه مطلب پیشین آمده بود 380 در 380 پیکسل بود اما در کد برنامه 500 در 500 تعریف شده بود و همین عکس را خراب کرده بود. آن را اصلاح کردم. نتیجه دور بودن از کارگاه و موارد فنی خیلی ساده همین میشود دیگر.
آگهی :

11 بهمن 88 | January 31, 2010
»
پرتره کفاش دوره گرد - امامزاده داوود
دقیق یادم نیست، اما احتمالا داشته اعتراض میکرده که چرا عکس میگیرم آنهم با آن تیغ بران که چرم را مثل کره یا پنیر میبرد. شاید هم اعتراض نمیکرده و احتمالا داشته قصهای را به شیوه خالی بستن یا نبستن برایم تعریف میکرده. این را به این دلیل میگویم که در آرشیو چند عکس دیگر ازو دارم. البته توی این یکی با لنز زاویه باز تقریبا رفته بودم توی بساطش و نزدیک صورتش. حالا اگر خدای ناکرده با تیغش خطی روی صورتم میانداخت چه میبایست میکردم؟ ! در عکاسی مستند اجتماعی مهم این است که اگر خط روی صورتتان انداختند چه کنید!
در مستند اجتماعی باید به سوژه نزدیک شد ، حرف زد توجهش را جلب کرد و دوست شد با سوژه تا هم شناخت بیشتری حاصل شود هم تا آن موقع نور مناسبی فراهم آید . اما بعضی وقتها هم هیچ جوری راه نمیدهد. و از سوژه هم نمیشود گذشت حالا به هر دلیل ، در این صورت است که باید فکری به حال تیغی کرد که که چرم را مثل پنیر میبرد.

آگهی :
7 بهمن 88 | January 27, 2010
»
آگهی: کلاسهای تدریس عکاسی
آموزش خصوصی عکاسی :
پرورش دید و نگاه عکاسانه ، نقد ، تحلیل و شناخت عکس
کلاسها عمدتا برای افرادی است که فنون و تکنیکهای لازم عکاسی را در دانشگاه یا به شکل تجربی آموختهاند اما افراد مشتاق و علاقهمند و مستعد که قبلا آموزشی ندیدهاند هم میتوانند آمادگی خود را برای آموختن عکاسی اعلام کنند . پس از انجام مصاحبه به دلیل محدودیت از بین افراد تعدادی انتخاب خواهند شد.
افراد منتخبی که هیچگونه آموزش فنی و تکنیکی عکاسی ندیدهاند در این زمینه آموزش خواهند دید.
داوطلبان به آدرس mtehrani@gmail.com ای میل بزنند و موضوع یا Subject ای میل خود را "حتما " Amoozesh بنویسند در غیر اینصورت ممکن است ایمیل ایشان دیده نشده و پاسخی دریافت نکند. نوشتن شماره تلفن تماس به همراه نام و فامیل ضروری است.
کسانی که قبلا آموزش دیده و تجربه عکاسی دارند ضمن ذکر سابقه عکاسی 3 نمونه تک عکس و یا یک مجموعه عکس را در فرمت JPG ارسال کنند.
شهریه کلاسها طی مصاحبه به متقاضی اعلام میشود.
27 دی 88 | January 17, 2010
»
فقدان تاسفبار بهمن جلالی
من بهمن جلالی را دوست میداشتم با همهی خاطرات بیشتر شیرین و کمتر تلخ که خب تلخها کیفیت بالاتری داشتند. خاطرات شیرین بیشتر شخصی بود . یادم نمیرود سفر به بوشهر به همراه او و دوستانی دیگر برای داوری جشنوارهای . او تا آنجا که خاطرم هست داور نبود و میهمان بود. یادم نمیرود سالها پیش را که به خانه اش رفتم و محمد غفوری و یحیی دهقانپور و احتمالا ( به خاطر ندارم) فرهاد فخریان حضور داشتند. چند بار دیگر هم به محل کارش رفتم و گپ و گفت داشتیم.
جلالی در خلوت شیرین بود . حرفهایش به دل مینشست. خودش بود. خوب بود و دوست داشتنی. در جمع هم گاهی همان چهرهی دوست داشتنی را میدیدم.
خاطرات تلخ اما کمتر شخصی بودند. خیلی کمتر.
تلخها به حرفهایی که او دربارهی بعضی مسایل جامعه عکاسی میزد برمیگشت ، عمدتا منطقی در حرفهایش و بعضی اقداماتش نمیدیدم. .وقتی میخواستم کانون عکاسان همراه را راه بیندازم همان ابتدا موضع گرفت. فقط او نبود دیگرانی هم بودند . چرایش بماند برای بعد.
یکی دو مطلب نوشتم در انتقاد از حرفها و مصاحبهها و اقدامات یکی دو سال اخیرش که در زمان حیات او در کارگاه یا در همین وبلاگ منتشر شد.
بگذریم ازتلخیها و بگویم که نقش مثبت او در جامعه عکاسی ما کم نبود. فقدان او برای همین نقش و آن زمان که خود ِ خودش بود و دوستداشتنی ، برای من و بسیاری دیگر از افراد جامعه عکاسی دردناک است. قطعا همچو او را( آنگونه که بود) دیگر نخواهیم داشت.
مرگ او را به سرکار خانم رعنا جوادی ، و جامعه عکاسی تسلیت میگویم.
13 آذر 88 | December 04, 2009
»
ساندویچ فلافل با قهوهی سیاه و تلخ
فرار میشود از خودش، فرار میشود توی تنهایی، میترسد از خیابان و کوچه و در، از همسایه. میترسد از خودش، از تو ، از من. میترسد از عکسها. میترسد از سایههای بلند، کوتاه. میترسد از دیوار.
از بالا کلاه میکشد تا پایین ِ ابرو و از پایین ، شال تا زیر چشم. بعد دو تا نی نی سیاه روی دو پا راه میرود تا مترو. تا برسد به توپخانه و از آن جا به لالهزار. تا فلافل بخورد و تندی برگردد به مترو . به سمت شمال ، تا آخرین ایسنگاه برود تا بعد ِ فلافل ، فنجانی قهوهی تلخ در کنج ِکافی شاپی که همان حوالی ایستگاه است بخورد. بعد دوباره با همان دو نی نی سیاه که از چهرهاش پیداست از کنار پیاده رو آهسته آهسته آن همه راه برود تا برسد به همان تنهایی.
قهوهی تلخ ِ بعد از ساندویچ فلافل ذهنش را باز میکند .در تنهایی نفسی عمیق میکشد ، شال و کلاه میکَند موها را میریزد یعنی خودشان میافتند روی شانه ، تکانی به سرش میدهد توی آینه ، خوب است، میرود مینشیند پشت میز روبروی رایانه. آخرین نوشته پابلیش نشدهی وبلاگش را ادامه میدهد. اما منتشر نمیکند. باید تا یکی دو روز یا بیشتر صبر کند و باز با شال و کلاه برود توپخانه ، فلافل بخورد ، قهوه سیاه تلخ بخورد و آهسته آهسته برگردد و دوباره بنشیند پشت رایانه.
8 آذر 88 | November 29, 2009
»
هیچ نسیمی هم از هیچ جا
تا میآمد صبح شود ، شب میشد . روز ، نیامده میرفت .
این همه سال را ، جمع بخواهی بزنی اگر ، مثلا شاید ده روز. ده روز نور بوده و خورشید آن بالا بوده و میدرخشیده. از دستش در رفته حتما. بقیهاش همه سیاهی ، همه ظلمت . هیچ نسیمی هم از هیچ جا. گاهی احساس می کنم کسی گلویم را گرفته و فشار می دهد و درست در لحظات آخر ، یک وجبی مرگ رها می کند. خفقان. نمیدانم چطور میشود نور را زندانی کرد اما همان که دستهایش گلویم را میفشارد ، میداند. کار خودش است. او میتواند هر کاری بکند. مثلا شعر بگوید حتی، کتاب تاریخ بنویسد . یا تا بنویسند بگوید: " این مباد آن باد". اصولا به کتاب علاقه دارد ، کتابی که در خور صله باشد. یادش بهخیر . هامون را میگویم . میخواند از شاملو که صلت کدام قصیدهای غزل جان ـ قبل از غزل " ای " بگذارید و جان را حذف کنید ، چه ارزشی دارد مگر ؟ـ
شنیده اید که علی سنتوری دوباره معتاد شده و پدرش میآید برایش تزریق میکند؟ سرنگ نو میآورد تا ایدز نگیرد. پدرش ريیس صنف بلور فروشان بود حالا غیر از بلور هر چیز دیگری هم دم دستش بیاید میفروشد. ثروتش توی بانکها هم جا نمیشود. خودش یک بانک مرکزی ساخته .
مادرش اما همانطور مثلا معصومانه جلسات روضه دارد و پسر دیگرش توی زیر زمین زوناکس میخورد و انواع "پام" ها. مثل دیازپام و چه.
7 آذر 88 | November 28, 2009
»
عکسهایم در سلیمانیه
قرار بود که من هم عکسهایی برای سلیمانیه بدهم اما گفته بودم که میآیم و خودم میگویم که کدام. اگر چه فرقی نمی کرد کدامشان باشند اما کاش شاهرودی خبرم می کرد . من اصلا در جریان نبودم. وقتی آدم نداند چی به چی هست و اینها، بهتر است بدون اطلاع کاری انجام نشود. من البته ارادت دارم به اما شرمنده ام که جلسهی دوم نرفتم خواهرم بیمار بود.و البته هی پیام هم میآمد که فلان.
من هم نرفتم.
.
|