17 مرداد 89 | August 08, 2010
»
آفریقای جنوبی، کیپ تاون - 2 عکس مستند
تنها چند روز از یک ماه را به همراهی یک نفر از اهالی کیپ تاون توانستم در شهر به راحتی قدم بزنم و عکاسی کنم. میگفتند نا امن است و باید کسی همراهیت کند.
البته آنطوری ها هم که میگفتند نبود من روزهای دیگری هم به تنهایی به عکاسی رفتم . کیپ تاون برای یک عکاس ِ دوربین به دوش تقریباهمانقدر نا امن بود که تهران بوده و هست.
دو تا از عکسها را در وبلاگ میگذارم


چند پرتره از اهالی کیپ تاون در خانه هاشان و یا بیرون آن گرفته ام که فکر میکنم خوبند.
5 مرداد 89 | July 27, 2010
»
سفر به آفریقا
آسمان آفریقا بسیار آبی بود آبی تر از بعد از باران حسابی در تهران. آنقدر آبی بود که به سرمهای میزد. آنقدر آبی بود که اگر کسی عکسهایی که گرفتم را ببیند ممکن است فکر کند دستکاریشان کردهام در فتوشاپ. نکردهام جز در حد معمول تنظیم Level و اینها.
نزدیک به یکماه در سفر بودم. سفر به آفریقای جنوبی ، و شهر کیپ تاون. در کارگاهی هنری شرکت کرده بودم که همه جور هنرمند و غیر هنرمند در آن حضور داشتند. از ایران فقط من بودم و از دیگر کشورها یکی از هند ؛ دو تا از آمریکا، یکی از هلند یکی از صربستان و چندین نفر هم از کشورهای مختلف آفریقایی و از جمله همان آفریقای جنوبی. یک نفر هم از کشوری بود که به فلسطین اشغالی میشناسیمش و نامی که دیگران صدایش می کنند اسرائیل است.خانم یهودی فقط یهودی بود و از دولتمردان اسرائیل خوشش نمیآمد. حضورم در آنجا مصادف بود با حمله اسرائیل به کشتی ترکیه و کشتن 9 نفر از کسانی که برای مردم غزه کمکهای غیر نظامی میبردند. و من نفرین کردم همهی آنهایی را که جان آدمی برای رسیدن به هدفی که دارند، هیچ ارزشی برایشان ندارد. شوهر خانم یهودی هم در کیپ تاون حضور داشت و گاهی سر میزد به ورکشاپ. 55 یا 60 میزد و همسرش که نقاش خوبی بود و با جدیت کار میکرد شاید 45 یا 50 سالش بود.
از کارهای معدودی از هنرمندان بسیار خوشم آمد و تاثیر گرفتم.یکی از ایشان مردی بود حدود 60 و از آفریقای جنوبی .او در زمان آپارتاید و تبعیض نژادی چند سالی را در زندان بهسر برده بود، همراه ماندلا.عکس این هنرمند را در زیر میبینید.
از همه آنهایی که در workshop حضور داشتند به همین شیوه عکاسی کردم.

به ایشان گفتم مقوایی جلوی سینهشان بگیرند که در آن به دستخط خودشان نام و رشتهی هنری و کشوری که از آن آمده بودند را بنویسند. شبیه عکسهایی که از زندانی ها میگیرند. باید عکسها را ببینید تا بدانید اکثر ایشان خودشان هم نمیدانستند چه میکنند و در چه رشتهای فعالیت دارند. یکیشان بر مقوا بیش از ده رشتهی هنری را نوشته بود. دیگری کمی مکث کرد و نوشت:Mixed Media . یکی دیگر هم عکاس بود هم نقاش بود هم کار Photo Transfer انجام میداد.عکسی را میآورد و با صرف زمان آن را منتقل میکرد روی چوب یا کاغذ یا هر چی. آن چه میماند ، از عکس نشانی نداشت . کارها اما میتوانستد هنر باشند اما نبودند. کار او بیشتر استفاده از تکنیکی بود برای انتقال عکس. این روش میتوانست ایده های خوبی را در پسپشت داشته باشد اما نداشت. این هنرمند یکی از همان آمریکایی ها بود.
میخواستم غیر از عکاسی از هنرمندان به شیوهای که اشاره کردم از دیگر اقشار و ملیتها هم عکس بگیرم مسئول ورک شاپ آوردن بعضی از ایشان را به آتلیه به صلاح نمیدانست. تنها از دو سه نفر غیر هنرمند در آتلیه عکاسی کردم. یکی از ایشان افسر پلیس بود.
15 عکس از عکسهای مستند و غیر مستندی را که در شهر کیپ تاون گرفته بودم ، در پایان ورکشاپ به نمایش گذاشتم. بعضیشان عکسهای درجه یکی نبودند اما خیلی از هنرمندان خوششان آمد و از من سراغ دوربین خوبی را میگرفتند تا عکاسی کنند. اولین پاسخ من این بود که دوربین اولویت اول نیست بلکه ذهن و نگاهی که پشت ویزور است مهم است. قبل از این بسیاریشان عکاسی را اصلا هنر نمیدانستند. و من خوشحالم که نظرشان را عوض کردم.
من هم از این سفر و ورکشاپ تجارب خوبی بهدست آوردم.
7 اسفند 88 | February 26, 2010
»
یاوهترین حادثهی تاریخ
خلوت جديدم اتاقی است بسيار كوچك .شايد به اندازهی سلول زندانيان .اين جا به لطف زندانبان يك كامپيوتر دارم . هر وقت بخواهم مي توانم از سلولم خارج شوم يا نشوم . مثلا بروم داخل شهر نمایشگاهها را ببینم یا بروم سینما ، کتابفروشی ، تآتر ، كافي شاپ سینما آزادی .اما همين خلوت ِ خود خواسته را ترجيح مي دهم به آزادی. به زندانبان سپرده ام كه نيستم. او هم به همه همين را مي گويد . خواهش کردم چند باکس سرطان بگیرد که گرفته و خاطرم از این بابت آسوده است و مجبور نیستم خلوت را رها کنم و هربار بروم بقالی یا کیوسک روزنامه فروشی که از سر ورویش زردی میبارد. تصمیم میگیرم قدم بزنم. خیلی زود سرم به ديوار مي خورد .بر مي گردم باز ديوار است . همه طرف و آسمان ، همه جا دیوار است.
روزها را به دیوار سلول خط میکشم . 365 تا که شد یک ضربدر میگذارم که یعنی یک سال. از یاوه ترین حادثهی تاریخ با هر خط با هر ضربدر دورتر شدهام،دورتر میشوم. نمیدانم تا حادثه نهایی، تا فرجام، چند ضربدر دیگر بر دیوار این اتاق باید گذاشت.
26 بهمن 88 | February 15, 2010
»
زایش ِ نم نم گرگها
میگویند وقتی هوا آفتابی است و همزمان باران میبارد وقت زاییدن گرگهاست. دوربینم را در آوردم از چیزی عکس بگیرم که گرگها شروع کردند به زاییدن. البته نم نم .وقتی که آنها نم نم کار خودشان را میکردند من هم داشتم فکر میکردم چقدر سخت شده "همه چیز". از نوشتن بگیر تا عکس گرفتن تا حتی قدم زنان رفتن تا پارک. غیر از سخت صفتهای دیگری هم دارد این "همه چیز" که من بلد نیستم آن صفتها را و به جایش میگویم یکجوری شده ، یا مثلا ناجور شده ، نافرم شده. مثل ِ دِفرمه در عکاسی. آن هم با لنزی که زاویهاش خیلی باز است، آن هم از فاصلهی نزدیک. اصلا از کجا معلوم که همین لنز زاویه باز است که واقعیت را نشان میدهد و این چشم ماست که به اشتباه همه چیز را صاف و میزان میبیند؟ از کجا معلوم که تیر چراغ برق عمود است؟ یا من واقعا همین شکلی هستم که آینهی صاف و مسطح نشانم میدهد و آنطوری نیستم که آینه محدب یا مقعر میگوید ؟ از کجا معلوم آن یکی راست میگوید و اینها دروغ؟
اصلا چرا فکر میکنیم چشم ِ ماهیها یا مارمولکها یا گاوها آن چه را که میبیند نزدیکتر به واقعیت نیست؟ حالا چون ما حیوان ناطقیم هر چه میبینیم و هر چه میگوییم همان است؟ ما هم حیوانیم دیگر، فقط حرف میزنیم.
این را از نگاهشان ، نگاههایشان میفهمم. گویی مرا با لنزی که زاویه خیلی بازی دارد و به آن میگویند Fish eye میبینند. احتمالا درست میبینند اما فکر میکنند غیر طبیعی است. غیر طبیعیام. بههمین دلیل بود شاید که یک روز صبح که از خواب بیدار شدم خودم را روی تخت بیمارستان دیدم. بیمارستانی که فرق داشت و این در نگاه اول به چشم میآمد. از اتاقم بیرون آمدم. چند نفری با سرهای تراشیده و با نگاهی مبهوت ، خیره به ناکجا توی راهرو قدم میزدند.
ساعت ملاقات کسی که آن زمان به شکل پری میدیدمش با لباسی به رنگ ارغوان به عیادتم آمد. سخن نگفت. دستم را گرفت و بدون این که کسی متوجه شود از حصار گذراند و به خیابان آوردَم . بعد دیگر نبود. دیگر پری نبود. هیچوقت پری نبود. این را بعدا فهمیدم.
دوربین را دوباره برداشتم و زدم به کوه . رفتم به کویر. به کنار دریای جنوب. به جنگل شمال. به همه جا.

توی دشت صدای زوزهی گرگهایی میآمد که داشتند نم نم میزاییدند. باران را همیشه دوست داشتهام حتی وقتی گرگها زوزه میکشند و زیاد میشوند. زوزه میکشند و زیاد میشوند. هی زیاد میشوند.
آگهی
24 بهمن 88 | February 13, 2010
»
اوضاع همه بر وفق مراد است...
خدمت پسر عموی عزیز تر از جانم سلام ! ملالی نیست جز دوری شما . این جا همه چیز الحمدلله به خیر و خوشی گذشت و می گذرد یعنی تمام شد و رفت پی کارش و خوشی و خوشبختی همه جوره فراهم و اوضاع بر وفق مراد است.عیال محترمه و خانم والده را سلام رسانده و دَدی را از طرف من ببوسید.
نمی دانم چند روز طول میکشد تا این نامه بهدستت برسد. باید تمبر بخرم بچسبانم و بیندازم توی صندوق. همین صندوقهای زرد. خلاصه اگر دیر رسید و اگر به سبک ما قبل پست برقی می فرستم پوزش میخواهم. راستش خودم هم دلم برای قلم و کاغذ تنگ شده بود. خدا پدر گوگل را بیامرزد که دکانش را تعطیل کرده. او هم تعطیل نکرده بود با اینترنت این جا که مدتی است به روایتی با نفت و به قولی دیگر با ذغال سنگ یا گاهی هیزم کار می کند ، چندان توفیری نمی کرد.
پسر عموجان ! همراه این نامه چند بسته سبزی قورمه و سبزی پلو و چیزهای دیگر میفرستم تا عیال بپزد و نوش جان کنید. خانم جان میگوید اگر مدام غذاهای بلاد کفر را بخورند دچار سوء هاضمه شده و گلاب به روتان میشود.
راستی شما که آنجا هستی پرس و جو کن ببین بستن گوگل کار انگلیس هاست یا چه. این جا شایع کردهاند که گوگل را کماندوهای چینی هک کردهاند. من که فکر می کنم عمرا بتوانند و هر چه هست بین خود گوگل و انگلیس هاست.
زیادتر از این لِفت نمیدهم و به قول آنوقتها زیاده عرضی نیست.
ای نامه که میروی به سویش
از جانب من ببوس رویش
آگهی:

13 بهمن 88 | February 02, 2010
»
هدیه تهرانی +پس لرزههای زلزله+ کامران عدل+ اسفندیار
فکر میکردم دیگر زلزله و پس لرزههای آن تمام شده اما با گذر از کنار کیوسک روزنامه فروشی فهمیدم نشده. روی جلد مجلهای عکسها و نوشتهای دیدم که فهمیدم ماجرا پس لرزه دارد هنوز.
چند هفته پیش پاسخ کامران عدل به نوشتهی محسن راستانی را (http://www.akkasee.com/news/13869/ ) که در مورد نمایشگاه عکس هدیه تهرانی با عنوان " گناه او معصومیت اوست" نوشته بود ، در روزنامه اعتماد خواندم. کامران عدل و ابتدای مطلبش: "نمایشگاه هدیه تهرانی زلزلهای به پا کرد که تهران را لرزاند" !
نه فقط به خاطر این جمله اش بلکه به دلیل موارد دیگری که در مطلبش آورده بود (و من با بعضی از آنها خیلی هم موافق بودم ) کلی خندیدم. زلزلهای که در ابتدای مطلب نوشته بودم برگرفته از همین نوشتهی عدل بود.
لینک نوشتهی عدل را فردا پس فردا پیدا میکنم و برایتان می نویسم تا اگر نخواندهاید، بخوانید و کمی تا قسمتی و احیانا شاید هم بیشتر یعنی خیلی بیشتر بخندید. [ لینک نوشته کامران عدل که زودتر پیدا کردم: http://www.etemaad.ir/Released/88-10-26/189.htm ]
مجلهای که ابتدا به آن اشاره کردم را فردا میخرم تا دقیقتر بدانم موضوع چیست و احیانا برایتان چیزهایی بنویسم. البته نوشتهام ربط زیادی به نمایشگاه هدیه تهرانی نخواهد داشت. اگر میخواستم من هم در زلزلهی مورد اشاره کامران عدل مشارکت کنم یا به آن دامن بزنم زودتر از این حرفها این کار را کرده بودم. اما موضوع از چنان اهمیتی برخوردار نبود که بخواهم در موردش بنویسم. این که هر کس میتواند عکاسی کند و نمایشگاه بگذارد بدیهی است اما بعضی موضوعات دیگر این گونه نیست که آنها هم با توجه به جمیع شرایط این روزها (از هر لحاظ که فکر کنید) عجیب و غریب نیست. بلکه خیلی هم طبیعی است. برای همین ننوشتم. دوستم میگوید خب اشتباه میکنی. میگویم من اصولا به مواردی ورود نمیکنم . اما او هی دارد مرا تشویق می کند که ورود کنم.
..............................
روی جلد مجلهای که اشاره کردم با حروف نسبتا بزرگی نوشته بود " اسفندیار رويین تن " بعد چند عکس از از او( اسفندیار) و هنرمندان ستاره ی کشورمان گذاشته بود و خبر داده بود که که اسفندیار رويين تن این اشخاص را هم به حضور پذیرفته ، مثلا گلزار را یا مهناز افشار را و اینها. من از این که هنر و هنرمندان تا این حد مورد توجه هستند خیلی و زیاد بسیار خشنودم. به راستی که هنرمندان را قدر مینهند ، من خیلی خوشحالم برای هنر و هنرمندان. خوش به حالتان !
....
فکر می کنم قسمتی از مطلبی را که میخواستم بعدا بنویسم در پاراگراف قبل نوشتم. یعنی از دستم در رفت. حالا تفصیل احتمالی آن بماند برای بعد از خرید آن مجله .
این لینک را هم ببینید بد نیست: http://www.mehrnews.ir/newsprint.aspx?newsid=1012564
...............
توضیحی در مورد مطلب پیشین این وبلاگ:
سایز عکسی که همراه مطلب پیشین آمده بود 380 در 380 پیکسل بود اما در کد برنامه 500 در 500 تعریف شده بود و همین عکس را خراب کرده بود. آن را اصلاح کردم. نتیجه دور بودن از کارگاه و موارد فنی خیلی ساده همین میشود دیگر.
آگهی :

11 بهمن 88 | January 31, 2010
»
پرتره کفاش دوره گرد - امامزاده داوود
دقیق یادم نیست، اما احتمالا داشته اعتراض میکرده که چرا عکس میگیرم آنهم با آن تیغ بران که چرم را مثل کره یا پنیر میبرد. شاید هم اعتراض نمیکرده و احتمالا داشته قصهای را به شیوه خالی بستن یا نبستن برایم تعریف میکرده. این را به این دلیل میگویم که در آرشیو چند عکس دیگر ازو دارم. البته توی این یکی با لنز زاویه باز تقریبا رفته بودم توی بساطش و نزدیک صورتش. حالا اگر خدای ناکرده با تیغش خطی روی صورتم میانداخت چه میبایست میکردم؟ ! در عکاسی مستند اجتماعی مهم این است که اگر خط روی صورتتان انداختند چه کنید!
در مستند اجتماعی باید به سوژه نزدیک شد ، حرف زد توجهش را جلب کرد و دوست شد با سوژه تا هم شناخت بیشتری حاصل شود هم تا آن موقع نور مناسبی فراهم آید . اما بعضی وقتها هم هیچ جوری راه نمیدهد. و از سوژه هم نمیشود گذشت حالا به هر دلیل ، در این صورت است که باید فکری به حال تیغی کرد که که چرم را مثل پنیر میبرد.

آگهی :
|