»
کنج صبوری
3 اسفند 83 | February 21, 2005
خون می رود از دیده در این کنج صبوری
این را سایه دارد می خواند سایهی شاعر که حالا هر چه به مغزم فشار می آورم اسم اصلی اش یادم نمی اید و فکر می کنم مگر مغزی هم دارم؟ لطفی می نوازد و گاهی هم می خواند به آواز. صدایش را دوست دارم:
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند ؛
این را حالا دارد می خواند.
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز
این راسایه می خواند.
دیگر از این حرفها هم گذشته. دیگر از همهی حرفها گذشته. من هم هی قیچی می کنم نوشته ها را. کات می کنم و می برم می اندازم پایین صفحه . از آنجا هم می اندازم توی سطل زباله کنار صفحه مونیتور و یعد هم سطل را می گذارم توی کوچه تا شهرداری ببرد و الا تا صبح باید می نوشتم و تو هم می خواندی یا نمی خواندی.
چه ابر تیره ای گرفته سینه تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی شود.
سایه می خواند.
مطالب مرتبط
|