»
بهاری دیگر
6 فروردین 84 | March 26, 2005
دست و دلم نمی رفت و نمی رَوَد به تبریکِ عید گفتن . سوای اینکه کمتر سالی رابه یاد میآورم که عید برایم جدی بوده باشد؛ امسال طور دیگری بود.امسال موضوع جدی بودن یا نبودن نبود ؛ حس گنگ و نامفهومی در فضای ذهن و روح من موج می زد و می زند .حسی که خوب و زیبا نیست.حسی که بیشتر به آینده معطوف است . دلم میخواهد امیدوار باشم که دروغ است این حس .حسی که نمیگذارد خیلی راحت شاد باشم و شادباش بگویم.
اما در مورد جدی نبودن نوروز؛ کوتاه اشاره کنم که من با آنچه رسم شود و عادت شود و کم کم بعضی جنبه های آن به تکلیف و وظیفه تبدیل شود مشکل دارم. این را صرفا برای نوروز نمی گویم. به انواع دیگر مراسم نگاه کنیدو ببینید تا چه حد تبریک و تسلیت گفتن هامان برخاسته از دل و درون هست.حتی سلام گفتنمان چه بسیار مواقع که از جنس سلام نیست.اینگونه سلام و تسلیت و تبریک برایم کمی نامفهوم است.اینترنت هم که حالا کار را راحت کرده و با یک کلیک می توان متنی کلیشه را برای هر که نشانی ازو داری بفرستی و وظیفه را به انجام برسانی.
با اینهمه محبت دوستان دیده و نادیده ای را که به یادم داشتند و هر یک به نوعی مرا مورد لطف قرار دادند فراموش نمی کنم و بهترین ها را برایشان (و برای همهی ایرانیان )آرزو می کنم.کاش میشد از تکتکشان نام ببرم.
سال را با روزه آغاز کردم.روزهی اینترنتی. از یکی دوروز پیش از 84 تصمیم گرفتم چند روزی با اینترنت کاری نداشته باشم و نداشتم مگر محدود و در حد ده دقیقه صبح و به همین میزان شب که در یکی دو روز از همان ده بیست دقیقه هم خبری نبود. امساک می کردم. در آن ده بیست دقیقه هم سری می زدم به یکی دو قسمت از کارگاه که سرکشی به آنها کمی ضرورت داشت.اگر سفر می رفتم احتمالا بیشتر از این چند روز که تنها در خانه بودم به شبکه وصل می شدم اما نخواستم .
قرار بود همه با هم به سفر برویم اما بعد تصمیم گرفتم که بمانم . همسر و فرزندانم صبح سیام اسفند به سفر رفتند و پنجم بازگشتند.
این چند روز پیاده روی و عکاسی کردم . در یکی از همین پیاده رویها جایی را یافتم که انواع فیلمهای خوب و مطرح روز را دارد پس چند فیلم هم دیدم(از جمله همین Million Dollar Baby که در وبلاگ خوابگرد و جاهایی دیگر در مورد ترجمه اش بحث بود) و کمی کتاب خواندم ویک زندگی عادی بدون اینترنت را تجربه کردم. از این دو تای اخیر یعنی فیلم و کتاب مدتها بود که دور افتاده بودم و این عذابم می داد. تعدادی از کتابهایم را هم که به محل جدید نیاورده بودم آوردم . سعی می کنم به مطالعه و فیلم دیدنم نظمی بدهم و برنامه ای بریزم؛البته اگر بشود.
.پیش از همه لازم است برای کارگاه فکری بکنم . خوب می دانم که سایتی به گستردگی کارگاه نباید با اتکا به یک نفر ادامه پیدا کند.به این موضوع در نوشته بعدی میپردازم وآنچه در ذهن دارم را با شما در میان میگذارم و امید به نظرات و همفکریتان دارم
مطالب مرتبط
نظرات شما
محسن:
آرزوی توفیق روز افزون دارم.
محمدرضا:
آقای تهرانی عزیز
سال نو مبارک. سالی پر از شادکامی و بهروزی برای شما آرزومندم و همچنان پر تلاش در کارگاه.
ارادتمند. طهماسب پور
حسین رحمانی:
سلام دوست عزیز انشااله همه چی مبارک است
نظرات:
|