»
هیچ بارانی شما را شٌست نتواند
2 خرداد 84 | May 23, 2005
لحظه اي خاموش ماند ، آنگاه
بار ِ ديگر سيب ِ سرخي را كه در كف داشت
به هوا انداخت
سيب چندي گشت و باز آمد
سيب را بوييد
گفت:
گپ زدن از آيباريها و از پيوندها كافيست
خوب
تو چه مي گويي ؟
آه
چه بگويم ؟ هيچ
سبز و رنگين جامهاي گلبفت بر تن داشت
دامن سيرابش از موج طراوت مثل دريا بود
از شكوفههاي گيلاس و هلو طوق خوش آهنگي بهگردن داشت
پرده اي طناز بود از مخملي گه خواب گه بيدار
با حريري كه به آرامي وزيدن داشت
روح باغ ِ شاد ِ همسايه
مست و شيرين مي خراميد و سخن مي گفت
و حديث مهربانش روي با من داشت
من نهادم سر به نردهي آهن باغش
كه مرا از او جدا مي كرد
و نگاهم مثل پروانه
در فضاي باغ او مي گشت
گشتن غمگين پري در باغ افسانه
او به چشم من نگاهي كرد
ديد اشكم را
گفت :
ها ، چه خوب آمد بهيادم گريه هم كاري است
گاه اين پيوند با اشك است ، يا نفرين
گاه با شوق است ، يا لبخند
يا اسف يا كين
وانچه زينسان ، ليك بايد باشد اين پيوند
بار ديگر سيب را بوييد و ساكت ماند
من نگاهم را چو مرغي مرده سوي ِ باغ خود بردم
آه
خامشي بهتر
ورنه من بايد چه ميگفتم به او ، بايد چه ميگفتم ؟
گر چه خاموشي سرآغاز فراموشي است
خامشي بهتر
گاه نيز آن بايدي پيوند كو مي گفت خاموشيست
چه بگويم ؟ هيچ
جوي خشكيده ست و از بس تشنگي ديگر
بر لب جو بوته هاي بارهنگ و پونه و ختمي
خوابشان برده ست
با تن ِ بي خويشتن ، گويي كه در رويا
مي بردشان آب ، شايد نيز
آبِشان برده ست
به عزاي عاجلت اي بي نجابت باغ
بعدِ آنكه رفته باشي جاودان بر باد
هر چه هر جا ابر خشم از اشك نفرت باد آبستن
همچو ابر حسرت خاموشبار من
اي درختان عقيم ريشه تان در خاكهاي هرزگي مستور
يك جوانهي ارجمند از هيچ جاتان رٌست نتواند
اي گروهي برگ چركين تار چركين پود
يادگار تیرگیهای غبارآلود
هيچ باراني شما را شٌست نتواند
مهدی اخوان ثالث
مطالب مرتبط
|