»
جوری که خودم هم نمیفهمم.
20 خرداد 84 | June 10, 2005
امروز دوباره رفتم به همان قهوهخانه در امامزاده داوود. پیرمرد بود و اینبار سر فرصت و با نور مناسب عکسهایی گرفتم.از بازار امامزاده هم دوباره عکاسی کردم.قهوهخانهای هم در مسیر بود. چند عکس هم آنجا گرفتم.از کار امروز راضیام.خیلی خستهام اما راضیام.هشتونیم صبح راه افتادم در حالیکه تاحدود پنج بیدار بودم.
عکاسی دغدغهی همیشگی من است اگرچه امسال تصمیم دارم بیشتر کار کنم اما این روزها عکاسی کردن برای من خاصیت دیگری هم دارد.
شرایط و اوضاع ِ دشوار و پیچیده و عجیبی است . خندهدار هم هست .و من نمیخواهم زیاد به این اوضاع فکر کنم،نمیخواهم فکرهایم را بنویسم، میخواهم از فکرهایم فرار کنم. فرار هم میکنم، از عکس گرفتن لذت میبرم.اما میدانم که افکار چون سایه دنبالم هستند.نمیبینمشان،اما موذیانه رد پای خود را در عکسهایم میگذارند. جوری که خودم هم نمیفهمم.
مطالب مرتبط
نظرات شما
Ali Khaligh:
Mohammad Jaan Salam,
Hamishe webloget ro mikhoonam va doosesh daram .
Yade ma bash ke kheili be yadetam
Ali
نظرات:
|