سایهها و نگاه
وبلاگ محمد تهرانی ( عکسها و نوشتههای پراکنده) |
| « قبلی بعدی » |
|
»
مثل سنگی که داخل برکهای یا مردابی تلخ. 3 مرداد 84 | July 25, 2005 بازآمده بود در من نشسته بود و به وسوسه نجوا میکرد. خودکار به دستم میداد که باید بنویسی.گفتم نمیتوانم .گفتم نمیشود.گفتم برو شرَت را بکَن . گفتم تنهایم بگذار. سفرهای کویرمان یادت هست ؟ جایی که آبادانی نبود مثلا ، اما افق بود و دور بود و باز بود و آرامش میداد. من خطی فرضی کشیدم و گفتم از اینجا تا آن دور مال من. و باقی هر چه هست برای تو. تقسیم کردیم و روی ماسهها دراز کشیدیم و از پخش ماشین صدایی میآمد که به بهشتمان میبرد. در بهشت بودیم و صد سال و بیشتر گذشت که گم شدیم و ستاره ها کمک کردند تا باز گم شویم. از مقابل یوش ِ نیما رد می شدم به ذهنم میآمد : "من دلم سخت گرفتست ازین، میهمانخانهی مهمانکٌش روزش تاریک ، که به جان هم نشناخته انداخته است: مطالب مرتبط » خراب شوم یعنی » نمیشود که ، اینطور نمیشود بانو! » فنجانی کابوس تلخ » بي هيچ مقدمه اي » برهوت
نظرات شما variance:
اون خط صاف که کشیدم برای تقسیم کردن کویر نبود، نوار قلبی ام بود [ July 25, 2005 10:19 AM ] |
| « اگر میرفتم اگر میرفتیم ٠ صفحه اصلی ٠ اسیر » |