سایه‌ها و نگاه
وبلاگ محمد تهرانی ( عکس‌ها و نوشته‌های پراکنده)
« قبلی       بعدی »
» قوطی یعنی سفر
8 شهریور 84 | August 30, 2005


چند بار پرسید مقوای باکس‌های خالی سیگار را برای چه نگه می‌داری؟

باکس‌ها را با قیچی یا با دست از لبه‌ها می‌بٌرم ، زوائدش را دور می‌ریزم، می‌شود یک تکه مقوای صاف. و روی هم کنار کتاب‌ها توی قفسه می‌‌چینم. ده دوازده تایی باید شده باشد.


گفتم نمی‌گویم تا در خماری بمانی. کارم برایش عجیب بود. گفت بگو تا برایت مقوای خوب بیاورم. گفتم بهتر از این وجود ندارد. دفعه‌ی بعد که آمد هنوز نمی‌دانست چرا و من باز هم نگفتم .

حالا که این‌جا کنار باغچه‌ی کوچک نشسته‌ام و با خودکار روی یکی از همان مقواها می‌نویسم ، نمی‌بیند که چه خوب خودکار روی مقوا سٌر می‌خورد و ذهنم چه فعالتر است و خطم چه خوش می‌شود .
اولین بار در سفر آموختم،از همان سفرهای ناگهانی که هیچ با خود نمی‌برم . حتی توجهی نمی‌کنم که پول کافی دارم یا نه . فقط قوطی را برمی‌دارم. بدون قوطی نمی‌شود.
سفر مترادف است با قوطی و قوطی یعنی سفر. حتی اگر سفری هم نروی و هین‌جا کنار باغچه بنشینی و یا بروی پارک و با قوطی نگاه کنی به اطراف تا ناگهان ببینی‌اش. باید شانس بیاوری تا ببینی‌اش. یک فرشته‌ی کوچک بیاید برای کسری از لحظه بنشیند روی شانه‌ی راست یا چپت ( فرقی نمی‌کند کدام ) و بعد سریع بپرد. همان لحظه غنیمت است . لحظه های بی فرشته زیادند و دو زار هم نمی‌ارزند. با لحظه‌های بی‌ فرشته می‌شود هر شش ماه یک اکسپو گذاشت . منتظر فرشته ماندن یا به‌جستجویش رفتن هم ... خب بستگی دارد چه توقعی از خودت داشته باشی و چه نوع فرشته‌ای را بخواهی ...
می‌گوید وسواس داری . می‌گویم دارم. می‌گوید زیاد و بیش از اندازه است، می‌گویم می‌دانم. می‌گوید خوب نیست. می‌گویم بله خوب نیست . می‌گوید سخت نگیر، می‌گویم : چشم ! می‌گوید ماجرا فقط این نیست تو تنبل و بی‌انگیزه هم هستی و این مهم‌تر از آن‌هاست، من باز هم تاییدش می‌کنم . بی‌انگیزه‌گی را خصوصا تایید می‌کنم.
داشتم می‌گفتم که اولین بار در سفر آموختم. در روستایی که بودم به فوریتی که من نیاز داشتم کاغذ پیدا نشد . یک بقال باکس خالی سیگار را به من داد و گفت روی این بنویس!
یک بار هم توی مرزن‌آباد بود گمانم که هیچ مغازه‌ای را نیافتم خودکار و کاغذ داشته باشد. وقتی می‌پرسیدم خودکار یا دفترچه دارند مرا جوری نگاه می‌کردند انگار هرویین می‌خواهم. یا انگار رفته ام مغازه‌ی آهنگری و سفارش ساندویچ داده ام. همه‌شان کلوچه و مربا و سیر و زیتون داشتند یا جارو و زیر سیگاری چوبی و توپ‌های رنگی که آویزان کرده بودند . یک‌جا بود که ورق امتحانی و خودکار داشت. گفتم خودکار را بده اما جای ورق امتحانی یک باکس سیگار بده !
البته آن‌جا نبود که سیگاری شدم . سال‌ها پیشتر از آن ماجرای دیگری باعث شد که من آلوده شوم به نیکوتین و قطران . یعنی روزی چند یا چندین بار سرطان را بدهم توی ریه‌هایم . حالا هم کنار بید مجنون نشسته ام چای می‌نوشم و سرطان فرو می‌دهم.


مطالب مرتبط
» قهر آینه‌ها
» فصل پنجم
» روزی که حوصله داشته باشم برایت می‌نویسم
» توی این سیاهی
» حالایی که نیستی
» می‌گوید چرک است

نظرات شما
Mohsen:

نمیدونم چرا این مطلب شما منرو ..., اصلا نمیتونم این احساس؟! رو توضیح بدم, الان منم نشستم پشت کام(ببخشید رایانه!) و یکم از دود این سرطانه تو چشم فرو رفته برده شد!
نوشته هاتون رو دوست دارم, خسته نباشید


[ August 31, 2005 01:00 AM ]

مجید ناگهی:

من آن بید مجنون و آن فرشته های کوچک را دیده ام راست میگوئی اما آن سیگارت؛ شاید فرشته ها را هم سرطانی کند.


[ September 1, 2005 08:57 PM ]

کارن رشاد:

سلام . با این نوشته و نوشته های دیگرتان ارتباط برقرار می کنم. انگار همه چیز هایی که خواستید بگویید را نفهمیده باشم . و همه آنچه نخواسته اید بگویید را فهمیده باشم.


[ September 2, 2005 01:16 PM ]


  نظرات:
    

مشخصات مرا به خاطر داشته باش          خير

  اگر ويندوزفارسی ندارید با استفاده از تکمه تغيير زبان می توانيد به فارسی بنویسید:





« حالایی که نیستی ٠ صفحه اصلی ٠ توی این سیاهی »

©2005 persian.kargah.com/tehrani. All right reserved.