»
توی این سیاهی
14 شهریور 84 | September 05, 2005
این سومین قسمت از چرکنوشتههاست. دربارهی چرکنوشتهها اینجا توضیح دادهام .اگرادامه پیدا کننددر ستون سمت راست هم لینک مجزایی برایشان خواهم گذاشت.
..........
توی این سیاهی ، سایهام، سایهی خودم، مثل سایه دارد تعقیبم میکند؛ توی این سیاهی.
دیشب از پشت هٌلم داد و سرم خورد به شیئی سخت. نفهمیدم چه بود اما شدت و سختیاش مغزم را تکان داد.
حالا گمانم محتویات نیمکرهها عوض شده باشد...محفوظاتی که اینور بودند با آنوریها جایشان عوض شده و همه چی حسابی بههم ریخته. جوری که دست چپ و راستم را هم گاهی نمیشناسم. یعنی شک میکنم کدام چپ است کدام راست و با کدام غذا میخوردم.
به دکتر همین را گفتم، گفت راست همان است که با آن مینویسی. گفتم نمینویسم، دیگر نمینویسم فقط میروم مینشینم کنار بید. گفت پس اینها چیست؟
یادم نیامد. هرچه فکر کردم یادم نیامد.
حالا هم یادم نمیآید. نشانههایی سیاه و درهم روی سطحی سپید که نمیشناسم و نمیفهمم.
دکتر میگوید جابجایی نیمکرهها فقط با پتک و کوره و سندان آهنگری درست میشود و گفت که کاری از او بر نمیآید.
این دور و برها آهنگری نیست ، باید دربستی بگیرم و بگویم مرا ببرد بَلخ. آنجا آهنگر هست.
مطالب مرتبط
» قهر آینهها
» فصل پنجم
» روزی که حوصله داشته باشم برایت مینویسم
» قوطی یعنی سفر
» حالایی که نیستی
» میگوید چرک است
|