»
فصل پنجم
10 مهر 84 | October 02, 2005
قسمت دیگری از چرکنوشتهها – در بارهی چرکنوشتهها
...........................................
امروز کسی برایم میگفت که نادر ابراهیمی حافظهاش را خصوصا حافظهی کوتاه مدتش را از دست دادهاست. من که تقریبا هم سن و سال او هستم ( حالا شاید ده سال پیرتر یا جوانتر) حافظهام رادارم.حافظهام اما از خاطرات دور و نزدیک گزینش میکند. بقیه را هم میبرد توی پستو و جوری پنهان میکند که انگار اصلا نبودهاند.از چرکها تقریبا همه را پنهان کرده و اینطوری چیز زیادی باقی نگداشته.
چرکها اما گاهی یکدفعه جرقهای میزنند و میروند.اگر همان موقع کاغذ و قلم باشد سعی میکنم بنویسمشان و گرنه دوباره میروند توی همان پستو تا معلوم نیست کی . اگر مینویسمشان نه به خاطر علاقهام به چرکهاست، دلیلش این است که میخواهم آخر عمری خاطراتم را مکتوب کنم . میدانم یادآوریشان باعث عذاب است اما خب چارهای هم نیست.
چرکها گاهی به شکلی دیگر سراغم میآیند ، در خواب و به شدت آگراندیسمان شده. یعنی میشوند کابوس. این روزها گاهی به همین شکل پیداشان میشد و زود گم میشدند . قایم باشک بازی مثلا. اما کابوس ِ ظهر، دیگر بود.
اگر چه یادم نمانده اما اثرش به زودی نمیرود . از تاثیرات همان است لابد که حالا از فصلها هیچ کدامشان را دوست ندارم. نه بهار نه تابستان نه زمستان که در آنیم و نه پادشاهشان پاییز. داشتم فکر می کردم شاید بشود فصل دیگری داشت . نه؟ فصل پنجم. اسمش را هم میگذاریم .... نمیدانم چه میگذاریم. فصل پنجم اگر پیدایش شود اسمش را هم با خود خواهد آورد . نه ؟
..............
نادر ابراهیمی در خانه هنرمندان
مطالب مرتبط
» قهر آینهها
» روزی که حوصله داشته باشم برایت مینویسم
» توی این سیاهی
» قوطی یعنی سفر
» حالایی که نیستی
» میگوید چرک است
نظرات شما
علي خليق:
سلام آقاي تهراني عزيز ،
خيلي دلم برات تنگ شده ، هميشه وبلاگت رو دنبال ميکنم .
محمد تهرانی:
سلام بر دوست عزیزم
علی آقا دل من هم برایت تنگ شده امیدوارم شاد و موفق باشی.
نظرات:
|