سایه‌ها و نگاه
وبلاگ محمد تهرانی ( عکس‌ها و نوشته‌های پراکنده)
« قبلی       بعدی »
» کوتاه در باره یک گفتگو
29 آذر 84 | December 20, 2005


مریم بخشی در قسمتی از مصاحبه‌ای که در سایت خانه هنرمندان منتشر شده می‌گوید:
"در لحظه بايد فكر كرد و شاتر را فشرد."
کسی که با او مصاحبه کرده سؤال بعدیش این است:
"فكر كردن در عكاسي! جالب است."

زیاد در حال و هوای نوشتن نیستم . اما شما فکر می‌کنید عليرضا روشن که با مریم بخشی گفتگو کرده چقدر از عکاسی شناخت دارد؟ کل مطلب را بخوانید و خود قضاوت کنید: گفت‌و‌گو با عكاس مطبوعات و بحران، مريم بخشي . سه تا از عکس‌های مریم بخشی در صفحه‌ای که به آن لینک داده‌ام هست و تعداد دیگری از عکس‌هایش را هم که از زلزله بم گرفته در کارگاه ببینید.


مطالب مرتبط

نظرات شما
عليرضا روشن:

سلام آقاي تهراني. من همان طور كه اشاره كرديد از عكاسي هيچ چيز نمي دانم. من عليرضا روشن هستم. هماني كه به نظر شما جمله "فكر كردن در عكاسي! جالب است" او شما را آزرد. لطفا پس و پيش سوال "جالب است" را هم دوباره نگاه كنيد. برادر من موضوع اصلا سر شاتر زدن نيست. بخشي مي گفت عكاس مثل نويسنده نمي تواند بگويد حسود. او بايد نشان بدهد. من گفتم نويسنده مي تواند به راحتي بنويسد حسود ولي اثبات كردن آن كار مشكلي است. "كيفيت"فكر كردن در عكاسي به نظرم جالب آمده بود. در ضمن شما كه عكاسي مي دانيد اگر بهتر مي زنيد بستانيد و خودتان وارد معركه شويد‘ نه اينكه بنشينيد خارج از گود و بگوييد فلاني بلد نيست حريف را لنگ كند. بايد چربي تن عرق كرده و ليز حريف را زير دستتان حس كنيد تا بفهيمد لنگ كردن كار آساني نيست. حق نگهدارتان!


[ December 28, 2005 05:12 PM ]

محمد تهرانی:

سلام آقای روشن. من ننوشتم شما از عکاسی هیچ نمی‌دانید، نمی دانم کجا این جمله را خوانده اید؟ پس و پیش سؤال شما را هم خوانده‌ام.این جمله بخشی که: "من عكاسي را سخت‌تر از نوشتن مي‌دانم"و ادامه‌اش : " شما به راحتي مي‌نويسيد فلاني حسود است اما آيا نشان دادن حسادت با عكس هم به همين راحتي است؟" در واقع واکنشی به جمله شماست که در قالب یک سؤال با علامت تعجب مطرح کرده‌اید. و ایشان ـ آنطور که شما در پاسختان وانمود می‌کنید ـ این جمله را قبل از سؤال شما مطرح نکرده است.
منظور شما را از این جمله که " کیفیت فکر کردن در عکاسی برایم جالب آمده بود" نفهمیدم. به عبارت دیگر این جمله شما هم برای من جالب است اگر در موردش توضیح بدهید خوشحال میشم.
ضمنا نه نویسنده و نه عکاس هیچ کدام حسادت را اثبات نمی‌کنند . شاید اشتباه می‌کنم اگر چنین است شما راهنمایی کنید.
بله من عکاسی می‌دانم اما چه چیزی را بستانم و وارد چه گودی شوم؟ یعنی بیایم جای شما مصاحبه کنم؟! اینطور که شما نوشته اید یا نباید سؤالی را مطرح کنم یا باید خودم بیایم بستانم و بزنم!
البته می‌توان با همان معیاری که خود می‌دهید وارد بحث کیفیت مصاحبه شما هم شد.اگر چه بیشتر مایلم پاسخ سؤالاتم را بدانم.
شاد و پیروز باشید.


[ December 28, 2005 06:19 PM ]

عليرضا روشن:

آقاي تهراني. بياييد به خانه هنرمندان تا از نزديك همديگر را ببينيم.
به اختصار مي گويم:
1- آيا اين كه مي نويسيد: «شما فکر می‌کنید عليرضا روشن که با مریم بخشی گفتگو کرده چقدر از عکاسی شناخت دارد؟ کل مطلب را بخوانید و خود قضاوت کنید» جز بر عدم شناخت من از عكاسي دلالت دارد؟
2- اصلا از اين كه كسي فكر كند من عكاسي را نمي شناسم ناراحت نمي شوم. چون زبان ژاپني را هم بلد نيستم. حتي به زبان لري هم نمي توانم تكلم كنم. اين ها كه چيزي نيست. از رياضيات هم جز جمع و تفريق و ضرب اعداد يك رقمي چيزي نمي دانم. شنا كردن هم بلد نيستم. اين ها را گفتم تا يك وقت فكر نكنيد از استنباط شما ناراحت شده ام.
3- خودتان بهتر مي دانيد كه در اين قحط الرجال وقتي ايرج افشار بزرگ را كه عمرش به خاطر تاريخ معاصر ايران تلف شده است خانه نشين مي كنند و جايش عبدالبنده و نه عبداللهي را مي نشانند كه از تاريخ پرخون و بي قرار معاصر ايران دردمند ما همان قدر مطلع است كه چهارپايي از زبان فارسي, اين كه من بي هويت را نام خبرنگار مي دهند نبايد برايتان عجيب باشد. اشكال كار در اين است كه حقير حتي خبرنگاري هم نمي داند. من رانندگي تاكسي را دوست تر (!) مي دارم تا خبرنگاري را اما چه كنم كه پول خريد تاكسي ندارم ولي صاحب دو سر عيال هستم. زني دارم و بچه اي كه دهانش مثل جوجه بلدرچين هميشه باز است. اين را گفتم كه بدانيد از سر ناچاري خبرنگار شده ام و خوب واقفم كه خيلي هاي ديگر كه بهتر از من خبرنگاري مي دانند خانه نشين شده اند و جايشان را من نالايق پركرده ام.
4- منظور من از كيفيت فكر كردن در عكاسي اين است: فكر كردن در نزد نويسنده داستان يعني در نظر گرفتن طرح و انتخاب واژگان و ساير عناصر لازم. بعد از انتخاب نوع لحن داستان و فضا و مكان است كه نويسنده دست به قلم مي برد. في المثل اگر آدم داستان او كلاه بوقي روي سر داشته باشد و قبا پوش باشد مي داند كه لحن داستان بايد قجري باشد. جلوي شمس العماره كه مي نشيند نمي تواند بنويسد در حال حاضر به كلاغ نگاه مي كنم و اميدوارم شاه كمكم كند. نويسنده آشنا به كار اين گونه مي نويسد: حاليه چشم به قرابي دوخته ام و اميد به اعانت حضرت اشرفش دارم.
همه اين ها يعني فكر كردن. آنچه در عكاسي به نظرم جالب رسيد اين بود كه عكاس بر خلاف نويسنده وقت بسيار ناچيزي دارد. بايد در لحظه شاتر بزند. مي خواستم بدانم كه فكر كردن در عكاسي چه كيفيتي دارد و عكاس پيش از شاتر زدن چگونه با اين سرعت فكر مي كند؟
5- منظورم از گود ‘ پياده كردن و به فارسي درست نوشتن مصاحبه است. كاش بياييد اين جا تا اصل حرف هايي را كه بين من و بخشي رد و بدل شد ببينيد و آن را با آن چه به نام گفت و گو خوانيد مقايسه كنيد و دربيابيد كه چرا مي گويم گر تو بهتر مي زني بستان!
6- بياييد به خانه هنرمندان تا همديگر را از نزديك ببينيم.
7- همين امروز داشتم نامه اي را براي يكي از دوستانم كه در كوه هاي لوشان معلم ادبيات است مي نوشتم. اوايلش را براي شما هم مي گذارم تا مرا بهتر بشناسيد: "من نمي توانم درباره خودم چيز زيادي بنويسم. فقط مي توانم همين را بگويم كه اوضاع مجازي ام خيلي خوب است اما اوضاع روحي... چه بگويم! ديگر دل و دماغ كاري را ندارم. جناب محمديان عزيز! اين گوشت كوبِ پشتِ كلمهِ اين روزها بي معني شدهِ «عزيز» فعلا حواله شما تا گوشت هم برسد. گوشت كيلويي هفت هزار تومان را كدام احمق مي كوبد؟ هيچي سر جايش نيست. هر تازه از راه رسيده اي آمده شده كاره اي. حكومت بدكارگان است. آن ها كه كار بلدند خانه نشين شده اند. حكومت كلاشي حكمفرمايي مي كند. برد با كسي است كه درس نخواند و جايش دلالي آموخت و به قول خودش از همان اول كار فني كرد. تو بهتر از من و هر كسي مي داني كه چقدر وضع و روزمان خراب است. يادت مي آيد از تلاش و تقلاي مرحوم دهخدا براي گرفتن بودجه دولتي براي تدوين لغتنامه اش گفتي؟ مرحوم دهخدا مي گفت ابتدا به ساكن از نمايندگان مردم كسي بي محلي نكرد. همه گفتند اين قسم لغتنامه كه آقاي دهخدا جمع آوري مي كند كاري است ملي و مي طلبد به فراخور از پشتيباني دولت هم بهره مند شود. اين بود كه آقايان نمايندگان مجلس مشروطه صلاح بر اين ديدند كه بودجه واژه نامه ملي ما از محل درآمدهاي حاصل از فروش پهن اسبان قشون و افواج تامين شود.
آقاي محمديان! خوشا اين فرهنگ و خوشا آن لغات كه به واسطه سرگين چهارپا زنده مانده اند. ما نيز مثل دهخدا حاليه چشم اميد به مخرج جانوران قشون دوخته ايم. همين است كه تا كسي از ما ايراني ها حرف مي زند بوي گه از در و ديوار بلند مي شود. خانه در چه مستراح داريم. مصدق بدبخت براي يكي از دوست هايش در روزهاي نكبت ماه كودتاي سال 32 نوشت: جسما بد نيستم اما حال روحي ام خراب است. نمي دانم كار اين مملكت با اين فساد اخلاقي به كجا ختم خواهد شد."
8- بياييد همديگر را ببينيم!


[ December 29, 2005 05:43 PM ]

محمد تهرانی:

آقای روشن ، من گاهی به خانه هنرمندان سر می‌زنم.در اولین فرصتی که به آن جا بیایم حتما سراغ شما را خواهم گرفت تا از نزدیک آشنا شویم.خوشحال
می‌شوم.
صحبت‌های دیگر را به دلیل خستگی و عدم تمرکز کافی می‌گذارم برای بعد اما فعلا بطور خلاصه به موضوع چهارمی که به آن اشاره کرده اید می‌پردازم.
فرآیندی که به تولید عکس منجر می‌شود، خلاصه در همان لحظه‌ی شاتر زدن نیست. به عبارتی عکس خوب اگر چه به ظاهر در کسری از ثانیه گرفته می‌شود اما بی پشتوانه‌ی تجربه و تفکر و مطالعه نمی‌تواند بوجود بیاید . نویسنده مورد نظر شما با فرض این که مطالعات و شناخت کافی دارد وقتی می‌خواهد از زبان آدم دوران قاجار بنویسد ناخودآگاه با لحن و زبان دوره قاجار می‌نویسد اگر هم آشنا نباشد با مطالعه و ممارست به آشنایی می‌رسد شبیه همین ماجرا در عکاسی هم هست که البته در شاخه‌های مختلف و متنوع عکاسی با هم متفاوت است. و چه بسا تفاوتشان خیلی هم کم نباشد.
فرصت این‌که مفصل به این موضوع بپردازم نیست اما به هر حال چیزی و چیزهایی در این میان وجود دارد که عکسی یا عکاسی را در تاریخ جاودانه می‌کند و عکاس دیگری که از همان سوژه هم عکاسی کرده و چه بسا همزمان با عکاس اول این کار را انجام داده به راحتی فراموش می‌شود.
....
باز هم چشم! نمی دانم تا چه حد از فعالیت این روزها و سال‌های من که تقریبا تمام شبانه روزم را پر کرده با خبرید. فرصت بسیار کمی دارم تا درست و حسابی به کارهای دیگر مورد علاقه‌ام برسم . برای پیدا کردن مفر و مجال بیشتر اقداماتی کرده و تصمیماتی گرفته‌ام. امیدوارم خیلی زود به نتیجه برسم ، اما تا قبل از آن هم سعی می‌کنم در اولین فرصت ملاقاتی با شما داشته باشم.
پایدار باشید


[ December 29, 2005 10:22 PM ]

علیرضا روشن:

دوست من! دلم می خواهد مطالب و عکس هایتان را ببینم. بگویید کجاست تا تماشا کنم یا بخوانم. وجیزه ای که برایتان نوشتم دو غلط دارد. تصحیح کنید: 1- «چه» در عبارت «خانه در چه مستراح داريم. » را بکنید «چاه»! کلمه «مجازی» در عبارت«فقط مي توانم همين را بگويم كه اوضاع مجازي ام خيلي خوب است اما اوضاع روحي... » را به «مزاجی» تصحیح بفرمایید. روزگار بدی است آقای تهرانی. یاد شعر آرسنی تارکوفسکی، پدر آندری فیلمساز افتادم. سروده بود: «واژه که تسکین نمی دهد/ دستمال که اشک را نمی زداید».
من در سایت خانه ی هنرمندان کار می کنم. اگر آمدید، آنجا سراغم را بگیرید. به امید دیدار.


[ December 30, 2005 02:15 AM ]


  نظرات:
    

مشخصات مرا به خاطر داشته باش          خير

  اگر ويندوزفارسی ندارید با استفاده از تکمه تغيير زبان می توانيد به فارسی بنویسید:





« دیکته ٠ صفحه اصلی ٠ دور باشم »

©2005 persian.kargah.com/tehrani. All right reserved.