سایه‌ها و نگاه
وبلاگ محمد تهرانی ( عکس‌ها و نوشته‌های پراکنده)
« قبلی       بعدی »
» نمی‌بارد که عقیم است و خاک بر سرش
7 بهمن 84 | January 27, 2006


بدون هیچ اخطار قبلی ناگهان می‌ایستد و سردتر می‌شود، می‌لرزم.
مثل قطب می شود یا هیمالیا که نرفته‌ام یا مثل ارتفاعات بلند تالش که برف تا زانوهایت می‌رسد یا مثل آن سال‌ها می‌شود که با دوستانی به جنگل گلستان رفته بودیم و سبیل پرپشت دوستمان قندیل بسته بود.
بلند می‌شوم می‌زنم توی سرش تا دوباره راه بیفتد،می‌افتد و بعد از چند دقیقه قندیل‌هایم آب می‌شود.اما سرد است هنوز. سرد است.
باران بند آمده . خوب بود اگر می‌بارید، تا صبح قیامت می‌بارید . تا صبح فردا. تا صبح روزی که می‌رفتیم توی کوچه‌ی خلوت قدم می‌زدیم و خیس می‌شدیم و کیف می‌داد.
آی کیف می‌داد.
نمی‌بارد که عقیم است و خاک بر سرش. نمی‌بارد که بخیل است و مرده شو ببردش. نمی‌بارد که چشم دیدن آن کوچه و قدم‌هایمان را ندارد و بمیرد از حسد.
بمیرد از حسد.
همین صبح یا فردای صبح یا فردای فردایش می‌روم سراغ همانی که بار دارد و به انتظار نشسته تا بروم ، بروم که ببارد.
مِه هست و ماه هست و پنجره تا سرش را بر دامانم بگذارد و ببارد.
ببارد معصوم و پاک و بی غش . ببارد صاف و صافی و بی ریا.
بارش نازک ابری که در آغوشم می‌نشیند و بر سینه‌ام می‌بارد و هر از گاه نگاهم می‌کند و همان هر از گاه، نگاهم را می‌دزدم و باز که می‌بارد و باز که نگاهش می‌کنم و توی زمهریر گرمم می شود.

شب هست و سکوت هست و پنجره‌ هست که بسته‌است و ماه و مِه که پیدا نیست.
مرده شو برده.


مطالب مرتبط

نظرات شما
مانيك:

اين شعر مال يك شب پيش است كه باران تا صبح مى باريد.

سكوتِ شب
و تاريكى
و صداى باران ،
بوى خاك ِ خيس
بوى تازگى ِ هوا
و... آهى كه در دلم
مى كشد زهر ِ تلخ ِ تنهايى ِ تو .
مى دانم كه بيدارى
همچــون من .
مىدانم كه آرزوهاى نرسيده ات را
در دل ِ خيس ِ خاك
دنبال خواهى كرد
همچــون من ،
و مى دانم كه شب
صندوق ِ خاطرات ِ ماست .


[ January 27, 2006 09:35 AM ]


  نظرات:
    

مشخصات مرا به خاطر داشته باش          خير

  اگر ويندوزفارسی ندارید با استفاده از تکمه تغيير زبان می توانيد به فارسی بنویسید:





« عکاسی به عنوان یک رسانه ٠ صفحه اصلی ٠ عکس‌هایی از جلسه امروز گروه کاری انجمن ملی عکاسی و گزارشی کوتاه »

©2005 persian.kargah.com/tehrani. All right reserved.