سایه‌ها و نگاه
وبلاگ محمد تهرانی ( عکس‌ها و نوشته‌های پراکنده)
« قبلی       بعدی »
» "بر این مقصود بی مقصد ، یا : "سفر و یک بایت عکس و اینها
13 فروردین 85 | April 02, 2006

گرمای زیاد توی ماشین کلافه ام کرده بود ، از خواب پریدم.
وقتی می‌خوابیدم سرد بود هوا ، برای همین بخاری را روشن کرده و شیشه را کمی پایین داده بودم .
هنوز هم بیرون سرد است اما ماشین حسابی گرم شده. شیشه را پایین تر می‌دهم، ماشین و بخاری را خاموش می‌کنم .
باران هنوز هست . با لالایی باران و صدای شاعر به خواب رفته بودم و حالا یک بعد از نیمه شب است که بیدار می شوم. بلوار کوتاه ِ شهر ِ کوچک ، با نخل‌های پلاستیکی ِ رنگ وارنگ روبرویم است. نگاه نمی‌کنم. هر جا گل یا گیاه مصنوعی می‌بینم انگار فحش می‌شنوم. اولین بار در مطب یک دکتر ، گلدان بزرگ گل مصنوعی را دیدم و برگشتم.

ضرب ِ آهنگ باران هست و صدای شاعر:

"انسان و بی تضاد؟"

و به تضاد فکر می‌کنم. تضاد سیاه با سفید ، سیاه با سیاه ، سفید با سیاه ، سفید با سفید ، آسمان با زمین ، آسمان با آسمان ، من با من ، من با تو ، تو با تو و اینجوری . ولی اصلا تضادی نمی‌بینم.

یک لحظه به روبرو نگاه می‌کنم ، دو نفر در بلوار روبرویم قدم می‌زنند ، (خطرناک به نظر نمی‌رسند با این همه من به یک چاقوی دسته سفید کارِ زنجان که رویش نوشته ساخت آلمان و ضامن هم دارد مجهزم ! ) نخل‌ها هم هستند دوربین کنار دستم را برمی‌دارم و همینطوری الکی عکسی می‌گیرم:

 محمد تهرانی  Mohammad Tehrani

همین چند روز پیش بود که یک‌سال دیگر گذشت . اگر در روزهای آغاز سال اتفاق نمی‌افتاد شاید مثل خیلی چیزهای مهم یا بی اهمیت دیگر یادم نمی‌ماند اما هر سال، بوق سال نو را که می‌زنند یادم می‌افتد که چند روز دیگر قرار است اتفاقی بیفتد و می‌افتد. نه ، نمی‌افتد هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتد. فقط می‌گذرد و باز من فکر می‌کنم که چه کرده‌ام یا چه باید می‌کردم و چه کارها که مانده است و فرصت بسیار کوتاه‌تر از آن چیزی است که فکر می‌کنیم، که فکر می‌کنم.
شاعر باز مرا با خود می‌برد:
"حرمت نگه‌دار دلم! گلم! کاین اشک ، خون‌بهای عمر رفته‌ی من است."
دوربین را برمی‌دارم و عکس دیگری می‌گیرم، همینطوری. با هر عکس انگار که یک مسکن قوی به خودم تزریق می‌کنم. فرقی نمی‌کند چه عکسی باشد ، حتی عکس‌هایی که همان لحظه دورشان می‌اندازم ، آن‌ها هم مسکنند اما بعضی دیگر تسکینی می‌دهند که از هیچ داروی دیگری ساخته نیست. تسکینی همچون تسکین عشق با همان شور و گرمای آتش . عشق است.
" دٌم به کَله می‌کوبد و شقیقه‌اش دو شَقه می‌شود بی آنکه بداند حلقه‌ی آتش را خواب دیده است عقرب ِ عاشق..."
و
"میراث من نه به قید قرعه نه به حکم عرف یک‌جا سند زده‌ام همه را به حرمت چشمانت به نام تو"
شعر را باید شنید. از آلبوم " سلام ، خداحافظ" حسین پناهی سرگذشتش را بشنوید:


دو گیگ عکس گرفته‌ام به جستجوی بایتی که عشق است.
مطالب مرتبط
» نماز شام غریبان
» ‌این صدا چه عجیب است
» درخت معرفت
» به مطلب می رسد جویای کام آهسته آهسته
» بازم رهان بازم رهان!
» out there in the cold
» خانه‌ام ابری ست
» آن روزهای کوتاه
» Do not Leave me
» بوی عیدی،بوی توپ
» پریشونت نبودم؟
» اسیر

نظرات شما
maniya:

عكس قشنگي گرفتيد .


[ April 4, 2006 10:16 PM ]

« بوی عیدی،بوی توپ ٠ صفحه اصلی ٠ برای آقای فلان ، هنرمند پیشرو و مسقل وغیره »

©2005 persian.kargah.com/tehrani. All right reserved.