»
شکایت میکنند از من لبان خشک عطشانم
5 خرداد 85 | May 26, 2006
کتاب سرخی من از تو را میخواندم.داستان. نوشته سپیده شاملو.هنوز تمامش نکردهام. نشر مرکز درآورده.
این کتاب را هم باید بگیرم.
چندین ساعت از اینترنت دور بودم . گذاشتم تا کامپیوتر یک فایل زیپ شدهی 500 مگابایتی را از طریق اف تی پی دانلود کند و خودم رفتم کتاب بخوانم و به کارهای دیگر برسم.وقتی که هوا تیره شد و ابری که بعدا فهمیدم دروغ است ایستاد و غرید، نگران قطع شدن اینترنت شدم ، اما دروغ بود . هوا را فقط تیره کرده بود و طبل خالی بود.
" فضا را تیره میدارد
ولی هرگز نمیبارد"
" م. امید" نیست که ببیند دروغها، ابرهای دروغ ، فضا را که تیره میکنند هیچ ، سر وصدای الکی هم راه میاندازند. بعد سرو صداشان میخوابد. مدتی بعد باز شلوغ پلوغ میکنند ، سیاهی ِ نکبت را میآورند بالای شهر بعد دوباره ساکت میشوند. بازی میکنند، بازی میدهند.
تداوم دروغها فضا را برای همیشه تیره مینمایاند حتی اگر خورشید هم باشد نمیبینیاش . عادت کردهای به تیرگی. عادت کرده ایم، شاید.
بی برنامگی ، تنهایی و حجم زیاد کار و ماجراهای اخیر که در یکی دو نوشتهی قبل به آن اشارهای کردهام باعث شده بعضی قول و قرارهایم را فراموش کنم . چیزی که همیشه از آن نفرت داشتهام.دو سه نفر از ایشان احتمالا به اینجا سر میزنند . عذر مرا بپذیرند.
.......
" ببار ای ابر بارانی
ببار ای ابر بارانی
شکایت میکنند از من لبان خشک عطشانم...
فضا را تیره می دارد
ولی هرگز نمیبارد"
مطالب مرتبط
نظرات شما
maniya:
سكوت بود و همهمه
همهمه ای كه در گوش ِ كر می پيچيد
بی رحم است دنيا
بی رحم است روح ِ زندگی
بی تو ... چه بی رحم می گذرد زمان
همهمه ی بی رحم و گوش های كـر
سكوت اما به پيش می راند
آرام و سنگين
همچون تخم ِ كين كاشته در بستر بيداد
آرام و سنگين
چون اندوه ِ قلبم ...
19/2/85
مهناز:
کمکی؟...مرهمي؟..کاری؟..
نظرات:
|