»
دکه دور میدان خروجی شهر
18 مهر 85 | October 10, 2006
دور میدان خروجی شهر دکهای دارد و از غروب تا صبح چای میفروشد و کلوچه و سیگار ، نخی یا بستهای. همه جور مشتریای هم دارد. از مشتریان گذری با ماشینهای مدل بالا یا پایین تا مشتریهای هر شبه . توی این عده هم همهجور آدمی هست. همه جور.
از معتاد تزریقی یا غیر تزریقی که کم هم نیستند تا رانندهی مسابربر بین شهری که پارک میکند برای نوشیدن استکانی چای و احیانا کشیدن نخی سیگار برای رفع خستگی.
استکانها را توی سطلی که روی بساطش هست به آب میزند و برای نفر بعد چای میریزد. برای بعضی مشتریها ته ِ استکان را با کمی آب جوش شستشو میدهد بعد آب را توی نعلبکی میریزد و استکان را توی آن میغلطاند. توی کیسهای هم لیوان یکبار مصرف دارد برای آن ها که درخواست میکنند یا کسانی که خود فکر میکند بهتر است در آنها برایشان چای بریزد.
یک گذری ِ مدل بالا آمده بود و سراغ لیوان یکبار مصرف میگرفت. زیاد جوان نبود. توی ماشینش چند نفر دیگر هم بودند . یکی دو نفرشان حدودا بیست و چند ساله به نظر میرسیدند و دیگران بالای سی یا شاید سی و پنج. از داخل ماشین صدای بلند ایتس ایتس میآمد و آنها که سوار بودند با صدا حال میکردند. صاحب دکه پرسید چای بریزم ؟ رانندهی گذری ِ مدل بالا گفت نه فقط چند لیوان میخواهم .
از بوی دهانش و مخلفاتی که سراغش را میگرفت معلوم بود که لیوانها را برای چه میخواهد و البته ابائی هم نداشت که به صاحب دکه بفهماند دنبال چیست. صاحب دکه مخلفات مورد نیازش را نداشت . سوپر مارکت ِ همان اطراف تا حدود دو صبح باز است ، گذری دیر رسیده بود سوپر مارکت همه چیز داشت.
دور وبر دکه که خلوت میشود میروم کنار دکه و او استکانی چای برایم میریزد و تعریف میکند . از انواع آدمهایی که هر شب با ایشان سروکار دارد و گاهی هم از خودش ؛ گذشتهاش ، امروزش و فردا و نقشهای که در سر دارد.
ماشینم نزدیک دکهاش پارک است و گاهی میروم توی ماشین برای کمی استراحت. اما اگر زیاد خسته نباشم سعی می کنم تا صبح بیدار بمانم و انواع آدمها را سیاحت کنم.
مشتریهای هر شبه از رانندهها تا کسانی که شاید شبها را همان حوالی صبح میکنند، در پارک یا خرابههای اطراف ـ کارتن خوابهاـ را دوست دارم. دو صندلی و یک میز کوچک زهوار دررفته کنار بساطش هست. بعضی مینشینند و چای سفارش میدهند.من هم اگر طرف را مناسب تشخیص دهم روی صندلی دیگر مینشینم و سر صحبت باز میشود.
معمولا به من و حضورم در محل شک میکنند اما صاحب دکه به اشاراتی شکشان را تا حدودی برطرف میکند، در حالیکه خودش هم هنوز دقیق نمیداند من ِ تنها آنجا چه میکنم.
چه بگویم به او؟ بگویم آدمی هستم که تنها سفر می کنم و عکس می گیرم و میخواهم با آدمهای مختلف آشنا شوم؟ خب سوال میکند عکس برای چه؟ آشنایی برای چه؟ فکر میکند برای تهیه خبر تلویزیون آمدهام یا روزنامه. نمیداند که عکاسی و شناخت جامعه و افرادش از علائق من است. بعد احتمالا با خودش فکر میکند علاقهی تنها که نمیشود ، این که عکس بگیرم برای خودم و پولیهم بهخاطرش دریافت نکنم.
حق دارد اگر فکر کند که: " نه فقط این نیست". یا اگر فکر کند : " این هم یکجور دیوانگی است"
اگر به دومی فکر کند به واقعیت نزدیکتر است و نمیداند اگر دیوانگیای در کار باشد فقط به همین منحصر نیست.
از تند نوشتههای تا بعد
مطالب مرتبط
نظرات شما
محسن:
خیلی زیبا و احساسی می نویسید....نوشته هاتون با واقعیت زندگی بعضی از ما ها یکی هستش!
siavash:
سلام. نميگي ممكنه دلمان برايت تنگه بشه؟
در ضمن اين اي ميل جديد منه. قبلي را ديگه استفاده نمي كنم.
.......................................
محمد: سلام ، دل من هم تنگ شده. چند بار هم قرار بود همدیگر را ببینیم که نشد. چند روزی سفر بودم. امروز ( دوشنبه) برگشتم.
دیدن کارهایت و عکسهایم مانده ، مطلبی که نوشته بودی مانده ، کارهای عقب افتاده سایت هم کم نیست و حالا که از سفر آمدهام هزار و یک کار دیگر هم اضافه شده . امیدوارم همین روزها فرصتی شود تا همدیگر را ببینیم.
ahoor:
پس نمايشگاهي كه وعده داده بوديد چي شد؟
...................................
م.ت : نمایشگاه که حتما خواهم گذاشت اما زمانش را نمیتوانم دقیق پیش بینی کنم. در بین کارهای دیگر به تدریج مشغول اسکن و انتخاب کارهای قدیمی هستم. کارهای جدید را هم دنبال میکنم که یکی دو پروژه اش هنوز تکمیل نشده. ممنون که به یادم میآورید. اگر فقط یکی دو هفته بتوانم کارهای دیگر را کنار بگذارم میشود تا یکی دو ماه آینده کارهای قدیمی را به نمایش گذاشت. اما کنار گذاشتن کارهای دیگر مساویست با بدقولیهای بیشتر که کم هم نبوده اند.
نظرات:
|