به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز
بی غباری که پدید آید از اغیار بیار
نیستی که ! انگاری زمانی بودی و بودم . یا شاید این ذهن پریشان، خیال میبافت؟
حالا فقط خودت میتوانی بگویی. اگر بوده باشی. و گرنه که
هیچ .
این چرکی ، این کثافت و لعن از وقتی که تو یا خیالت رفته خورهی جانم شده.
خیال حوصلهی بحر میپزد هیهات
چههاست در سر این قطرهی محال اندیش