»
سرمای استخوانی
18 آذر 85 | December 09, 2006
اهوازم.
میگوید: "چه شروعی است برای یک نوشته ؟ مگر تو اهوازی ؟"
مینویسم: اهوازم، نه خودم. که اهواز یعنی شهری است که من در آنم. سرد است پاییز . از تهران حتی. و حتی حتی از اردبیل یا همدان.
باز میگوید: "این چه جور نوشتن است؟" دیگر اعتنا نمیکنم .
خرمشهرم.
برای ساعاتی کوتاه . اتاقی هست میانهی محوطهای پر از ضایعات پلاستیک. توی اتاق که در آن بخاری برقی روشن است ناهار میخورم با مسئول محوطه و یکی دو تن از دوستانش. املت درست کرده اند با روغن فراوان. کمی افزوده میشود به کلسترول خون. ده سال پیش دکتر گفته بود زیاد است. از آن سال دیگر دکتر نرفته ام . فقط سفر رفته ام گاهی و با آدمهایی که معنای کلسترول را نمیدانند کلسترول خوردهام و لذت بردهام . چنین کلسترولهایی هر چقدر هم ماهیتابهای که در آن کلسترول را پخته باشند، چیز باشد میچسبد. این یکی هم ماهیتابه اش چیز بود توی فضا هم مگس کم نبود اما به مصاحبت با هم سفرهای ها میارزید. مسئول محوطه میگوید سرمای اینجا استخوانی است. واقعا هم هست.
چند کارگر آن جا که کوهی از پلاستیک های جمع آوری شده از میان زباله هاست ؛ نشسته اند و انواع پلاستیک را جدا میکنند. چند عکس میاندازم برای به یاد آوردن محل و افراد برای دفعهی دیگر. شماره و آدرس هم رد و بدل میکنیم.
در محلهای که همان اطراف است و از آن چیزهایی شنیدهام چرخی میزنم . عکس نمیگیرم. اما تا حدودی میشناسمش . چیزهایی که شنیدهام را تا حدودی می بینم و میشنوم. به دیدهها و شنیدههایم شک میکنم و شک دارم هنوز. اما ظاهرا راست است و افسوس دارد. نمیتوانم بمانم و بیشتر بدانم . به دلیلی باید زود برگردم.
دوباره اهوازم. بعد شوشترم بعد شوشم بعد چند روستا هستم در همان مسیر و حوالی.
حالا خرمآبادم.
...............
شناسنامهمان را میگیرد. صد بار زیرو ورو میکند به همکارش نشان میدهد. او هم همین کار را میکند.آنقدر خستهام که حوصلهام سر میرود . با لحنی که لابد تند بوده است میگویم : چه دیدهاید که متوجه نمیشوید؟ بگویید تا توضیح دهم.
کمی ، فقط کمی دقت میکنند و تازه دوریالیشان میافتد. عذر میخواهند.
خوابم. بی هیچ کابوس و رویا، حیف.
رانندگی میکنم . چه جاهایی ؟! چه فرصتهایی که از کف میرود.
مطالب مرتبط
نظرات شما
مهناز:
هميشه حسادت ورزيده ام به بي گاهيه سفرهايتان...,خداوند ببخشايد.
نظرات:
|