سایه‌ها و نگاه
وبلاگ محمد تهرانی ( عکس‌ها و نوشته‌های پراکنده)
« قبلی       بعدی »
» پیرمرد سرایدار
3 اسفند 85 | February 22, 2007

وقتی رسیدم هنوز با پاهای بسته از مفتول آهنی که به ستون کنار اتاقش جوش شده بود ، رو به صحن گاراژ آویزان بود. نمی‌توانستم آن چه را می‌بینم بفهمم. انگار ادامه کابوسی بود که با زنگ تلفن پاره شد و کسی از آن سوی خط بی مقدمه گفت :" مشهدی را کشته‌اند. خودت را برسان !" رفتم و روبرویش ایستادم. پیرمرد با سری که به سمت سینه‌اش خم شده بود همان چهره‌ی مظلوم و آرام همیشگی را داشت. شوک شده بودم و مات و مبهوت نگاهش می‌کردم.

اگر دفترها را نسوزانده بودم حالا می توانستم دقیق‌تر این ماجرا و همه‌ی ماجراهای دیگر را به‌یاد بیاوم. و توالی ماجراها همانی می‌بود که در روزنوشته‌ها آورده بودم. دیر نیست هنوز. باید تمرکز کنم روی موضوع. باید به نوشتن ادامه دهم . بعضی شاهدان ِ آن‌چه در این بیست و شش سال گذشت هم می‌توانند کمکم کنند.


مطالب مرتبط

نظرات شما
مهری:

سلام
دوست داشتم حالي بپرسم از شما
خوب باشيد
.................................
سلام لطف دارید خوبم. امیدوارم شما هم خوب باشید و پایان نامه را به خوبی گذرانده باشید.


[ February 24, 2007 12:55 AM ]


  نظرات:
    

مشخصات مرا به خاطر داشته باش          خير

  اگر ويندوزفارسی ندارید با استفاده از تکمه تغيير زبان می توانيد به فارسی بنویسید:





« سرایدارها معمولا راست می‌گویند ٠ صفحه اصلی ٠ نماز شام غریبان »

©2005 persian.kargah.com/tehrani. All right reserved.