»
من و فالگیر
6 اردیبهشت 86 | April 26, 2007
تنها و توی فکر، توی پارک سر کوچه نشسته بودم. صدای بلند زن کولی فکرم را پاره کرد:
کف دستت بده فالت بگیرم ، از آیندت بگم آقای مهندس. کف دستت بده!؟
شاید چون این روزها به آینده، آینده ي خودم و کارهای نیمه تمام فکر می کنم ، ناخودآگاه دستم را بسویش دراز کردم . کاری که تا آن زمان سابقه نداشت .
کف دستم را در دستانش گرفت و کوتاه زمانی نگاه کرد وبعد به چشمانم خیره شد:
یک سفر در پیش داری آقای مهندس !
فکر کردم همان حرف های همیشگی این جماعت . فکرم را دوباره پاره کرد:
این سفر با سفرهای دیگرت فرق دارد! درازترین سفری است که توی این چند سال رفتهای. توی این سفر چیزهای جدید می بینی تصمیمهای جدید می گیری. تکلیف خودت و آینده ات و کار و بارت را هم توی این سفر روشن می کنی. الان به چیزی فکر نکن. افتاده ای توی مخمصه ، سفر تو را از مخمصه نجات می ده.بعد می تونی درست فکر کنی.
نگاه دیگری به چشمانم کرد و نمی دانم چه دید که گفت:
سخت نگیر آقای مهندس درست می شود. و ادامه داد: دشتمو بده تا بازم برات بگم.
دست کردم و از جیبم یکی دو اسکناس در آوردم و گفتم کافیست، ممنون.
گفت دیگه نمیخوای برات بگم آقای مهندس؟!
گفتم نه ممنونم.
بلند شد که برود . چند قدمی دور نشده بود که برگشت و گفت: تو سفر عکسهای خوبی می گیری آقای مهندس، با دست پر برمیگردی ، شاد میشوی آقای مهندس!
کم مانده بود دو شاخ روی سرم سبز شود. هیچ نشانی در ظاهرم نبود که علاقه مرا به عکاسی برساند. همین جملهی آخرش مرا به فکر برد که لابد پیش بینیاش درست است.
مطالب مرتبط
نظرات شما
اهور:
دور بينتون همراتون نبود؟
.....................................
سلام .البته این یک نوشتهی کاملا واقعی نیست . تند نوشته ای است به خاطر سفری که بزودی می روم.می شود تشبیهش کرد به طرحی خام برای قصهای و آن جا که نوشته ام : هیچ نشانی در ظاهرم نبود که علاقه مرا به عکاسی برساند یعنی که دوربین همراهم نبوده است.
نظرات:
|