سایه‌ها و نگاه
وبلاگ محمد تهرانی ( عکس‌ها و نوشته‌های پراکنده)
« قبلی       بعدی »
» هستی اما که
27 اردیبهشت 87 | May 16, 2008

به‌طور شگفتی دستانم دراز شد و توانستم بگیرمت. حالا این‌جا کنار میز یا روی آن می‌نشینی و مرا نگاه می‌کنی یا فقط فکر می‌کنی . یعنی من فکر می‌کنم که فکر می‌کنی.
این‌جا به اندازه کافی جا هست . یعنی آنقدر هست که تو هم باشی ، منم باشم و این میز و خرت و پرت.
بی‌قراری نکن.
خب از قفس بزرگتر است. این را که نمی‌توانی انکار کنی. بیا این را بگذار دهانت. آب می‌خواهی؟ همین‌جا این کنار است. بنوش.
فردا نیستم می‌روم کالباس و نان فرانسوی بخرم و پیاز. گندم هم می‌خرم.، تو باش. در و پنجره‌ها را بسته‌ام تو هم که کلید نداری سعی نکن بروی . جز این که خودت را خسته و آزرده کنی حاصلی ندارد. شیشه نمی‌شکند.
حضور تو در تنهایی ِ من معجزه است. حالا تو داری فکر می‌کنی... راستی به چه فکر می‌کنی؟
خسته‌ام کرده‌ای ! از بس که سکوت و سکوت.
یادت می‌اید که گفتی روزی ....
من دستانم کوتاه است. حالا مهم نیست.....
گفتی روزی دوباره این‌جا خواهی بود؟
حالا که هستی. حالا خود ِ خودت که نه ، هستی اما که. نیستی؟


مطالب مرتبط

نظرات شما

  نظرات:
    

مشخصات مرا به خاطر داشته باش          خير

  اگر ويندوزفارسی ندارید با استفاده از تکمه تغيير زبان می توانيد به فارسی بنویسید:





« شب است ٠ صفحه اصلی ٠ عکاسی خلاق »

©2005 persian.kargah.com/tehrani. All right reserved.