»
راز سر به مهر
4 آبان 87 | October 25, 2008
برای دیروزی که نبود و امروزی که نمیفهمم و فردایی که هیچ.
برای صبحی که نیامد و آفتاب دروغ و تاریکیهای فردا.
از راز سر به مهر چه بنویسم ؟ نوشتنی که واژه واژهاش را باید مزمزه کنم تا مبادا قلم سر به بیابان بگذارد ، دیوانگیهایم را دیوانهتر کند. من صریحتر از این سطور ، لابلای سطوری نانوشتهام.
با قلم بیگانه شدهام . از کتابهای کتابخانهام و از هر چه نوشته میترسم.
من کجایم ؟ در کدام سوی بی سوییام ؟
از شکوههایم هیچ شکوهای ندارم.
روی این میز یکی دو کتاب نیمه گشودهی دمر، شیشهی قهوه، دو سه بسته سیگار پر یا خالی ، یک روان نویس که می نویسد یک خودکار که نمی نویسد چند فندک که گاز یا سنگشان تمام شده، چند بستهی ده تایی قرصهای ضد اسید معده که از بعضیشان مصرف شده و یکی دو تاشان هم خالی است، قاب خالی عینک، جای نوار چسب ، لیوان نیمه پر چای ، بریدههای روزنامهها، قندان ، دستمال کاغذی، چند سی دی ِ برنامه یا موسیقی ، کارت عابر بانک و چیزهای دیگری هم هست.
مثلا کارت شناسایی ملی ، کاغذی که با آن به زور میخواهند بگویند که هستم . کجا هستم من؟ پیدا نمیشوم چرا؟ کِی آمدم که نفهمیدم؟ کِی بودم که ندانستم؟ کجا هستم که نمیدانم؟
نفرین ِ بی هوا . ناگزیر ، ناگریز ، نامرد.
یک بازی ِ بی مزه و لوس. دیروز را یادم نمیآید ، باور هم نمیکنم. امروز را نمیفهمم . فردا هم که هیچ .
زمین که بهدور خورشید و روز که به شب و شب که به ماه.
کجای این آسمان است ستارهای که نیست .
من در عمیقترین سیاهچالهی تاریخ ، هزاران هزار سال است که نیستم.
مطالب مرتبط
نظرات شما
مردی با چشمان گرگ:
من کجایم ؟ در کدام سوی بی سوییام ؟من کجایم ؟ در کدام سوی بی سوییام ؟
سباوش:
دلم براي نوشته ها و خودت تنگ شده بود سري زدم. اي ميل نمايشگاه را دريافت كردي؟ سعي كن بيايي
..............................
من هم دلتنگ و مشتاق دیدارم. نمایشگاه را سعی می کنم روز تعطیل بیایم روزهای دیگر - تا مدتی - از صبح تا شب گرفتارم
برایت آرزوی موفقیت روزافزون دارم
نظرات:
|