<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
<channel>
<title>سایه‌ها و نگاه</title>
<link>http://persian.kargah.com/tehrani/</link>
<description>وبلاگ محمد تهرانی ( عکس‌ها و نوشته‌های پراکنده)</description>
<copyright>Copyright 2008</copyright>
<lastBuildDate>Fri, 16 May 2008 04:44:04 +0330</lastBuildDate>
<generator>http://www.movabletype.org/?v=3.2</generator>
<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

<item>
<title>عکاسی خلاق</title>
<description><![CDATA[<p>عکس روی جلد مجله عکاسی خلاق شماره 13 و 14 عکس خوبی نیست. نوشته‌ي مدیر مسئول ( دوستم افشین شاهرودی ) تحت عنوان چنته‌ی مدیر مسئول   البته جای تامل دارد. بلبشویی است . می‌گویید نه؟ خب می‌شود ثابت کرد. حوصله‌اش را ندارم فعلا . لازم باشد شستشو می کنم.<br />
از آقای شاهرودی برای فرستادن مجله به آدرسم تشکر می‌کنم.از آقای امیرلویی هم.<br />
جزاکم الله خیرا!<br />
.........................<br />
به مرگ همسر آقای دستوری در شماره اخیر عکاسی خلاق اشاره شده. خود دستوری هم در این مورد نوشته است. از این‌که نتوانستم به هیچ شکل تسلیت خودم را به او ابراز کنم شدیدا متاسفم. همینطور عذر می‌خواهم از همسر نیکول فریدنی و دیگرانی دیگر به دلایلی دیگر. نبودم من .</p>]]></description>
<link>http://persian.kargah.com/tehrani/archives/2008/05/87_9.php</link>
<guid>http://persian.kargah.com/tehrani/archives/2008/05/87_9.php</guid>
<category>naghd</category>
<pubDate>Fri, 16 May 2008 04:44:04 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>هستی اما که</title>
<description><![CDATA[<p>به‌طور شگفتی دستانم دراز شد و توانستم  بگیرمت. حالا این‌جا کنار میز یا روی آن  می‌نشینی و مرا نگاه می‌کنی یا فقط فکر می‌کنی . یعنی من فکر می‌کنم که فکر می‌کنی.<br />
این‌جا به اندازه کافی جا هست . یعنی آنقدر هست که تو هم باشی ، منم باشم و این میز و خرت و پرت. <br />
بی‌قراری نکن.<br />
خب از قفس بزرگتر است. این را که نمی‌توانی انکار کنی. بیا این را بگذار دهانت. آب می‌خواهی؟ همین‌جا این کنار است. بنوش.<br />
فردا نیستم می‌روم  کالباس و نان فرانسوی بخرم و پیاز. گندم هم می‌خرم.، تو باش. در و پنجره‌ها را بسته‌ام تو هم که کلید نداری سعی نکن بروی . جز این که خودت را خسته و آزرده کنی حاصلی ندارد. شیشه نمی‌شکند.<br />
حضور تو در تنهایی ِ من معجزه است. حالا تو داری فکر می‌کنی... راستی به چه فکر می‌کنی؟<br />
خسته‌ام کرده‌ای ! از بس که سکوت و سکوت. <br />
یادت می‌اید که گفتی روزی ....<br />
 من دستانم  کوتاه است. حالا مهم نیست.....<br />
گفتی  روزی دوباره این‌جا خواهی بود؟<br />
حالا که هستی. حالا خود ِ خودت که نه ، هستی اما که. نیستی؟<br />
</p>]]></description>
<link>http://persian.kargah.com/tehrani/archives/2008/05/87_8.php</link>
<guid>http://persian.kargah.com/tehrani/archives/2008/05/87_8.php</guid>
<category>tn</category>
<pubDate>Fri, 16 May 2008 03:36:24 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>شب است</title>
<description><![CDATA[<p><br />
<center><img alt="Photo by: Mohammad Tehrani     عکس از : محمد تهرانی" src="http://persian.kargah.com/tehrani/archives/images/029.jpg" width="540" height="361" /></center><br />
</p>]]></description>
<link>http://persian.kargah.com/tehrani/archives/2008/05/87_6.php</link>
<guid>http://persian.kargah.com/tehrani/archives/2008/05/87_6.php</guid>
<category>Photos</category>
<pubDate>Wed, 07 May 2008 00:18:27 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title> فقط یک بار نامه‌ای نوشته‌ام (1)</title>
<description><![CDATA[<p><br />
چه فرق می کند که کار چه کسی بود، خودم ، دیگری یا باد. مهم نیست این . در که هیچ حالا ، پنجره و هر چه روزن به هوای آزاد بود بسته است.<br> <br />
راستی چند سال می‌گذرد؟...  آمدی روبروی من ایستادی و پرسیدی : آقا خودکار دارید؟ <br> <br />
پرسیدم یادت هست؟ گفتی چه‌ را؟ گفتم هیچ . و تو از ماشین پیاده شدی و دویدی میان جنگل تا زیر باران خیس شوی و من توی ماشین ماندم  و سیگاری روشن کردم و تو را نگاه کردم که شادمانه و سبکبال می‌دوی.<br>  <br />
تو دوباره پرسیدی: اقا خودکار دارید؟ <br><br />
توی جاده که بودیم باران که می‌آمد دستت را که بیرون می بردی تا خیس شود و بعد آن را روی صورتت بگذاری و بگویی کاش تندتر  ببارد و بگویی کاش همیشه ببارد  و بگویی آهسته تر بران  یا بگویی همین‌جا نگهدار تا به جنگل به زیر باران برویم ، اگر جای ایستادن نبود یا کمی تاخیر می‌کردم ، دلت می‌خواست همان لحظه در را باز کنی و  بدوی  زیر باران .<br />
سبز بود همه چیز . سبز  ِ آغاز بهار که پر از طراوت است و زندگی. سبز کودکی.  تا انتهای انتهای جاده رفتیم. گفتی : انگار به بهشت رسیده‌ایم.<br><br />
چه فرق می کند که کار چه کسی بود، خودم ، دیگری یا باد.<br><br />
من هیچ‌وقت خودکاریا هر چه که با آن بنویسند نداشته‌ام.<br />
پرسیدی یعنی هیچ وقت هیچ چیز ننوشته‌اید؟ <br />
گفتم چرا، فقط یک بار نامه‌ای نوشته‌ام و همین.<br />
</p>]]></description>
<link>http://persian.kargah.com/tehrani/archives/2008/05/87_5.php</link>
<guid>http://persian.kargah.com/tehrani/archives/2008/05/87_5.php</guid>
<category>tn</category>
<pubDate>Tue, 06 May 2008 03:09:14 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>باغ ِ  من‌</title>
<description><![CDATA[<p><br />
<center><img alt="Photo by: Mohammad Tehrani   عکس: محمد تهرانی" src="http://persian.kargah.com/tehrani/archives/images/028.jpg" width="540" height="359" /></center><br><br />
نهم آگوست 2005</p>]]></description>
<link>http://persian.kargah.com/tehrani/archives/2008/05/87_4.php</link>
<guid>http://persian.kargah.com/tehrani/archives/2008/05/87_4.php</guid>
<category>Photos</category>
<pubDate>Fri, 02 May 2008 00:42:53 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>چند عکس از کپرنشینان قلعه گنج</title>
<description><![CDATA[<p>آبان یا آذر ماه سال 86 به همراه دوست خوب مجید ناگهی سفری داشتیم به نقاط مختلف جنوب کشور. به پیشنهاد و با راهنمایی‌ و مساعدت‌های دوست دیگرمان سید حسین صافی سری هم به شهرستان قلعه گنج و روستای محروم " چاه داد خدا" زدیم.اهالی روستا همه در کپر زندگی می‌کنند.<br />
برای رفتن به قلعه گنج باید از کرمان حدود 400 کیلومتر برانید تا به جیرفت و سپس قلعه گنج برسید.چند تا از عکس‌های این سفر را  ببینید.<br><br />
<center><img alt="Photo by: Mohammad Tehrani    عکس از محمد تهرانی" src="http://persian.kargah.com/tehrani/archives/images/027.jpg" width="540" height="361" /></center><br><br><br />
<center><img alt="Photo by: Mohammad Tehrani    عکس از محمد تهرانی" src="http://persian.kargah.com/tehrani/archives/images/026.jpg" width="540" height="361" /></center><br><br><br />
<center><img alt="Photo by: Mohammad Tehrani    عکس از محمد تهرانی" src="http://persian.kargah.com/tehrani/archives/images/024.jpg" width="540" height="361" /><center><br><br><br />
<center><img alt="Photo by: Mohammad Tehrani    عکس از محمد تهرانی" src="http://persian.kargah.com/tehrani/archives/images/025.jpg" width="540" height="360" /></center><br><br></p>]]></description>
<link>http://persian.kargah.com/tehrani/archives/2008/04/87_3.php</link>
<guid>http://persian.kargah.com/tehrani/archives/2008/04/87_3.php</guid>
<category>Photos</category>
<pubDate>Wed, 23 Apr 2008 07:28:32 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>ماه ِ من</title>
<description><![CDATA[<center><img alt="Photo By Mohammad Tehrani" src="http://persian.kargah.com/tehrani/archives/images/023.jpg" width="301" height="450" /></center>]]></description>
<link>http://persian.kargah.com/tehrani/archives/2008/04/872.php</link>
<guid>http://persian.kargah.com/tehrani/archives/2008/04/872.php</guid>
<category>Photos</category>
<pubDate>Mon, 21 Apr 2008 09:49:20 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>یا بیشتر حتی...</title>
<description><![CDATA[<p>شش ماه ست گمانم یا بیشتر حتی که به این خانه نیامده‌ام.<br />
حالا دارم دوباره‌نویسی می‌کنم این مطلب را تا سوء تفاهمی نشود برای کسی. هر چند همه‌ی این شش ماه یا اصلا بگو همه‌ی عمر سوء تفاهمی بوده است که گذشته‌ است و می‌گذرد.<br />
خاطره‌ی یک‌سال پیش گاهی هست که شاهین یعنی که فرامرز یعنی و من که تند شدم وقتی شد . که نباید، آخر .... نه لازم نیست بگویم  آخر چه . فقط همین که دوستشان دارم هنوز و همیشه.<br />
...............................<br />
قصه آن الدنگ را که ربطی به چند خط بالا ندارد بعدا می‌نویسم  یا اگر  دوباره دیدمش درگوشی برای خودش می‌گویم . </p>]]></description>
<link>http://persian.kargah.com/tehrani/archives/2008/04/hala.php</link>
<guid>http://persian.kargah.com/tehrani/archives/2008/04/hala.php</guid>
<category>tn</category>
<pubDate>Sun, 20 Apr 2008 11:54:12 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>از آرشیو</title>
<description><![CDATA[<center><img alt="Photo: Mohammad Tehrani" src="http://persian.kargah.com/tehrani/archives/images/022.jpg" width="540" height="361" /></center><br>
می‌بارد و من فقط صدایش را می‌شنوم. به آرشیو سر زدم اولین عکسی که در آن ابری سیاه بود را گذاشتم این‌جا.<br>
کامنت بسته است. چرا که این روزها کمتر به اینترنت سر می زنم و ممکن است کامنتی  گذاشته شود و نبینم و منتشر نشود]]></description>
<link>http://persian.kargah.com/tehrani/archives/2007/11/86_30.php</link>
<guid>http://persian.kargah.com/tehrani/archives/2007/11/86_30.php</guid>
<category>Photos</category>
<pubDate>Tue, 20 Nov 2007 18:26:14 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>درگذشت شاعر: قیصر امین‌پور</title>
<description><![CDATA[<p><br />
من ولی تمام استخوان بودنم<br />
لحظه‌های ساده ی سرودنم<br />
درد می کند <br />
....................<br />
 قیصر امین‌پور، شاعر صبور و درد آشنا در سن 48 سالگی درگذشت. <br />
قسمت‌هایی از سروده‌های او:<br />
.....................<br />
1)<br />
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟<br />
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟</p>

<p>پر می زند دلم به هوای غزل، ولی<br />
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟</p>

<p>گیرم به فال نیک بگیرم بهار را<br />
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟</p>

<p>تقویم چارفصل دلم را ورق زدم<br />
آن برگهای سبِِِِزِِِ سرآغاز سال کو؟</p>

<p>رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند<br />
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟<br />
..................<br />
2)<br />
حرفهای ما هنوز ناتمام<br />
تا نگاه می‌کنی<br />
وقت رفتن است</p>

<p>باز هم همان حکايت هميشگی<br />
پيش از اين که با خبر شوی<br />
لحظه عزيمت تو ناگزير می‌شود</p>

<p>آی<br />
ای دريغ و حسرت هميشگی<br />
ناگهان<br />
چقدر زود دير می‌شود<br />
....................<br />
3)<br />
من ، در سوگ خویش مرثیه می خوانم :</p>

<p>ای کاش<br />
آن گونه عاشقانه نمی خواندند<br />
آن گونه آسمانی<br />
که بالهای مرتعش مارا<br />
دنبال بال خویش کشاندند<br />
اما<br />
با حسرت رسیدن<br />
در بالهای کال<br />
ما را به سوگ خویش نشاندند<br />
...............................<br />
4)<br />
دردهای من<br />
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست<br />
درد مردم زمانه است<br />
مردمی که چین پوستینشان<br />
مردمی که رنگ روی آستینشان<br />
مردمی که نامهایشان<br />
جلد کهنه‌ی شناسنامه هایشان<br />
درد می کند </p>

<p>من ولی تمام استخوان بودنم<br />
لحظه های ساده ی سرودنم<br />
درد می کند </p>

<p>انحنای روح من<br />
شانه های خسته ی غرور من<br />
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است<br />
کتف گریه های بی بهانه ام<br />
بازوان حس شاعرانه ام<br />
زخم خورده است<br />
....................<br />
5)<br />
قطار می‌رود<br />
تو می‌روی<br />
تمام ایستگاه می‌رود<br />
و من چه‌قدر ساده‌ام<br />
که سال‌های سال<br />
در انتظار تو<br />
کنار این قطار رفته ایستاده‌ام<br />
و همچنان<br />
به نرده‌های ایستگاه رفته<br />
تکیه داده‌ام!<br />
.............<br />
پس از فیلم "نوبت عاشقی" مخملباف:<br />
6)<br />
کاش این زمانه زیر و رو شود<br />
روی خوش به ما نشان نمی‌دهد<br />
بک وجب زمین برای باغچه<br />
یک دریچه آسمان نمی‌دهد<br />
 فرصتی برای دوست داشتن<br />
نوبتی به عاشقان نمی‌دهد<br />
ناامیدم از زمین و از زمان<br />
پاسخم نه این، نه آن ... نمی‌دهد<br />
خواستم که با تو درد دل کنم<br />
گریه‌ام ولی امان نمی‌دهد </p>

<p>....................<br />
در همین زمینه:</p>

<p>زمین دیگر جایی برای قیصر نداشت. عجیب بود که زودتر از این از جهان نرفت. به خماری چشمان قیصر که می‌نگریستی، عجب می‌داشتی از این زمین نفرین شده‌ که هنوز او را تاب آورده است. <a href="http://javadkashi.blogspot.com/2007/10/blog-post_30.html">متن کامل نوشته‌ی دکتر محمد جواد کاشی</a></p>]]></description>
<link>http://persian.kargah.com/tehrani/archives/2007/10/86_29.php</link>
<guid>http://persian.kargah.com/tehrani/archives/2007/10/86_29.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Wed, 31 Oct 2007 01:57:33 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>از خاطرات محبس</title>
<description><![CDATA[<p><br />
<center><img alt="Photo: Mohammad Tehrani" src="http://persian.kargah.com/tehrani/archives/images/021.jpg" width="500" height="334" /></center><br><br />
جمعه در محبس چرخی زدم و عکاسی کردم. موضوع محبس را در<a href="http://persian.kargah.com/tehrani/archives/2007/10/86_23.php"> دیواری بلند بین من و جاده</a> نوشته‌ام </p>]]></description>
<link>http://persian.kargah.com/tehrani/archives/2007/10/86_28.php</link>
<guid>http://persian.kargah.com/tehrani/archives/2007/10/86_28.php</guid>
<category>Photos</category>
<pubDate>Mon, 29 Oct 2007 02:46:38 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>سرد است</title>
<description><![CDATA[<p>چه سرد است این اتاق<br />
هزار آتش جهنم هم <br />
 نه، گرمم نمی کند.</p>]]></description>
<link>http://persian.kargah.com/tehrani/archives/2007/10/86_27.php</link>
<guid>http://persian.kargah.com/tehrani/archives/2007/10/86_27.php</guid>
<category>tn</category>
<pubDate>Thu, 25 Oct 2007 03:15:56 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>مشکل در بخش گالری های سایت کارگاه</title>
<description><![CDATA[<p><br />
ظاهرا مشکلاتی هست در میزبانی بخش گالری های سایت کارگاه. تا این لحظه برایم روشن نشده است که مشکل از کجاست. پاسخی نگرفته‌ام . امیدوارم در این یکی دو روز مشخص شود و پاسخی برسد.</p>]]></description>
<link>http://persian.kargah.com/tehrani/archives/2007/10/86_26.php</link>
<guid>http://persian.kargah.com/tehrani/archives/2007/10/86_26.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Wed, 24 Oct 2007 01:23:53 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>آسمان تو چه رنگ است امروز؟</title>
<description><![CDATA[<p>پیدا شدن یک نامه ، نامه ای که جایی توی حافظه کامپیوترم پنهان بود و درست در همین روزها ، همین روزهای بد ... <br />
 یعنی نمی‌شد روز دیگری پیدا شود؟<br />
گمان نمی‌کنم حالا هم به همه‌ی آن‌چه در آن نامه نوشته‌ای اعتقاد داشته باشی. درست فکر می‌کنم؟ نامه تاریخ ندارد اما بعضی نوشته‌های آن ، تاریخ تقریبی آن را مشخص می کند.<br><br />
این روزها  به دلایل خیلی شخصی و خیلی غیر شخصی  و به دلایل دیگر ! حال و روز چندان مساعدی ندارم.<br><br />
می‌بینی؟ در چنین شرایطی ناخودآگاه جملاتی می‌نویسم که مجبورم جلوی آن ! بگذارم. شاید این یک جور واکنش دفاعی ناآگاهانه‌ی روح و ذهن و جسمم است. نه برای اینکه به شرایطی که در قسمتی از نامه به آن اشاره کرده‌ای دچار نشوم بلکه برای بودن برای ماندن. چیزی که ... بگذریم فعلا<br />
سایه ( هوشنگ ابتهاج شاعر معاصر) در سی دی ای که به مناسبت هشتاد سالگی‌اش منتشر شده شعرخوانی کرده و دارم می‌شنومش.<br />
{ حالا می توانم بشنومت} این جمله یادت هست؟<br />
 قسمتی از شعر ارغوان با صدای سایه:<br><br />
<embed src="http://persian.kargah.com/tehrani/archives/voice/arghavan-saye.wma" width="275" height="45" type="audio/x-ms-wma" autostart="0"></embed><br><br />
در همان سی دی محمد رضا لطفی ضمن نواختن تار گاهی هم می‌خواند این هم قسمتی از خواندن لطفی است:<br> <br />
<embed src="http://persian.kargah.com/tehrani/archives/voice/nadanamat-lotfi.wma" width="275" height="45" type="audio/x-ms-wma" autostart="0"></embed><br><br />
اگر این‌جا را می‌خوانی و اگر خواستی نامه دیگری بنویس.شاید اصلا آن نامه را خواب دیده باشم و این‌ها را هم در خواب است که می‌نویسم در حالی‌که از کلید ِ به امانت گرفته شده و پس داده نشده‌ی صاحب این خانه استفاده می‌کنم</p>]]></description>
<link>http://persian.kargah.com/tehrani/archives/2007/10/86_25.php</link>
<guid>http://persian.kargah.com/tehrani/archives/2007/10/86_25.php</guid>
<category>cherk</category>
<pubDate>Tue, 23 Oct 2007 19:48:07 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>قدردانی همسر نیکول فریدنی از رئیس مرکز هنرهای تجسمی</title>
<description><![CDATA[<p>آقای حبیب‌الله صادقی رئیس مرکز هنرهای تجسمی هزینه بیمارستان آپادانا را تقبل کرده بودند. نامه‌ای را هم که <a href="http://persian.kargah.com/tehrani/archives/2007/10/86_23.php">درنوشته پیش  </a>اشاره کردم از طرف هیات موسس انجمن ملی عکاسی ایران برای آقای ایمانی خوشخو معاونت هنری وزارت ارشاد فرستاده شده.<br />
امیدوارم به زودی با حمایت آقای ایمانی خوشخو نیکول از بیمارستان لاله به خانه بازگردد.<br />
نامه قدردانی همسر نیکول از رئیس مرکز هنرهای تجسمی را <a href="http://www.akkasee.com/news/archives/011584.php"target=_blank>این جا بخوانید</a></p>]]></description>
<link>http://persian.kargah.com/tehrani/archives/2007/10/86_24.php</link>
<guid>http://persian.kargah.com/tehrani/archives/2007/10/86_24.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Tue, 09 Oct 2007 21:01:57 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>